Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اوحدی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۱۸۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دل باز در سودای او افتاد و باری می‌برد
۲
جوری که آن بت می‌کند بی‌اختیاری میبرد
۳
چندیست تا بر روی او آشفته گشته این چنین
۴
نه سر به جایی می‌کشد، نه ره به کاری می‌برد
۵
من در بلای هجر او زانم بتر کز هر طرف
۶
گویند: می‌چیند گلی، یا رنج خاری می‌برد
۷
با دل بسی گفتم، کزو بگسل، چو نشیند این سخن
۸
من نیز هم بگذاشتم تا: روزگاری می‌برد
۹
ای مدعی، گر پای ما در بند بینی شکر کن
۱۰
تا تو نپنداری کسی زین جا شکاری می‌برد
۱۱
عشق ار نمی‌سازد مرا معذور باید داشتن
۱۲
کز تشنگی پنداشتم: آن می‌خماری می‌برد
۱۳
تا چند گویی:اوحدی یاری نمی‌خواهد ز کس
۱۴
یارش که باشد؟ چون جفا از دست یاری می‌برد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.