غزل شمارهٔ ۲۱۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد
۲
که گوی سیم به چوگان مشک میبازد
۳
ز ذره بیشترندش کنون هواداران
۴
سزا بود که دل از مهر ما بپردازد
۵
چه پردها بدرانید عشق او برما!
۶
نگه کنیم دگر تا: چه پرده میسازد؟
۷
به دست کوته ما این گرو نشاید برد
۸
ز زلف او که درازست وتیر دریازد
۹
میان ما سخنی چند اندرونی رفت
۱۰
زبان چو شمع ببر، تا برون نیندازد
۱۱
بسی که از دهن او شکر شود در تنگ
۱۲
ز شرم او نه عجب گر نبات بگدازد
۱۳
چه کم شود ز درخت بلند قامت دوست؟
۱۴
به کار اوحدی ار سایهای بر اندازد