اوحدی · جام جم

در شرف بنیت انسان به صورت و معنی بر دیگر مخلوقات

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چون شوی آنچنان که میبایی
۲
چون تو با خویشتن نمییی؟
۳
نظری کن درین معانی تو
۴
تا مگر خویش را بدانی تو
۵
کز برای چه کارت آوردند؟
۶
به چه زحمت به بارت آوردند؟
۷
کیستی؟ روی در کجا داری؟
۸
بکه امید و التجا داری؟
۹
نامهٔ ایزدی تو، سر بسته
۱۰
باز کن بند نامه آهسته
۱۱
تا ببینی تو هر دو گیتی نقد
۱۲
کرده با یکدگر به یک جا عقد
۱۳
از کم و بیش نکته‌ای نگذاشت
۱۴
که نه ایزد درین صحیفه نگاشت
۱۵
ای کتاب مبین، ببین خود را
۱۶
باز دان از هزار آن صد را
۱۷
خویشتن را نمی‌شناسی قدر
۱۸
ورنه بس محتشم کسی، ای صدر
۱۹
هم خلف نام و هم خلیفه نسب
۲۰
نه به بازی شدی خلیفه لقب
۲۱
ذات حق را بهینه اسمی تو
۲۲
گنج تقدیس را طلسمی تو
۲۳
به بدن درج اسم ذات شدی
۲۴
به قوی مظهر صفات شدی
۲۵
هم چو سیمرغ رازهای جهان
۲۶
در پس قاف قالبت پنهان
۲۷
سر موی ترا دو کون بهاست
۲۸
زانکه هستی دو کون بی کم کاست
۲۹
ملکوتست جای و منزل تو
۳۰
جبروت آشیانهٔ دل تو
۳۱
با تو همره ز طالع فلکی
۳۲
قوتی چند روحی و ملکی
۳۳
قالبت قبه ایست اللهی
۳۴
لیک در جبه‌ای، نه آگاهی
۳۵
بر تو کلک سپهر صورت بند
۳۶
کرده خطهای معقلی پیوند
۳۷
هیکل تست حرز قیم فرش
۳۸
کایةالکرسیست و کنزالعرش
۳۹
صنع را برترین نمونه تویی
۴۰
خط بی‌چون و بی‌چگونه تویی
۴۱
هم خمیر تنت سرشتهٔ اوست
۴۲
هم حروفت قلم نوشتهٔ اوست
۴۳
نقش الله نقش پنجهٔ تو
۴۴
« ما سوی الله» در شکنجهٔ تو
۴۵
ز سر و دست و ناف و پای تو دل
۴۶
کرده نام محمدی حاصل
۴۷
الف قامتست و را ابرو
۴۸
صاد و ضاد تو چشم‌ها بر رو
۴۹
طا و ظا انف و سین و شین دندان
۵۰
ها دهان تو با لب خندان
۵۱
میم نافست و عین و غینت گوش
۵۲
این بدان و در آن دگر میکوش
۵۳
میکنی ز آن سر و دهان و دو چشم
۵۴
بر سه دندان شین شیطان خشم
۵۵
صورتی کش به دست خود کردست
۵۶
چون توان گفتنش؟ که بد کردست
۵۷
دیو را نور عقل یار نبود
۵۸
ورنه این جا ز سجده عار نبود
۵۹
ایزدت خواست تا پدید شدی
۶۰
لایق مژده و نوید شدی
۶۱
پدری کرد عقلت از بالا
۶۲
مادری نفس، تا شدی والا
۶۳
اخترانت برادر و خواهر
۶۴
ملکت یار و مالکت یاور
۶۵
عقلت از عالم اله آمد
۶۶
نفست از بارگاه شاه آمد
۶۷
دو ملک با تو این چنین همراه
۶۸
سوی ایشان نمی‌کنی تو نگاه؟
۶۹
ملک و روح با تو و تو به خواب
۷۰
شب قدری،تو خویش را دریاب
۷۱
نه عرض گشته در سرای سپنج
۷۲
خادمان تو با جواهر پنج
۷۳
چار عنصر خمیرهٔ جسمت
۷۴
سه موالید جزوی از اسمت
۷۵
آب حمال تست و کشتیها
۷۶
باد فراش تست و دشتیها
۷۷
آتش از مطبخ تو آشپزیست
۷۸
افتابت به باغ رنگ رزیست
۷۹
بر تو حفظش چنان نگشت محیط
۸۰
کز مرکب بترسی وز بسیط
۸۱
مشکل عالم از تو آسان شد
۸۲
دد و دامت ز دم هراسان شد
۸۳
سنگ چون موم زیر تیشهٔ تست
۸۴
آب و آهن یکی ز پیشهٔ تست
۸۵
پوست بیرون کنی ز شیر و پلنگ
۸۶
وز هوا در کشی عقاب و کلنگ
۸۷
در سر پیل بر زنی قلاب
۸۸
گردن شیر نرکشی به طناب
۸۹
دیگران زیر باروران تواند
۹۰
سر در افسار و در عنان تواند
۹۱
حیوان و نبات خوردن تست
۹۲
معدن آذین گوش و گردن تست
۹۳
آفتابست عقل و ماهت روح
۹۴
جهل توفان و علم کشتی نوح
۹۵
آسمانت سرست و عرشت هوش
۹۶
حس ده‌گانه گونه گونه سروش
۹۷
خلق نیکت بهشت و سیرت حور
۹۸
کرم و همتت بلند قصور
۹۹
خلق بدد و زخست و نار غضب
۱۰۰
قهر و دیوانگی شواظ و لهب
۱۰۱
ویل خشم و نعیم خشنودی
۱۰۲
دد و دام آز و شهوت موذی
۱۰۳
بحرها آب چشم و گوش و دهان
۱۰۴
بیشه موی و درو چمنده نهان
۱۰۵
کوهها گرده و سپر زو جگر
۱۰۶
دره و پشته عضوهای دگر
۱۰۷
ز رگ و استخوان و عضله و پی
۱۰۸
لحم و غضروف و جلد بر سر وی
۱۰۹
سه هزار آلت از درون و برون
۱۱۰
درج کردند در تو، بلکه فزون
۱۱۱
بعد از آن قوت نباتی هشت
۱۱۲
با یکی زین هر آلتی ضم گشت
۱۱۳
حاصل ضرب بیست و چار هزار
۱۱۴
کارفرمای و کار کن به شمار
۱۱۵
شب و روز ایستاده در کارت
۱۱۶
تا بلندی گرفت دیوارت
۱۱۷
نه فلک در دل تو دارد گنج
۱۱۸
با کواکب و لیک در یک کنج
۱۱۹
جان جهان را بگشت و لنک نشد
۱۲۰
وز حضور سپهر تنگ نشد
۱۲۱
گر زمانی به ترک تاز آیی
۱۲۲
بروی تا به عرش و باز آیی
۱۲۳
شد درین جسم هفت گردون موج
۱۲۴
وز شهاب نجوم فوجا فوج
۱۲۵
آسمانت سر و شهاب ذکاست
۱۲۶
زحلت فهم و فکر صایب و راست
۱۲۷
با تو بهرام شوکتست و غضب
۱۲۸
زهره تزیین شهوتست و طرب
۱۲۹
مشتری زهد و علم و جاه و وقار
۱۳۰
تیر شعر و خط و حساب و شمار
۱۳۱
مهر حکم و سیاست شاهی
۱۳۲
ماه هر حرفتی که میخواهی
۱۳۳
خاک پرگنج و پر دفینهٔ تست
۱۳۴
آب پر زورق و سفینهٔ تست
۱۳۵
هم ترا تاج اصطفا بر سر
۱۳۶
هم ترا خلعت صفا در بر
۱۳۷
گاه بردار و گاه بر تختی
۱۳۸
آدمی کی بود بدین سختی؟
۱۳۹
«لیس فی جبتی» تو دانی گفت
۱۴۰
وین «اناالحق» تو میتوانی گفت
۱۴۱
گاه عبدی و گاه معبودی
۱۴۲
چه عجب؟ چون غلام محمودی
۱۴۳
خواجه فارغ شدست ازین بازی
۱۴۴
همه کارش تو بنده میسازی
۱۴۵
در جهان چاره‌ای نشد ز تو فوت
۱۴۶
بجز از موت و چاره کردن موت
۱۴۷
آفرینش تمام گشت بتو
۱۴۸
خاک از افلاک در گذشت بتو
۱۴۹
دو سر خط حلقهٔ هستی
۱۵۰
از حقیقت به هم تو پیوستی
۱۵۱
جهد آن می‌کن، ار تو عیاری
۱۵۲
کان دویی را ز بین برداری
۱۵۳
نیک مستم و گرنه زین جامت
۱۵۴
بنمایم هزار و یک نامت
۱۵۵
بستان این که شربتی صافیست
۱۵۶
بشناس اینقدر که این کافیست
۱۵۷
بیش ازین گرد و حرف برخوانی
۱۵۸
ترسمت برجهی که: « سبحانی»
۱۵۹
آنچه گفتم به نقد نیک بدان
۱۶۰
وز پی آن زیادتی میران

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.