اوحدی · جام جم

ذبابهٔ این فصل در سری چند مرموز

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گر بپرسد کسی که: هر دو جهان
۲
گفته‌ای کندر آدمیست نهان
۳
برشمردی از آن نشانی چند
۴
کردی از هر یکی بیانی چند
۵
باز چندان هزار داروی و زهر
۶
که جهان دارد از یکایک بهر
۷
نه فلز و جواهر کانی
۸
آشکارای آن و پنهانی
۹
این جوابیست گفتنی به درست
۱۰
چون نگویی، گزیر باید جست
۱۱
میتوان یک به یک بیان کردن
۱۲
به شناسنده بر عیان کردن
۱۳
حکما گفته‌اند و داده نشان
۱۴
من بگویم ز گفتهٔ ایشان:
۱۵
هست پوشیده در جهان گنجی
۱۶
بدر آوردنش ببر رنجی
۱۷
گذری کن بطور این اسرار
۱۸
در مناجات عشق موسی‌وار
۱۹
نور موسی ببین و نار خلیل
۲۰
اگرت آرزوست این تجلیل
۲۱
جبلی هست در جلتها
۲۲
حجر او علاج علت‌ها
۲۳
که آدم از جنتش نشان آورد
۲۴
فکر او شیث را به جان آورد
۲۵
دم ثعبان ازو نموداریست
۲۶
رسن ساحران از آن تاریست
۲۷
اولیا را یقین ازوست درست
۲۸
انبیا را گمان از آن شدسست
۲۹
آب الیاس و خضر روشن ازوست
۳۰
نار نمرود نیز گلشن ازوست
۳۱
کس چه داند که بر چه باریکیست؟
۳۲
این چه رمزست و در چه تاریکیست؟
۳۳
بر محیط فلک عروج کند
۳۴
وز مسام ملک خروج کند
۳۵
حال این مشکل از تو نیست بدر
۳۶
به ازین کن به حال خویش نظر
۳۷
گر تو این دست بر کشی از جیب
۳۸
اژدها سازی از عصای شعیب
۳۹
بکنی، گر به دیگ علم پزی
۴۰
بهتر از ماهتاب رنگ رزی
۴۱
ز شرف صاحب زمانی تو
۴۲
به چه از خویش در گمانی تو؟
۴۳
اندرین کعبه شد به صورت کم
۴۴
حجری وندر آن حجر زمزم
۴۵
حجرش سازگار و سازنده
۴۶
زمزم او حجر گدازنده
۴۷
پرگهر حجرهاست در حجرش
۴۸
زهره طالع ز مطلع فجرش
۴۹
ذهب و گنج در رصاصهٔ او
۵۰
قمر و شمس هر دو خاصهٔ او
۵۱
خیز و این کعبه را طوافی کن
۵۲
به کراماتش اعترافی کن
۵۳
سعی کن در صفای روح و بدن
۵۴
تا شود تن چو جان و جان چون تن
۵۵
که چو این عقده بر تو حل گردد
۵۶
منزلت تارک زحل گردد
۵۷
گر به این وقفه میرسد عیست
۵۸
مهر گردد تمام برجیست
۵۹
اندرین تیرگی بسی مردند
۶۰
ره به آب حیات کم بردند
۶۱
آنکه هنجار آب گم کردند
۶۲
عمر خود در تراب گم کردند
۶۳
با تو معشوقه‌ای چو آب ارزان
۶۴
بر سر خاک چون شدی لرزان؟
۶۵
طالب این وصول اگر هستی
۶۶
در به روی طلب چرا بستی؟
۶۷
دل به این واصلان سرگردان
۶۸
مده، ای جان و روی بر گردان
۶۹
زمرهٔ انبیا غلط نروند
۷۰
اولیا در پی سقط نروند
۷۱
همه معروف و قایلند برین
۷۲
بگرفت این سخن زمان و زمین
۷۳
که تو گر میکشی تمام این زهر
۷۴
همه اجساد را توانی قهر
۷۵
هم نشان بخشد از سپید وز زرد
۷۶
هم دوا باشدت به گرم و به سرد
۷۷
علت و رنج را چهار هزار
۷۸
میتوان کرد ازین حجر تیمار
۷۹
دهد از ذات خالد و باقی
۸۰
ضر زهری و نفع تریاقی
۸۱
به لقب عالم صغیری تو
۸۲
زادهٔ عالم کبیری تو
۸۳
نام این عالم میان اینست
۸۴
سومین صورت جهان اینست
۸۵
پر شنیدم که جان و سر دادند
۸۶
نشنیدم کزین خبر دادند
۸۷
جستنش گر چه از محالاتست
۸۸
پیش بعضی هم از کمالالتست
۸۹
هر که او عالمی تواند ساخت
۹۰
مرکب امر «کن » تواند تاخت
۹۱
گر بدین جست و جوی پردازی
۹۲
سایه بر سلطنت نیندازی
۹۳
راه توحید را بدانی رمز
۹۴
سر بعث و نشور ما زین غمز
۹۵
پادشاهی چه بیش ازین باشد؟
۹۶
غایت سلطنت همین باشد
۹۷
خاتم خلقتی و خاتم خلق
۹۸
در تو پوشیده آز جامهٔ دلق
۹۹
خاک بیزی کنی و داری گنج
۱۰۰
بس خسیس اوفتاده‌ای به مرنج
۱۰۱
دو جهانی بدین حقیری تو
۱۰۲
تا ترا مختصر نگیری تو
۱۰۳
باز کن چشم، اگر بصر داری
۱۰۴
تا چه چیزی تو کین اثر داری؟
۱۰۵
هر چه از کاینات گیرد نام
۱۰۶
از بد و نیک و ناتمام و تمام
۱۰۷
جمله راهست در تو مانندی
۱۰۸
من از آنجمله گفتم این چندی
۱۰۹
تا مگر قدر خود بدانی تو
۱۱۰
حد جان و خرد بدانی تو
۱۱۱
سخن مخلصان بگیری یاد
۱۱۲
ندهی روزگار خود برباد
۱۱۳
این بدان: کایت شرف اینست
۱۱۴
نسخهٔ سر «من عرف » اینست
۱۱۵
از برای تو سخت کوشیدند
۱۱۶
باز از غفلتت بپوشیدند
۱۱۷
گر بیندازی این حجاب از روی
۱۱۸
شود اینهات کشف موی به موی
۱۱۹
میوه از روضه‌ای چنین چیدن
۱۲۰
بی‌ریاضت کجا توان دیدن؟
۱۲۱
بی‌ریاضت کسی نجست این حال
۱۲۲
با ریاضت شود درست این حال
۱۲۳
پردهٔ شهوت و غضب در پیش
۱۲۴
منتبه کی شوی ز صورت خویش؟
۱۲۵
این اثرها صفات تست، نه ذات
۱۲۶
آفتابی تو وین صفت ذرات
۱۲۷
بکن، ای دوست، چون نه جسمی تو
۱۲۸
طلب خویش کز: چه قسمی تو؟
۱۲۹
تو بدین مرتبت ز نادانی
۱۳۰
غافل از خویش وز خدا دانی
۱۳۱
آنکه داند به چون تویی این داد
۱۳۲
نتوانش چنین گذاشت ز یاد
۱۳۳
دادهٔ او بدان و دار سپاس
۱۳۴
پس بکوش و دهنده را بشناس
۱۳۵
گر ندانی محل قشر از لوز
۱۳۶
گذری کن بدین مسالخ گوز
۱۳۷
تا بدانی که دین به صورت نیست
۱۳۸
باد و بودش چنین ضرورت نیست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.