Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اوحدی · جام جم

در منع تقلید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پی تقلید رفتن از کوریست
۲
در هر کس زدن ز بیزوریست
۳
من درین کوچه خانه‌ای دارم
۴
هم ازین دام و دانه‌ای دارم
۵
گر به سالوس دام باز کشم
۶
سر خورشید در نماز کشم
۷
میتوانم به وقت زراقی
۸
مار این زخم را شدن راقی
۹
لیکن از اهل راز میترسم
۱۰
زان نظرهای باز میترسم
۱۱
به ادب رو، که دیده‌ها بیناست
۱۲
پیش رخ بین و منگر از چپ و راست
۱۳
ای برادر، چو با خرد یاری
۱۴
نظری کن به نور بیداری
۱۵
نقد خود زیر پای خلق مریز
۱۶
زین فضولان راهزن بگریز
۱۷
خویش را زین غرور باز آور
۱۸
روی در قبلهٔ نیاز آور
۱۹
دل بهر یافه و مجاز مده
۲۰
راه هنگامه گیر باز مده
۲۱
چند منقاد هر خسی باشی؟
۲۲
جهد آن کن که خود کسی باشی
۲۳
غول در ده مهل، که راه کند
۲۴
ده ده او را که ده تباه کند
۲۵
هر چه داننده گوید از جاییست
۲۶
پی نادان مرو، که خود راییست
۲۷
طرقی را مگوی علت خویش
۲۸
گر چه حب‌الملوک دارد پیش
۲۹
حب لولی گر از شکر باشد
۳۰
حبةالقلب را بتر باشد
۳۱
آنچه بینی کزو شکم برود
۳۲
این نگه کن که: روح هم برود
۳۳
سخن ما مبین، که پنهانست
۳۴
تو سخن دان، نبوده‌ای ، زانست؟
۳۵
میوهٔ نارسیده را چه کنی؟
۳۶
سخن چیده چیده را چه کنی؟
۳۷
لب برین کوزه نه، چو خواهی کام
۳۸
زر به این نظم ده، چو جویی نام
۳۹
در پی در روی به دریا بار
۴۰
زانکه در را شناختی مقدار
۴۱
اهل دل را غلط شناخته‌ای
۴۲
زان غلط بود هر چه باخته‌ای
۴۳
سر ایزد چه پرسی از خراز؟
۴۴
از دم جبرییل پرس این راز
۴۵
آنکه نانت خورد زبون تو اوست
۴۶
و آنکه دنیات خواست دون تو اوست
۴۷
اندرو گر کرامتی بودی
۴۸
وز تجرد علامتی بودی
۴۹
رفتنش بر در تو بودی عار
۵۰
بر در خود ترا ندادی بار
۵۱
عارف کردگار زر چکند؟
۵۲
ولی‌الله بار و خر چه کند؟
۵۳
هوش خود را به هر ترانه مده
۵۴
جز ره کدخدا به خانه مده
۵۵
آنچه در دور ما امیرانند
۵۶
صید این جمع گول گیرانند
۵۷
گر بیابند زنگیی خسته
۵۸
زنگ و قابی دو بر گلو بسته
۵۹
قاب قوسین جای او دانند
۶۰
چرخ را زیر پای او دانند
۶۱
دیگ فقر آن کسان که جوشیدند
۶۲
پیش ازین زهرها بنوشیدند
۶۳
باز قومی ز کارها جستند
۶۴
رنگ آنها به خویش در بستند
۶۵
نام آنها شدست ازینها بد
۶۶
کاشکی نامشان نبودی خود
۶۷
چون به این جامه در شدند اوباش
۶۸
شد در آفاق مکر ایشان فاش
۶۹
غیرتم دل گرفت و دامن نیز
۷۰
گفتم: ای روزگار با من نیز
۷۱
چند بینیم و چشم خوابانیم؟
۷۲
گفت: کای اوحدی شتابانیم
۷۳
رنگ بدعت بسی نماند، باش
۷۴
تا شود رنگ مبدا ما فاش
۷۵
نقش نقش رسول و یارانست
۷۶
حب ایشان گزین، که کار آنست
۷۷
نرخ سالوس لاش خواهد شد
۷۸
دور کشفست، فاش خواهد شد
۷۹
هر که گردن بپیچد از در او
۸۰
گر سپهرست، خاک بر سر او
۸۱
نقش صدیق مینمایم راست
۸۲
به دیارش رو و ببین که کجاست؟
۸۳
در زمان صحابه و یاران
۸۴
آن بزرگان و آن نکوکاران
۸۵
نام شیخ و سماع و خرقه نبود
۸۶
دین به هفتاد و چند فرقه نبود
۸۷
بر چهل مرد بود پیرهنی
۸۸
بلکه چل روح بود در بدنی
۸۹
کرده بودند پی ز دنیا گم
۹۰
«سیدالقوم» بود « خاد مهم»
۹۱
تن به ریگ روان نهفتندی
۹۲
راز دل را به کس نگفتندی
۹۳
روی مردان به راه باید، راه
۹۴
چیست؟ این خانهٔ کبود و سیاه
۹۵
گر ز من ریش و شانه خواهی جست
۹۶
جنگ داری، بهانه خواهی جست
۹۷
هر که دریافت سر آل عبا
۹۸
خواه در خرقه باش و خواه قبا
۹۹
بی‌نشانیست رنگ درویشان
۱۰۰
چه کنی رنگ جامهٔ ایشان؟
۱۰۱
رنگ پوشی ز بهر نام بود
۱۰۲
نام جویی ز فکر خام بود
۱۰۳
بنده را نام جستن از هوسست
۱۰۴
داغ آن خواجه نام بنده بسست
۱۰۵
بنده را نام بندگیش تمام
۱۰۶
به ازین بنده را چه باشد نام؟
۱۰۷
فکر باید که بی‌غلط باشد
۱۰۸
جامه سهلست، اگر سقط باشد
۱۰۹
سخنی کز حضور گردد فاش
۱۱۰
قایلش هر که هست، اگر سقط باشد
۱۱۱
سخنی کز حضور گردد فاش
۱۱۲
قایلش هر که هست، گو: میباش
۱۱۳
چون درخت سخن رسید به بار
۱۱۴
ننشینیم تا بود دستار
۱۱۵
میوه گر نغز و پخته و نوریست
۱۱۶
گر بیفتد ز شاخ دستوریست
۱۱۷
سخنی کان به راه دارد روی
۱۱۸
گفتنش را اجازتست، بگوی
۱۱۹
سخن آن راست کو سخن سنجد
۱۲۰
چه زنی تن که: شیخ میرنجد؟
۱۲۱
آنکش این نیست پس چه میداند؟
۱۲۲
ور مرا هست کس چه میداند؟
۱۲۳
ره به هنجار من کجا یابی؟
۱۲۴
زانکه بیدارم و تو در خوابی
۱۲۵
سخن ما ز بهر گفتن بود
۱۲۶
گهر ما ز بهر سفتن بود
۱۲۷
هم بباید سخن بگفت آخر
۱۲۸
مشک را چون توان نهفت آخر؟
۱۲۹
مشک ما خالصست و بوی کند
۱۳۰
عاشق مست های و هوی کند
۱۳۱
تو که حلوا خوری و بریانی
۱۳۲
خلق را در سخن نگریانی
۱۳۳
ما که خون خورده‌ایم پیوسته
۱۳۴
مشک شد خون خورده آهسته
۱۳۵
اوحدی شست سال سختی دید
۱۳۶
تا شبی روی نیک بختی دید
۱۳۷
سر گفتار ما مجازی نیست
۱۳۸
بازکن دیده، کین به بازی نیست
۱۳۹
سالها چون فلک بسر گشتم
۱۴۰
تا فلک وار به دیده‌ور گشتم
۱۴۱
بر سر پای چله داشته‌ام
۱۴۲
چون نه از بهر زله داشته‌ام
۱۴۳
از برون در میان بازارم
۱۴۴
وز درون خلوتیست با یارم
۱۴۵
کس نبیند جمال سلوت من
۱۴۶
ره ندارد کسی به خلوت من
۱۴۷
تا دل من به دوست پیوستست
۱۴۸
سورها گرد سر من بستست
۱۴۹
دل من مست گشت و در بیمم
۱۵۰
که: بدانند حال ازین نیمم
۱۵۱
آنچه گفتم مگر به مستی بود
۱۵۲
غلطست این، که عین هستی بود
۱۵۳
من چه دانم به راه داشتنت؟
۱۵۴
او تواند نگاه داشتنت
۱۵۵
باز ازین دیو عشوه ده لاحول
۱۵۶
من و نزدیک او درستی قول
۱۵۷
کیستم من که دم توانم زد؟
۱۵۸
یا درین ره قدم توانم زد؟
۱۵۹
گشته با هیبتش فصیحان لال
۱۶۰
چون منی را چه قیل باشد و قال؟
۱۶۱
عاجزی، مفلسی،تهی‌دستی
۱۶۲
خاکساری، فروتنی، پستی
۱۶۳
عمر خود در هوس تلف کرده
۱۶۴
نام خود رند و ناخلف کرده
۱۶۵
با چنین کاس و کیسهٔ لاغر
۱۶۶
سخن از جام گویم و ساغر
۱۶۷
اگر از باده جام پر دارم
۱۶۸
زیبدم، زانکه جام در دارم
۱۶۹
گر چه تاریخ دان این شهرم
۱۷۰
همچو تقویم کهنه بی‌بهرم
۱۷۱
سالها اشک دیده پالودم
۱۷۲
روزها از طلب نیاسودم
۱۷۳
عقل عنقای مغربم میخواند
۱۷۴
چرخ زالم چنین به گوشه نشاند
۱۷۵
به جوانی چو زال پیر شدم
۱۷۶
که چو سیمرغ گوشه‌گیر شدم
۱۷۷
هم چو فاروق زهر نوشم من
۱۷۸
زانکه تریاک میفرشم من
۱۷۹
زهر من کس ندید، من خوردم
۱۸۰
که ستم بین و زهر پروردم
۱۸۱
آنکه زین زهر شد مرا ساقی
۱۸۲
« عنده رقیتی و تریاقی»

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.