غزل شمارهٔ ۲۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آنکه بر هر طرفی منتظرانند او را
۲
ننگرد هیچ که خلقی نگرانند او را
۳
سرو را بر سر سرچشمه اگر جای بود
۴
جای آن هست که بر چشم نشانند او را
۵
حیف باشد که چنان روی ببیند هرکس
۶
زانک کوتهنظران قدر ندانند او را
۷
هست مقصود دلم زان لب شیرین شکری
۸
بود آیا که بمقصود رسانند او را
۹
راز عشاق چو از اشک نماند پنهان
۱۰
فرض عینست که از دیده برانند او را
۱۱
هر که جان در قدمش بازد و قدری داند
۱۲
اهل دل عاشق جانباز نخوانند او را
۱۳
خواجو ار تشنه بمیرد به جز از مردم چشم
۱۴
آبی این طایفه برلب نچکانند او را