غزل شمارهٔ ۱۱۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو طلعت تو مرا منتهای مقصودست
۲
بیا که عمر من این پنجروز معدودست
۳
مقیم کوی تو گشتم که آستان ایاز
۴
بنزد اهل حقیقت مقام محمودست
۵
دلم ز مهر رخت میکشد بزلف سیاه
۶
چرا که سایهٔ زلف تو ظل ممدودست
۷
من از وصال تو عهدیست کارزو دارم
۸
که کام دل بستانم چنانکه معهودست
۹
ز بسکه دل بربودی چو روی بنمودی
۱۰
گمان مبر که دلی در زمانه موجودست
۱۱
اگر چنانکه کسی را ز عشق مقصودیست
۱۲
مرا ز عشق تو مقصود ترک مقصودست
۱۳
دلم ز زلف تو بر آتشست و میدانم
۱۴
که سوز سینه پر دود مجمر از عودست
۱۵
چه نکهتست مگر بوی لاله و سمنست
۱۶
چه زمزمهست مگر بانک زخمه عودست
۱۷
اگر مراد نبخشد بدوستان خواجو
۱۸
خموش باش که امساک نیکوان جودست