غزل شمارهٔ ۴۳۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا که بی سر زلفت مرا بسر نشود
۲
خیالت از سر پر شور من بدر نشود
۳
اگر بدیده موری فرو روم صد بار
۴
معینست که آن مور را خبر نشود
۵
چو چرخم از سر کویت درین دیار افکند
۶
گمان مبر که خروشم به چرخ بر نشود
۷
ز بسکه سنگ زنم بی رخ تو بر سینه
۸
دل شکسته من چون شکستهتر نشود
۹
ملامتم مکن ای پارسا که از رخ خوب
۱۰
کسی نظر نکند کز پی نظر نشود
۱۱
ز عشق سیمبران هر که رنگ رخساره
۱۲
بسان زر نکند کار او چو زر نشود
۱۳
کسی که در قلم آرد حدیث شکر دوست
۱۴
عجب گرش ز حلاوت قلم شکر نشود
۱۵
چنین که غرقهٔ بحر خرد شدی خواجو
۱۶
چگونه ز آب سخن دفتر تو تر نشود
