غزل شمارهٔ ۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
باز هجر یار دامانم گرفت
۲
باز دست غم گریبانم گرفت
۳
چنگ در دامان وصلش میزدم
۴
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت
۵
جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
۶
محنت آمد، دامن جانم گرفت
۷
در جهان یک دم نبودم شادمان
۸
زان زمان کاندوه جانانم گرفت
۹
آتش سوداش ناگه شعله زد
۱۰
در دل غمگین حیرانم گرفت
۱۱
تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من
۱۲
هرچه کردم عاقبت آنم گرفت