غزل شمارهٔ ۴۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولت
۲
وگر درمان من سازد، زهی دولت زهی دولت
۳
ور از لطف و کرم یک ره درآید از درم ناگه
۴
ز رخ برقع براندازد، زهی دولت زهی دولت
۵
دل زار من پر غم نبوده یک نفس خرم
۶
گر از محنت بپردازد، زهی دولت زهی دولت
۷
فراق یار بیرحمت مرا در بوتهٔ زحمت
۸
گر از این بیش نگدازد، زهی دولت زهی دولت
۹
چنینم زار نگذارد ، به تیماریم یاد آرد
۱۰
ورم از لطف بنوازد، زهی دولت زهی دولت
۱۱
ور از کوی فراموشان فراقش رخت بربندد
۱۲
وصالش رخت در بازد، زهی دولت زهی دولت
۱۳
و گر با لطف خود گوید: عراقی را بده کامی
۱۴
که جان خسته دربازد، زهی دولت زهی دولت