غزل شمارهٔ ۱۸۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نیست کاری به آنم و اینم
۲
صنع پروردگار میبینم
۳
صبر از تو نکرد دل، والله
۴
نیست پروای عقلم و دینم
۵
سخنی، کز تو بشنود گوشم
۶
خوشتر آید ز جان شیرینم
۷
در جهان گر دل از تو بردارم
۸
خود که بینم، که بر تو بگزینم؟
۹
کرمی کن، گرم بخواهی کشت
۱۰
هم بدان ساعدان سیمینم
۱۱
با عراقی، که عاجز غم توست
۱۲
خردهگیری مکن، که مسکینم