غزل شمارهٔ ۲۱۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نتوان
۲
به خوبی در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان
۳
چو آمد در دل و دیده خیالت آشنا بنشست
۴
ز ملک خویش سلطان را بدر کردن توان؟ نتوان
۵
مرا این دوستی با تو قضای آسمانی بود
۶
قضای آسمانی را دگر کردن توان؟ نتوان
۷
چو با ابروی تو چشمم به پنهانی سخن گوید
۸
از آن معنی رقیبان را خبر کردن توان؟ نتوان
۹
چو چشم مست خونریزت ز مژگان ناوک اندازد
۱۰
بجز جان پیش تیر تو سپر کردن توان؟ نتوان
۱۱
گرفتم خود که بگریزم ز دام زلف دلگیرت
۱۲
ز تیر غمزهٔ مستت حذر کردن توان؟ نتوان
۱۳
نگویی چشم مستت را، که خون من همی ریزد
۱۴
ز خون بیگناه او را حذر کردن توان؟ نتوان
۱۵
بگو با غمزهٔ شوخت، که رسوای جهانم کرد:
۱۶
به پیران سر عراقی را سمر کردن توان؟ نتوان