غزل شمارهٔ ۲۱۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستن
۲
جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن
۳
سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال
۴
ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن
۵
تا کی از هجران جانان ناله و زاری کنم؟
۶
از حیات خود به جانم، چند ازین سان زیستن؟
۷
بس مرا از زندگانی، مرگ کو، تا جان دهم؟
۸
مرگ خوشتر تا چنین با درد هجران زیستن
۹
ای ز جان خوشتر، بیا، تا بر تو افشانم روان
۱۰
نزد تو مردن به از تو دور و حیران زیستن
۱۱
بر سر کویت چه خوش باشد به بوی وصل تو
۱۲
در میان خاک و خون افتان و خیزان زیستن؟
۱۳
از خودم دور افگنی، وانگاه گویی: خوش بزی
۱۴
بیدلان را مرگ باشد بیتو، ای جان، زیستن
۱۵
هان! عراقی، جان به جانان ده، گران جانی مکن
۱۶
بعد از این بیروی خوب یار نتوان زیستن