عراقی · عشاق‌نامه

حکایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بود مردی همیشه در گلخن
۲
گلخنش بود سال و مه گلشن
۳
گرد حمام نفس می‌گردید
۴
گلخن جسم را همی تابید
۵
زان مقامش ملال پیدا شد
۶
به تفرج به سوی صحرا شد
۷
یک دم از گلخن بدن بپرید
۸
گرد صحرای روح می گردید
۹
دید آب روان و سبزه و گل
۱۰
مرده در پای حسن گل، بلبل
۱۱
گرد آن مرغزار می‌گردید
۱۲
باز دانست پاک را ز پلید
۱۳
گفت با خویشتن که: این گلشن
۱۴
هست بسیار خوشتر از گلخن
۱۵
ناگهان دلبری فرشته لقا
۱۶
اندر آن مرغزار شد پیدا
۱۷
مرکب حسن را سوار شده
۱۸
صد چو یوسف رکابدار شده
۱۹
از رخ خوب و عارض پر نور
۲۰
رشک صد آفتاب و منظر حور
۲۱
صد دل شاهد شکر گفتار
۲۲
برده از ره به طرهٔ طرار
۲۳
صد ستاره مهش عرق کرده
۲۴
آفتابی ز نو برآورده
۲۵
صد هزاران دلی به غم خسته
۲۶
برده، در دام زلف‌ها بسته
۲۷
چشم مستش چو ابروی دلکش
۲۸
خوب با خوب دیده خوش با خوش
۲۹
قطرهٔ ژاله بر گل خندان
۳۰
نسبتی دان بدان لب و دندان
۳۱
تن و جانش چنان مطهر و پاک
۳۲
که تو گفتی نداشت بهره ز خاک
۳۳
عزم نخجیرگاه کرده و مست
۳۴
تیرش اندر کمان، کمان در دست
۳۵
راست گویی مگر به غمزهٔ خود
۳۶
عاشقان را به تیر خواهد زد
۳۷
گلخنی بی‌نوا و ناموزون
۳۸
از بن گلخن آمده بیرون
۳۹
عارضی آن چنان منور دید
۴۰
شاهزاده چو سوی او نگرید
۴۱
زورش از پا برفت و دل از دست
۴۲
شد درو، از شراب حیرت، مست
۴۳
خون ز سودای دل ز چشمان ریخت
۴۴
بس به غربال چشم خون می‌بیخت
۴۵
جامهٔ گلخنی ز تن بدرید
۴۶
در پی آن پسر همی گردید
۴۷
شاهزاده چو سوی او نگرید
۴۸
بوی عشقش ز خون دل بشنید
۴۹
از تعجب به حال او نگران
۵۰
بادپا را فروگذاشت عنان
۵۱
سوی نخجیر گاه شد به شتاب
۵۲
گلخنی اوفتاده مست و خراب
۵۳
ناوک فرقتش جگر خسته
۵۴
وز ملاقات امید بگسسته
۵۵
دل بداده ز دست و شوریده
۵۶
از تن و جان امید ببریده
۵۷
با دلی خسته و درونی ریش
۵۸
غرقه در خون ز اشک دیدهٔ خویش
۵۹
روز دیگر، چو شاه وا گردید
۶۰
گلخنی را هنوز در خون دید
۶۱
مست مست اندرو نگاهی کرد
۶۲
گلخنی دوست دید و آهی کرد
۶۳
آن نگارین ره حرم برداشت
۶۴
گلخنی را بدان صفت بگذاشت
۶۵
وامقی گشته در پی عذرا
۶۶
گاه در شهر و گاه در صحرا
۶۷
گاه سودای آن پری پختی
۶۸
گاه با خویشتن همی گفتی:
۶۹
چه خیال است؟ پادشاهی را
۷۰
به گدایی کجا بود پروا؟
۷۱
گر بپرسد کسی ز من حالم
۷۲
من چه گویم که از که مینالم؟
۷۳
نیست یارای گفتنم با کس
۷۴
که دلم را به وصل کیست هوس؟
۷۵
منزلم دور و بس گرانبارم
۷۶
چون کنم؟ چیست چارهٔ کارم؟
۷۷
جگرش سوخته، دلش بریان
۷۸
سال و مه خسته، روز و شب گریان
۷۹
باطنش مست و ظاهرش هشیار
۸۰
در پی یار و بی‌خبر ز اغیار
۸۱
گر به شهر آمدی، به هر ایام
۸۲
نزدی جز به کوی دلبر گام
۸۳
پیش هیچ آفریده ندریده
۸۴
پردهٔ راز آن پسندیده
۸۵
با نم چشم و اشک چون باران
۸۶
راز یاران نهفته ز اغیاران
۸۷
با سگ کوی دوست همدم شد
۸۸
به چنین فرصتی چه خرم شد؟
۸۹
کرده در چشم جان، به بوی حبیب
۹۰
خاک پای سگان کوی حبیب
۹۱
مدتی با دل ز غم به دو نیم
۹۲
بود در کوی آن نگار مقیم
۹۳
تا غلامی برو شبیخون کرد
۹۴
زان مقامش به زور بیرون کرد
۹۵
بی‌دل و جان همی دوید بسر
۹۶
تا به جای سگان آن دلبر
۹۷
چون دو هفته برآمد از ایام
۹۸
آن نگارین، دو هفته ماه تمام
۹۹
صفت نخجیر را مطول کرد
۱۰۰
عزم نخجیر گاه اول کرد
۱۰۱
عاشق مستمند بیچاره
۱۰۲
بود در کوه و دشت آواره
۱۰۳
دیده پر خون، دماغ پر سودا
۱۰۴
جان ز آشوب عشق در غوغا
۱۰۵
غم هجران تنش چو مو کرده
۱۰۶
در میان وحوش خو کرده
۱۰۷
در بیابان عشق سرگردان
۱۰۸
همچو مجنون مشوش و عریان
۱۰۹
گشته فارغ ز گلخن و حمام
۱۱۰
آشنایی گرفته با دد و دام
۱۱۱
ناکهان دل فگار شد آگاه
۱۱۲
که به نخجیر خواهد آمد شاه
۱۱۳
آهویی دید کشته، بخروشید
۱۱۴
پوست برکند ازو و در پوشید
۱۱۵
پوست در سر کشید آهووار
۱۱۶
تا به تیرش مگر زند دلدار
۱۱۷
شاهزاده، چو در رسید از راه
۱۱۸
کرد گرد شکارگاه نگاه
۱۱۹
صورتی دید همچو آهویی
۱۲۰
غافل از عادت تگ و پویی
۱۲۱
گفت: غافل نشسته است این دد
۱۲۲
اندر آورد تیر و بر وی زد
۱۲۳
گلخنی زخم تیر در دل خورد
۱۲۴
جان و تن نیز در سردل کرد
۱۲۵
بیخود آن پوست دور کرد ز تن
۱۲۶
گفت: دستت درست باد، بزن!
۱۲۷
تیر کز شست دلبران آید
۱۲۸
هدفش جان عاشقان آید
۱۲۹
چشمهٔ خون روانش از دل ریش
۱۳۰
رقص می‌کرد از طرب، بی‌خویش
۱۳۱
ذره چون آفتاب را بیند
۱۳۲
در هوایش ز رقص ننشیند
۱۳۳
در رگش چون نماند خون برجا
۱۳۴
سست شد، اندر اوفتاد ز پا
۱۳۵
بر گذرگاه دوست بر خون خفت
۱۳۶
جان همی داد و این غزل می‌گفت:

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.