غزل شمارهٔ ۴۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون سرو بغیر از کف افسوس، برم نیست
۲
از توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست
۳
چون سیل درین دامن صحرای غریبی
۴
غیر از کشش بحر دگر راهبرم نیست
۵
از فرد روان خجلت صد قافله دارم
۶
هر چند به جز درد طلب همسفرم نیست
۷
چون آینه و آب نیم تشنهٔ هر عکس
۸
نقشی که ز دل محو شود در نظرم نیست
۹
چون غنچهٔ تصویر، دلم جمع ز تنگی است
۱۰
امید گشایش ز نسیم سحرم نیست
۱۱
زندان فراموشی من رخنه ندارد
۱۲
در مصرم و هرگز ز عزیزان خبرم نیست
۱۳
صائب همه کس میبرد از شعر ترم فیض
۱۴
استادگی بخل در آب گهرم نیست