صائب تبریزی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۴۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است
۲
چون صدف زین گوهر شهوار آغوشم تهی است
۳
از دل بیدار و اشک آتشین و آه گرم
۴
دستگاه زندگی چون شمع خاموشم تهی است
۵
خجلتی دارم که خواهد پرده‌پوش من شدن
۶
گر چه از سجادهٔ تقوی بر و دوشم تهی است
۷
سرگذشت روزگار خوشدلی از من مپرس
۸
صفحهٔ خاطر ازین خواب فراموشم تهی است
۹
گفتگوی پوچ ناصح را نمی‌دانم که چیست
۱۰
اینقدر دانم که جای پنبه در گوشم تهی است!
۱۱
گرچه دارم در بغل چون هاله تنگ آن ماه را
۱۲
همچنان از شرم، جای او در آغوشم تهی است

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.