غزل شمارهٔ ۹۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش
۲
مردان به دیگری نگذارند کار خویش
۳
چون شیشهٔ شکسته و تاک بریدهام
۴
عاجز به دست گریهٔ بیاختیار خویش
۵
از وقت تنگ، چون گل رعنا درین چمن
۶
یک کاسه کردهایم خزان و بهار خویش
۷
انجم به آفتاب شب تیره را رساند
۸
دارم امیدها به دل داغدار خویش
۹
سنگ تمام در کف اطفال هم نماند
۱۰
آخر جنون ناقص ما کرد کار خویش !
۱۱
دایم میانهٔ دو بلا سیر میکند
۱۲
هر کس شناخته است یمین و یسار خویش
۱۳
صائب چه فارغ است ز بیبرگی خزان
۱۴
مرغی که در قفس گذراند بهار خویش