غزل شمارهٔ ۱۲۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ما نقش دلپذیر ورقهای سادهایم
۲
چون داغ لاله از جگر درد زادهایم
۳
با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک
۴
بیاضطراب همچو هدف ایستادهایم
۵
بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم؟
۶
با خود اگر قرار اقامت ندادهایم
۷
پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ما
۸
چون صبح ما دوبار درین نشاه زادهایم
۹
چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما
۱۰
اوراق هستیی است که بر باد دادهایم
۱۱
ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟
۱۲
آخر تو هم فتاده و ما هم فتادهایم
۱۳
صائب زبان شکوه نداریم همچو خار
۱۴
چون غنچه دست بر دل پر خون نهادهایم