غزل شمارهٔ ۳۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در پیش بیدلان جان، قدری چنان ندارد
۲
آری کسی که دل داد پروای جان ندارد
۳
پرسی ز من که دارد؟ زان بینشان نشانی
۴
هر کس ازو نشانی دارد نشان ندارد
۵
یک جو وفا ندیدم از روی خوب هرگز
۶
دیدم تمام هر کس این دارد آن ندارد
۷
بر من نه از ترحم کم کرده یار بیداد
۸
تاب جفا ازین بیش در من گمان ندارد
۹
هاتف غلامی تو خواهد بخر به هیچش
۱۰
این کار اگر ندارد سودی، زیان ندارد