غزل شمارهٔ ۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شب و روزی به پایان گر تو را در وصل یار آید
۲
غنیمت دان که بی ما و تو بس لیل و نهار آید
۳
شتابت چیست ای جان از تنم خواهی برون رفتن
۴
دمی از جسم من بیرون مرو شاید که یار آید
۵
تو ای سرو روان تا از کنارم بیسبب رفتی
۶
شب و روز از دو چشمم اشک حسرت در کنار آید
۷
شدم دور از دیار یار و شد عمری که سوی من
۸
نه مکتوبی ز یار آید نه پیکی زان دیار آید
۹
ازو هاتف به این امید دل خوش کردم و مردم
۱۰
که شاید گاهگاهی بعد مرگم بر مزار آید