شمارهٔ ۳ - من نتایج افکاره فی مرثیهاخیهالصاحب الاجل الاکرام خواجه عبدالغنی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ستیزه گر فلکا از جفا و جور تو داد
۲
نفاق پیشه سپهرا ز کینهات فریاد
۳
مرا ز ساغر بیداد شربتی دادی
۴
که تا قیامتم از مرگ یاد خواهد کرد
۵
مرابگوش رسانیدی از جفا حرفی
۶
که رفت تا ابدم حرف عافیت از یاد
۷
در آب و آتشم از تاب کو سموم اجل
۸
که ذره ذره دهد خاک هستیم بر باد
۹
نه مشفقی که شود بر هلاک من باعث
۱۰
نه مونسی که کند در فنای من امداد
۱۱
نه قاصدی که ز مرغ شکسته بال و یم
۱۲
برد سلام به آن نخل بوستان مراد
۱۳
سرم فدای تو این باد صبح دم برخیز
۱۴
برو به عالم ارواح ازین خراب آباد
۱۵
نشان گمشدهٔ من بجو ز خرد و بزرگ
۱۶
سراغ یوسف من کن ز بنده و آزاد
۱۷
به جلوهگاه جوانان پارسا چه رسی
۱۸
ز رخش عزم فرودآ و نوحه کن بنیاد
۱۹
چو دیده بر رخ عبدالغنی من فکنی
۲۰
ز روی درد برآر از زبان من فریاد
۲۱
بگو برادرت ای نور دیده داده پیام
۲۲
که ای ممات تو بر من حیات کرده حرام
۲۳
دلم که میشد از ادراک دوری تو هلاک
۲۴
تو خود بگو که هلاک تو چون کند ادراک
۲۵
تو خورده ضربت مرگ و مرا برآمده جان
۲۶
تو کرده زهر اجل نوش و من ز درد هلاک
۲۷
به خاک خفته تو از تند باد فتنه چو سرو
۲۸
به باد رفته من از آه خویش چون خاشاک
۲۹
گر از تو بگسلم ای نونهال رشتهٔ مهر
۳۰
به تیغ کین رگ جانم بریده باد چو تاک
۳۱
ور از پی تو نتازم سمند جان به عدم
۳۲
سرم به دست اجل بسته باد بر فتراک
۳۳
شبی نمیگذرد کز غمت نمیگذرد
۳۴
شرار آهم از انجم فغانم از افلاک
۳۵
بر آتش دل خود سوختن چو ممکن نیست
۳۶
بهر زه میکشم از سینه آه آتشناک
۳۷
اجل چو جامهٔ جانم نمیدرد بیتو
۳۸
درین هوس به عبث میکنم گریبان چاک
۳۹
ز ابر دیده به خوناب اشگم آلوده
۴۰
کجاست برق اجل تا مرا بسوزد پاک
۴۱
روا بود که تو در زیر خاک باشی و من
۴۲
سیاه پوشم و بر سر کنم ز ماتم خاک
۴۳
چرا تو جامه نکردی سیاه در غم من
۴۴
چرا تو خاک نکردی بسر ز ماتم من
۴۵
چرا ز باغ من ای سرو بوستان رفتی
۴۶
مرا ز پای فکندی و خود روان رفتی
۴۷
در یگانه من از چه ساختی دریا
۴۸
کنار من ز سرشک و خود از میان رفتی
۴۹
ز دیدهٔ پدر ای یوسف دیار بقا
۵۰
چرا به مصر فنا بیبرادران رفتی
۵۱
به شمع روی تو چشم قبیله روشن بود
۵۲
به چشم ز خم غریبی ز دودمان رفتی
۵۳
گمان نبود که مرگ تو بینم اندر خواب
۵۴
مرا به خواب گران کرده بیگمان رفتی
۵۵
تو را چه جای نمودند در نشیمن قدس
۵۶
که بیتوقف ازین تیرهٔ خاکدان رفتی
۵۷
درین قضیه تو را نیست حسرتی که مراست
۵۸
اگرچه با دل پر حسرت از جهان رفتی
۵۹
مراست غم که شدم ساکن جحیم فراق
۶۰
تو را چه غم که سوی روضهٔ جنان رفتی
۶۱
ز رفتن تو من از عمر بینصیب شدم
۶۲
سفر تو کردی و من در جهان غریب شدم
۶۳
کجائی ای گل گلزار زندگانی من
۶۴
کجائی ای ثمر نخل شادمانی من
۶۵
ز دیده تا شدی ای شاخ ارغوان پنهان
۶۶
به خون نشانده مرا اشک ارغوانی من
۶۷
بیا ببین که که فلک از غم جوانی تو
۶۸
چو آتشی زده در خرمن جوانی من
۶۹
بیا ببین که چه سان بیبهار عارض تو
۷۰
به خون دل شده تر چهرهٔ خزانی من
۷۱
خیال مرثیهات چون کنم که رفته به باد
۷۲
متاع خرده شناسی و نکته دانی من
۷۳
اجل که خواست تو را جان ستاند از ره کین
۷۴
چرا نخست نیامد به جان ستانی من
۷۵
چو در وفات نمردم چه لاف مهر زنم
۷۶
که خاک بر سر من باد و مهربانی من
۷۷
ز شربتی که چشیدی مرا بده قدری
۷۸
که بیوجود تو تلخ است زندگانی من
۷۹
ز پرسشم همه کس پا کشید جز غم تو
۸۰
که هست تا به دم مرگ یار جانی من
۸۱
چو مرگ همچو توئی دیدم و ندادم جان
۸۲
زمانه شد متحیر ز سخت جانی من
۸۳
که هر که جان رودش زنده چون تواند بود
۸۴
چراغ مرده فروزنده چون تواند بود
۸۵
کجاست کام دل و آرزوی دیدهٔ من
۸۶
کجاست نور دو چشم رمد رسیدهٔ من
۸۷
گزیدهاند ز من جملهٔ همدمان دوری
۸۸
کجاست همدم یکتای برگزیدهٔ من
۸۹
فغان که از قفس سینه زود رفت برون
۹۰
چو مرغ روح تو مرغ دل رمیدهٔ من
۹۱
امید بود که روز اجل رود در خاک
۹۲
به اهتمام تو جسم ستم کشیدهٔ من
۹۳
فغان که چرخ به صد اهتمام میشوید
۹۴
غبار قبر تو اکنون به آب دیدهٔ من
۹۵
زمانه بی تو مرا گو کباب کن که شداست
۹۶
پر از نمک دل مجروح خون چکیدهٔ من
۹۷
سیاه باد زبانش که بیمحابا راند
۹۸
زبان به مرثیه این کلک سر بریدهٔ من
۹۹
ز شوره گل طلبد هر که بعد ازین جوید
۱۰۰
طراوت از غزل و صنعت از قصیدهٔ من
۱۰۱
چرا که بلبل طبعم شکسته بال شده
۱۰۲
زبان طوطی نطقم ز غصه لال شده
۱۰۳
گل عذار تو در خاک گشت خوار دریغ
۱۰۴
خط غبار تو در قبر شد غبار دریغ
۱۰۵
بهار آمد و گل در چمن شکفت و تو را
۱۰۶
شکفته شد گل حسرت درین بهار دریغ
۱۰۷
بماند داغ تو در سینه یادگار و نماند
۱۰۸
فروغ روی تو در چشم اشگبار دریغ
۱۰۹
نکرده شخص تو بر رخش عمر یک جولان
۱۱۰
روان به مرکب تابوت شد سوار دریغ
۱۱۱
بهار عمر تو را بود وقت نشو و نما
۱۱۲
تگرگ مرگ برآورد از آن دمار دریغ
۱۱۳
ز قد وروی تو صد آه وصدهزار فغان
۱۱۴
ز خلق و خوی تو صد حیف و صد هزار دریغ
۱۱۵
ز مهربانیت ای ماه اوج مهر افسوس
۱۱۶
ز همزبانیت ای سرو گل عذار دریغ
۱۱۷
تو را سپهر ملاعب گران بها چون یافت
۱۱۸
ربود از منت ای در شاه وار دریغ
۱۱۹
شکفتهتر ز تو در باغ ما نبود گلی
۱۲۰
به چشم زخم خسان ریختی ز بار دریغ
۱۲۱
تو کز قبیله چو یوسف عزیزتر بودی
۱۲۲
به حیلهٔ گرگ اجل ساختت شکار دریغ
۱۲۳
دریغ و درد که شد نرگس تو زود به خواب
۱۲۴
گل عذار تو بیوقت شد به زیر نقاب
۱۲۵
فغان که بیگل رویت دلم فکار بماند
۱۲۶
به سینهام ز تو صد گونه خار بماند
۱۲۷
غبار خط تو تا شد نهان ز دیدهٔ من
۱۲۸
ز آهم آینهٔ دیده در غبار بماند
۱۲۹
ز لالهزار جهان تا شدی به باغ جنان
۱۳۰
دلم ز داغ فراقت چو لالهزار بماند
۱۳۱
ز بودن تو مرا شادی که بود به دل
۱۳۲
به دل به غم شد و در جان بیقرار بماند
۱۳۳
تو از میان شدی و همدمی نماند به من
۱۳۴
به غیر طفل سرشگم که در کنار بماند
۱۳۵
تو زخم تیر اجل خوردی از قضا و مرا
۱۳۶
به دل جراحت آن تیر جان شکار بماند
۱۳۷
به هیچ زخم نماند جراحتی که مرا
۱۳۸
ز نیش هجر تو بر سینه فکار بماند
۱۳۹
تو رستی از غم این روزگار تیره ولی
۱۴۰
مصیبتی به من تیره روزگار بماند
۱۴۱
اجل تو را به دیار فنا فکند و مرا
۱۴۲
به راه پیک اجل چشم انتظار بماند
۱۴۳
فغان که خشک شد از گریه چشم و تابد
۱۴۴
بنای فرقت ما و تو استوار بماند
۱۴۵
طناب عمر تو را زد اجل به تیغ دریغ
۱۴۶
گسست رابطهٔ ما ز هم دریغ
۱۴۷
چه داغها که مرا از غم تو بر تن نیست
۱۴۸
چه چاکها که ز هجر تو در دل من نیست
۱۴۹
کدام دجله که از اشک من نه چون دریاست
۱۵۰
کدام خانه که از آه من چو گلخن نیست
۱۵۱
مرا چو لاله ز داغ تو در لباس حیات
۱۵۲
کدام چاک که از جیب تا ابد امن نیست
۱۵۳
دگر ز پرتو خورشید و نور ماه چه فیض
۱۵۴
مرا که بیمه روی تو دیده روشن نیست
۱۵۵
شکسته بال نشاطم چنان که تا یابد
۱۵۶
جز آشیان غمم هیچ جا نشیمن نیست
۱۵۷
چو بحر بر سر از ان کف زنم که از کف من
۱۵۸
دری فتاده که در هیچ کان و معدن نیست
۱۵۹
از آن به بانک هزارم که رفته از چمنم
۱۶۰
گلی به باد که در صحن هیچ گلشن نیست
۱۶۱
چو او برادر با جان برابر من بود
۱۶۲
مرا ز درویش زنده بودن نیست
۱۶۳
ببین برابری او با جان که تاریخش
۱۶۴
به جز برادر با جان برابر من نیست
۱۶۵
خبر ز حالت ما آن برادران دارند
۱۶۶
که جان به یکدیگر از مهر در میان دارند
۱۶۷
برادرا ز فراق تو در جهان چه کنم
۱۶۸
به دل چه سازم و با جان ناتوان چه کنم
۱۶۹
قدم ز بار فراق تو شد کمان او
۱۷۰
جدل به چرخ مقوس نمیتوان چه کنم
۱۷۱
توان تحمل بار فراق کرد به صبر
۱۷۲
ولی فراق تو باریست بس گران چه کنم
۱۷۳
تب فراق توام سوخت استخوان و هنوز
۱۷۴
برون نمیرود از مغز استخوان چه کنم
۱۷۵
به جانم و اجل از من نمیستاند جان
۱۷۶
درین معامله درماندهام به جان چه کنم
۱۷۷
ز جستجوی تو جانم به لب رسید و مرا
۱۷۸
نمیدهند به راه عدم نشان چه کنم
۱۷۹
به همزبانیم آیند دوستان لیکن
۱۸۰
مرا که با تو زبان نیست همزبان چه کنم
۱۸۱
فلک ز ناله زارم گرفت گوش و هنوز
۱۸۲
اجل نمینهدم مهر بر دهان چه کنم
۱۸۳
هلاک محتشم از زیستن به هست اما
۱۸۴
اجل مضایقهای میکند در آن چکنم
۱۸۵
محیط اشک مرا در غم تو نیست کران
۱۸۶
من فتاده در آن بحر بیکران چه کنم
۱۸۷
چنین که غرقه طوفان اشک شد تن من
۱۸۸
اگر چو شمع نمیرم رواست کشتن من
۱۸۹
مهی که بی تو برآمد در ابر پنهان باد
۱۹۰
گلی که بی تو بروید به خاک یکسان باد
۱۹۱
شکوفهای که سر از خاک برکند بی تو
۱۹۲
چو برگ عیش من از باد فتنه ریزان باد
۱۹۳
گلی که بی تو بپوشد لباس رعنائی
۱۹۴
ز دست حادثهاش چاک در گریبان باد
۱۹۵
درین بهار اگر سبزه از زمین بدمد
۱۹۶
چو خط سبز تو در زیر خاک پنهان باد
۱۹۷
اگر بسر نهد امسال تاج زر نرگس
۱۹۸
سرش ز بازی گردون به نیزه گردان باد
۱۹۹
اگر نه لاله بداغ تو سر زند از کوه
۲۰۰
لباس زندگیش چاک تا به دامان باد
۲۰۱
اگر نه سنبل ازین تعزیت سیه پوشد
۲۰۲
چو روزگار من آشفته و پریشان باد
۲۰۳
اگر بنفشه نسازد رخ از طپانچه کبود
۲۰۴
مدام خون زد و چشمش بروی مژگان باد
۲۰۵
من شکسته دل سخت جان سوخته بخت
۲۰۶
که پیکرم چو تن نازک تو بی جان باد
۲۰۷
اگر جدا ز تو دیگر بنای عیش نهم
۲۰۸
بنای هستیم از سیل فتنه ویران باد
۲۰۹
تو را مباد به جز عیش در ریاض جنان
۲۱۰
من این چنین گذرانم همیشه و تو چنان
۲۱۱
تو را به سایهٔ طوبی و سدرهٔ جا بادا
۲۱۲
نوید آیهٔ طوبی لهم تو را بادا
۲۱۳
زلال رحمت حق تا بود بخلد روان
۲۱۴
روان پاک تو در جنتالعلا بادا
۲۱۵
اگرچه آتش بیگانگی زدی بر من
۲۱۶
به بحر رحمت حق جانت آشنا بادا
۲۱۷
در آفتاب غمم گرچه سوختی جانت
۲۱۸
به سایهٔ علم سبز مصطفی بادا
۲۱۹
چو تلخکام ز دنیا شدی شراب طهور
۲۲۰
نصیب از کف پر فیض مرتضی بادا
۲۲۱
نبی چو گفت شهید است هرکه مرد غریب
۲۲۲
تو را ثواب شهیدان کربلا بادا
۲۲۳
دمی که حشر غریبان کنند روزی تو
۲۲۴
شفاعت علی موسی رضا بادا
۲۲۵
چو رو به جانب جنت کنی ز هر جانب
۲۲۶
به گوشت از ملک جنت این ندا بادا
۲۲۷
که ای شراب اجل کرده در جوانی نوش
۲۲۸
بیا و از کف حورا می طهور بنوش