محتشم کاشانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۴ - ترکیب بند در رثاء

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای فلک کز جور و بیدادست و کین بنیاد تو
۲
عیش را بنیاد کندی وای از بیداد تو
۳
زاتش هستی نشد روشن درین تاریک بوم
۴
شمع تابانی که دورانش نکشت از باد تو
۵
تیشهٔ بیداد و ظلمت ریشهٔ مخلوق کند
۶
پیش خالق می‌برند اهل تظلم داد تو
۷
هرکه را هستی صلا داد از تو مستاصل فتاد
۸
بوده گوئی بهر استیصال خلق ایجاد تو
۹
طبع دهر بی‌وفا نسبت به ارباب وفا
۱۰
می‌برد بیداد از حد لیک از امداد تو
۱۱
مهلت یک تن نداد از کودک و برنا و پیر
۱۲
مرگ بی‌مهلت که هست اندر جهان جلاد تو
۱۳
هرکجا گنجی که گنجور وجودش پاس داشت
۱۴
شد به خاک تیره یکسان در خراب آباد تو
۱۵
خاصه گنج مخزن عصمت که گنجور زمان
۱۶
از کمال احتجابش خواند ناموس زمان
۱۷
شمسهٔ عالی نسب بانوی گردون احتشام
۱۸
زهرهٔ زهرا حسب بلقیس برجیس احترام
۱۹
زبدهٔ ناموسیان دهر خان پرور که زد
۲۰
در ازل پروردگارش سکهٔ عصمت به نام
۲۱
سرو گل نکهت که بوی او صبا در مهد عهد
۲۲
دایه را از غیرت عفت نمی‌زد بر مشام
۲۳
آن که تا روز قیامت از فراق روی خویش
۲۴
صبح عیش و خرمی را بر قبایل ساخت شام
۲۵
سرو طوبی قامت کوتاه عمر کم بقا
۲۶
بی‌مراد ناامید مشگ بوی تلخ‌کام
۲۷
فارس گردون فتاد از پشت زین کان نازنین
۲۸
کرد بر چوبینه مرکب سوی گورستان خرام
۲۹
بانگ ماتم غلغل اندر عالم بالا فکند
۳۰
کاسمان نخل بلندی این چنین از پا فکند
۳۱
هر پدر چون مهر تاج سروری زد بر زمین
۳۲
هم برادر همچو آتش گشت خاکستر نشین
۳۳
شیرهٔ جان در تن همشیره‌ها شد زهر ناب
۳۴
کز شراب مرگ شد تلخ آن لب چون انگبین
۳۵
آتش افتد در جهان کز خامه آرد بر زبان
۳۶
سوز آن مادر که بیند مرگ فرزندی چنین
۳۷
خانه تا می‌کرد روشن روی آن شمع طراز
۳۸
خاک صد غمخانه از اشگ قبایل شد عجین
۳۹
وقت رفتن چشم پر حسرت چو بر هم می‌نهاد
۴۰
آتش اندر خشک و تر زد از نگاه آخرین
۴۱
آستین از کهکشان بر چشم تر ماند آسمان
۴۲
بر جهان افشاند چون آن پاکدامان آستین
۴۳
گرم بازاری ز شور الفراق و الوداع
۴۴
کرد چون آن سرو نورس رفتن خود را یقین
۴۵
بود انجام وداعش این سخن کای دوستان
۴۶
چون ز فیض ابر نیسان سبز گردد بوستان
۴۷
از من و سر سبزی بستان من یاد آورید
۴۸
وز جهان آرائی دوران من یاد آورید
۴۹
در گلستان چون نسیم از سنبل افشاند غبار
۵۰
از نسیم جعد مشگ افشان من یاد آورید
۵۱
چشم نرگس چون شود در فتنه‌سازی بی‌حجاب
۵۲
از حجاب نرگس فتان من یاد آورید
۵۳
سرو چون نازد به خوبی در بهارستان ناز
۵۴
از سهی سرو نگارستان من یاد آورید
۵۵
دامن گل در چمن بلبل چو آلاید به اشگ
۵۶
از من و از پاکی دامان من یاد آورید
۵۷
جذبهٔ خواهش چو بخشش را کند بازار گرم
۵۸
از سخا و بخشش و احسان من یاد آورید
۵۹
من به خاک این عهد و پیمان می‌برم باشد شما
۶۰
روزی از عهد من و پیمان من یاد آورید
۶۱
آن شکر لب کاسمان از رفتنش لب می‌گزید
۶۲
این سخن می‌گفت و این حرف از قبایل می‌شنید
۶۳
کای گلستان حیا حیف از گل رخسار تو
۶۴
بی‌محل رفتی دریغ از سرو خوش رفتار تو
۶۵
چرخ گر بهر تو شمشیر اجل می‌کرد تیز
۶۶
کاش اول کار ما می‌ساخت آنگه کار تو
۶۷
مرگ ایام جوانی با تو مه‌پیکر نکرد
۶۸
آن چه با ما می‌کند محرومی دیدار تو
۶۹
نیست گوئی در فلک انجم که چشم ماه را
۷۰
گریه بر عمر کم است و حسرت بسیار تو
۷۱
باغ پر گل بود یارب از چه اول می‌نهاد
۷۲
رو به خارستان بی‌برگی گل بی‌خار تو
۷۳
بود صد بازار از کالای هستی پر متاع
۷۴
صدمه تاراج بر هم زد چرا بازار تو
۷۵
از سپهر آتش افروز این گمان هرگز نبود
۷۶
کاین چنین بیگه برآرد دود از گلزار تو
۷۷
پیچد آنگه در کفن سرو قصب پوش تو را
۷۸
یکسر از خاک لحد پر سازد آغوش تو را
۷۹
این چه وقت برگ ریز نخل نو خیز تو بود
۸۰
این چه هنگام خزان حسرت انگیز تو بود
۸۱
کشتزار بی‌نم ما از تو صد امید داشت
۸۲
این چه وقت خشکی ابر مطر ریز تو بود
۸۳
رفتی و آویخت آن دلها به موئی روزگار
۸۴
کز قبایل در خم موی دلاویز تو بود
۸۵
رستخیزی کز قیامتش صد قیامت بیش خاست
۸۶
در دم آخر وداع وحشت انگیز تو بود
۸۷
آن چه خیر اندر جهان عیش ما بر باد داد
۸۸
وقت رفتن خیر باد نوحه آمیز تو بود
۸۹
وآن چه بیخ عیش کند ای خسرو شیرین لبان
۹۰
یال و دم به بریدن گلگون و شبدیز تو بود
۹۱
اقویا دادند چون فرهاد ترک خورد و خواب
۹۲
جان شیرین داد اما آن که پرویز تو بود
۹۳
از تو گیتی یک جهان خوبی به زیر خاک برد
۹۴
و آن چه حسن اندوخت عمری سیلی آمد پاک برد
۹۵
حیف از آن رای منیر و حیف از آن طبع روان
۹۶
حیف از آن حسن مقال و حیف از آن حسن بیان
۹۷
حیف از آن عصمت که در زیر هزاران پرده است
۹۸
حسن بی‌آلایش او را جهان اندر جهان
۹۹
حیف از آن عفت که غیر از باغبان نشنید کس
۱۰۰
بوی آن گلها که بودش بوستان در بوستان
۱۰۱
حیف از آن پاکی که می‌رفتند ز اخلاص درست
۱۰۲
پاکدامانان به طرف آستینش آستان
۱۰۳
حیف از آن آئین محبوبی که از آینیه نیز
۱۰۴
غیرتش می‌خواست دارد طلعت ویرا نهان
۱۰۵
حیف از آن صورت که وقت حیرت نظاره‌اش
۱۰۶
خامه افتادی کرام الکاتبین را از بنان
۱۰۷
حیف از آن پای نگارین کز تقاضای اجل
۱۰۸
شد به تعجیل از نگارستان به گورستان روان
۱۰۹
با لحد اندام گلفام تو را ای جان چکار
۱۱۰
نکهتستان تو را با خاک گورستان چکار
۱۱۱
زیر خاک ای معتدل سرو آن تن زیبا دریغ
۱۱۲
واندر آغوش لحد آن قد و آن بالا دریغ
۱۱۳
خوابگاه از گور کرد آن پیکر پر نور حیف
۱۱۴
سرمه ناک از خاک گشت آن نرگس شهلا دریغ
۱۱۵
شد دفین در خاک آن گنج گران‌قیمت فسوس
۱۱۶
شد چراغ قبر آن روی جهان آرا دریغ
۱۱۷
از کسوف مرگ کز عالم برافتد نام وی
۱۱۸
آفتاب برج عصمت گشت ناپیدا دریغ
۱۱۹
نخل نوخیزی که بودش رسته از باغ بهشت
۱۲۰
چون ز جا برخاست افکندش سپهر از پا دریغ
۱۲۱
آن که بر حسن مقالش بلبلان را رشگ بود
۱۲۲
تا ابد خاموش گشتش غنچه گویا دریغ
۱۲۳
وانکه گردش صد پرستار از قبایل بیش بود
۱۲۴
ماند در زندان محرومی تن تنها دریغ
۱۲۵
لجه نسل شریفش داشت یک در یتیم
۱۲۶
رفت و در دریای محنت تا ابد کردش سقیم
۱۲۷
تا که از گرد یتیمی پاک سازد روی او
۱۲۸
تا که افشاند به دلجوئی غبار از موی او
۱۲۹
تا که در نازک مزاجیهای جان سوزش کند
۱۳۰
سازگاری با مزاج و همرهی با خوی او
۱۳۱
تا که وقت تندخوئی چاره‌سازیها کند
۱۳۲
در تسلی کاری خوی بهانه جوی او
۱۳۳
تا که هنگام نوازش کردن اطفال خویش
۱۳۴
گه که اندازد نگه‌های طفیلی سوی او
۱۳۵
از مصیبت گریه بر پیر و جوان می‌افکند
۱۳۶
دیدن طفلان دیگر شاد در پهلوی او
۱۳۷
وای کز سنگینی بار سر اندوه گشت
۱۳۸
سوده در عهد طفولیت سر زانوی او
۱۳۹
گه گهش به ره تسلی سوی قبر وی برند
۱۴۰
تا دلش آرام گیرد یک نفس از بوی او
۱۴۱
بر سر آن قبر پنداری به الفاظ سروش
۱۴۲
از زبان حال آن معصومه می‌آمد به گوش
۱۴۳
کی کسان من کنون با بی‌کسان یاری کنید
۱۴۴
طفل مادر مرده را نیکو نگهداری کنید
۱۴۵
آن که خونش می‌خورد حالا غم بی‌مادری
۱۴۶
گه گهش چون مادران از لطف غمخواری کنید
۱۴۷
مرگ مادر بر دل طفلان بود بار گران
۱۴۸
حسبةلله فکر این گرانباری کنید
۱۴۹
چون عزیزان شما با طفل من خواری کنند
۱۵۰
قدر من یاد آورید و رفع آن خواری کنید
۱۵۱
کودکان را از یتیمی نیست آزاری بتر
۱۵۲
ای نکوکاران حذر از کودک آزاری کنید
۱۵۳
چون یتیم بی‌کسان بر بی‌کسی زاری کند
۱۵۴
اتفاقی با دل زارش در آن زاری کنید
۱۵۵
در محل آه و زاری بر یتیمی‌های او
۱۵۶
از دم آتش‌ریزی و از دیده خونباری کنید
۱۵۷
بود مادر تا به غایت مایهٔ سامان وی
۱۵۸
رفت مادر این زمان جان شما و جان وی
۱۵۹
یارب آن معصومه با خیرالنسا محشور باد
۱۶۰
مسندش بی‌نور اگر شد مرقدش پرنور باد
۱۶۱
نیست فرمان آتش آوردن به نزدیک بهشت
۱۶۲
او ز پا تا سر بهشت است آتش از وی دور باد
۱۶۳
در مزارستان عام از پرتو همسایگی
۱۶۴
جسم پرنورش چراغ صد هزاران گور باد
۱۶۵
کلک رحمت هر تحرک کز پی غفران کند
۱۶۶
آیتی از مغفرت در شان او مسطور باد
۱۶۷
در جهانش آستین بوس آفتاب و ماه بود
۱۶۸
در جنانش آستان روب آستین حور باد
۱۶۹
از فراق قوم و خویش امروز اگر مغموم گشت
۱۷۰
از وصال حور عین فردا دلش مسرور باد
۱۷۱
از جهان چون رفت با احسان خیر آن خیره
۱۷۲
ذکر خیرش در محافل تا ابد مذکور باد
۱۷۳
محتشم شد قصه طولانی سخن کوتاه کن
۱۷۴
بهر او حالا تشفع از رسول‌الله کن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.