محتشم کاشانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۷ - ترکیب بند در مدح امام ثامن ضامن علی بن موسی‌الرضا علیه التحیة والثناء

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
می‌کشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیاد
۲
تا شود تنگ عزیمت تنگ بر خنگ مراد
۳
گر چو من افتاده‌ای زان جذبه آگاهم که او
۴
هودج خاک گران جنبش نهد بر دوش باد
۵
ای عماری کش به زور میل او بازم گذار
۶
کاین عماری ساربان بر ناقه نتواند نهاد
۷
با توجه یار شو ای بخت و در راهم فکن
۸
کاین گره از کار من یک دست نتواند گشاد
۹
نی تحرک ممکن است و نی سکون زا من که هست
۱۰
ضعفم اندر ازدیاد و شوقم اندر اشتداد
۱۱
چند چون بی‌تمشیت بی‌اعتماد است ای فلک
۱۲
از تو امداد از من استمداد و از بخت اجتهاد
۱۳
در چه وادی در سبیل رشحه بخش سلسبیل
۱۴
دافع سوز جحیم و شافع روز معاد
۱۵
شاه تخت ارتضا یعنی سمی مرتضی
۱۶
سبط جعفر اشرف ذریه موسی‌الرضا
۱۷
آفتاب بی‌زوال آسمان داد و دین
۱۸
نور بخش هفتمین اختر امام هشتمین
۱۹
آن که سایند از برای رخصت طوف درش
۲۰
سروران بر خاک پای حاجیان اوجبین
۲۱
آن که بوسند از شرف تا دامن آخر زمان
۲۲
پادشاهان آستان روبان او را آستین
۲۳
وقت تحریر گناه دوستان او عجب
۲۴
گر بجنبد خامه در دست کرام‌الکاتبین
۲۵
بهر دفع ساحران چون قم به اذن‌الله گفت
۲۶
شیر نقش پرده از جاجست چون شیر عرین
۲۷
تا به کار آید به کار زائران در راه او
۲۸
هست دائم پشت خنک آسمان در زیر زین
۲۹
رشک آن گنج دفین کش خاک شهد مدفن است
۳۰
از زمین تا آسمان است آسمان را بر زمین
۳۱
ای معظم کعبه‌ات را عرش اعظم آستان
۳۲
بر جناب اعظمت ناموس اکبر پاسبان
۳۳
آن که کار عاصیان از سعی خدام تو ساخت
۳۴
مغفرت را کامران از رحمت عام تو ساخت
۳۵
طول ایام شفاعت کم نبود اما خدا
۳۶
بیشتر کار گنه‌کاران در ایام تو ساخت
۳۷
چون برم در سلک مخلوقات نامت را که حق
۳۸
برترین نام‌های خویش را نام تو ساخت
۳۹
کرد چون بخت بلند اقدام در تعظیم عرش
۴۰
افسرش را حیله بند از خاک اقدام تو ساخت
۴۱
آفتاب از غرفهٔ‌خاور چو بیرون کرد سر
۴۲
روی خود روشن ز نور شرفه بام تو ساخت
۴۳
آن که خوان عام روزی می‌کشد از لطف خاص
۴۴
انس و جان را ریزه‌خوار خوان انعام تو ساخت
۴۵
مغفرت طرح بنای عفو افکند از ازل
۴۶
لطف غفارش تمام اما به تمام تو ساخت
۴۷
در تسلی کاری ذات شفاعت خواه تو
۴۸
مغفرت را بسته حق در کار بر درگاه تو
۴۹
ای نسیم رحمتت برقع کش از روی بهشت
۵۰
عاصیان از جذبهٔ لطفت روان سوی بهشت
۵۱
بوی مهرت هر که را ناید ز ذرات وجود
۵۲
از نسیم مغفرت هم نشنود بوی بهشت
۵۳
جای آن کافر که در میزان نهندش حب تو
۵۴
دوزخی باشد که باشد هم ترازوی بهشت
۵۵
گر نباشد در کفت جام سقیهم ربهم
۵۶
هیچ کس لب تر نسازد بر لب جوی بهشت
۵۷
رحمتت گر دل به جانبداری دوزخ نهد
۵۸
در دل افروزی زند پهلو به پهلوی بهشت
۵۹
پیش از این مدح ای شه همت بلندان جهان
۶۰
بود پایم کوته از طوف سر کوی بهشت
۶۱
حالیم پیوسته سوی خود اشارت می‌کنند
۶۲
حوریان دلکش پیوسته ابروی بهشت
۶۳
بخت کو تا آیم و در آستانت جا کنم
۶۴
رو به جنت پشت بر دنیا و ما فیها کنم
۶۵
ای گدایان تو شاهان سریر سروری
۶۶
بی‌نیاز بر درت ناز این به شغل چاکری
۶۷
وی به جاروب زرافشان روضه‌ات را خاکروب
۶۸
خسرو زرین درفش نور بخش خاوری
۶۹
سکهٔ حکمت نمایان‌تر زدند از سکه‌ها
۷۰
داورت چون داد در ملک ولایت داوری
۷۱
در ره دین علم منصور گشت آخر که یافت
۷۲
منصب حکم نبوت بر امامت برتری
۷۳
وین امامت ورنه زین بستست بر رخش که عقل
۷۴
همعنان می‌بیندش با رتبهٔ پیغمبری
۷۵
گر کمال احمدی لالم نکردی گفتمی
۷۶
اکمل از پیغمبرانت در ره دین پروری
۷۷
ای به بویت کرده در غربت طواف تربتت
۷۸
جملهٔ اصناف ملک با مردم حور و پری
۷۹
چون به من نوبت رساند بخت فرصت جوی من
۸۰
حسبته لله دست رد منه بر روی من
۸۱
ای درست از صدق بیعت با تو پیمان همه
۸۲
سکه‌دار از نقش نامت نقد ایمان همه
۸۳
حال بیماران عصیان است زار اما ز تو
۸۴
یک شفاعت می‌تواند کرد درمان همه
۸۵
رشحه‌ای گر ریزی ای ابر عطا بر بندگان
۸۶
نخل آزادی برآرد سر ز بستان همه
۸۷
می‌گریزد آفت از انس و ملک زآن رو که هست
۸۸
در زمین و اسمان حفظت نگهبان همه
۸۹
سنگ رحمت در ترازوی شفاعت چون نهی
۹۰
آید از کاهی سبک‌تر کوه عصیان همه
۹۱
کارم آن گه راست کن شاها که از بار گناه
۹۲
پشت طاقت خم کند شاهین میزان همه
۹۳
بر قد آن مرقد پرنور جان خواهم فشاند
۹۴
ای فدای مرقدت جان من و جان همه
۹۵
هرکه جان خویش در راه تو می‌سازد نثار
۹۶
تا ابد باقی مهر توست با جانش چه کار
۹۷
در گناه هر که عفوت خویش را بانی کند
۹۸
ایمنش در ظل خویش از قهر ربانی کند
۹۹
خواهد ار اجر عبوری بردرت مور ذلیل
۱۰۰
ایزدش شاهنشه ملک سلیمانی کند
۱۰۱
صد جهانبانش به دربانی رود هر پادشه
۱۰۲
کز پی دربانیت ترک جهانبانی کند
۱۰۳
گر کند عالم ضمیرت را به جای آفتاب
۱۰۴
شام ظلمانیش کار صبح نورانی کند
۱۰۵
نیست چون کنه تو را جز علم سبحانی محیط
۱۰۶
دخل در ادراک آن کی فهم انسانی کند
۱۰۷
دانشت را گر گماری در مسائل بر عقول
۱۰۸
عقل اول اعتراف اول به نادانی کند
۱۰۹
عقل خائف زین نکرد آن رخش کز بیم منی
۱۱۰
کاندر اوصاف تو زین برتر سخن‌رانی کند
۱۱۱
وهم بر دل رفت و بر یک ناقه بستد از خود سری
۱۱۲
محمل شان تو را با هودج پیغمبری
۱۱۳
ای تفوق جسته بر هفت آسمان جای شما
۱۱۴
عرش این نه زینه منظر فرش ماوای شما
۱۱۵
چرخ اطلس نیز شد مانند کرسی پرنجوم
۱۱۶
از نشان نعل رخش عرش فرسای شما
۱۱۷
چیست ماروبین خم گردون دوال کهکشان
۱۱۸
گرنه دوران می‌زند کوس تولای شما
۱۱۹
نور گردون شد یکی صد بس که بر افلاک برد
۱۲۰
پردهٔ چشم فلک خاک کف پای شما
۱۲۱
با وجود بی‌قصوری چون زر بی‌سکه است
۱۲۲
خط فرمان قضا موقوف طغرای شما
۱۲۳
می‌تواند ساخت هم سنگ ثواب خافقین
۱۲۴
جرم امروز مرا در خواه فردای شما
۱۲۵
صبح محشر هم نباشد در خمار آلوده‌ای
۱۲۶
گر بود شام اجل مست تمنای شما
۱۲۷
هرکه در خاک لحد خوابد ازین می‌نشه ناک
۱۲۸
ایزدش مست می غفران برانگیزد ز خاک
۱۲۹
ای محیط نه فلک یک قطره پرگار تو را
۱۳۰
با قیاس ما چکار اندیشه کار تو را
۱۳۱
کرده بازوی قدر در کفهٔ میزان خویش
۱۳۲
مایهٔ زور آزمائی بار مقدار تو را
۱۳۳
هر نفس با صد جهان جان بر تو نتواند شمرد
۱۳۴
قدرت از امکان فزون باید خریدار تو را
۱۳۵
چون تصور کرده بازار خدا را کج روی
۱۳۶
کز ضلالت داشت با خود راست آزار تو را
۱۳۷
سوز جاوید هزاران دوزخ اندر یک نفس
۱۳۸
بس نباشد در جزاخصم جفا کار تو را
۱۳۹
تاک را افتاده تاب اندر رگ جان تا عنب
۱۴۰
کرده تلخ از زهر عناب شکر بار تو را
۱۴۱
بیخ تاک از خاک کندی قهر ربانی اگر
۱۴۲
اندکی مانع ندیدی حلم بسیار تو را
۱۴۳
تابه تلبیس عنب بادامت اندر خواب شد
۱۴۴
خواب در چشم محبان تا ابد نایاب شد
۱۴۵
ای وجودت در جهان افرینش بی‌مثال
۱۴۶
آفرین گوینده برذات جلیل ذوالجلال
۱۴۷
خالق است ایزد تو مخلوقی ولی از فوق و تحت
۱۴۸
چون شریک اوست شبهت ممتنع مثلث محال
۱۴۹
بهر استدعای خدمت قدسیان استاده‌اند
۱۵۰
صف صف اندر بارگاهت لیک رد صف نعال
۱۵۱
با وجود انبیا الا صف آرای رسل
۱۵۲
با وجود اولیا الا سرو سرخیل آل
۱۵۳
در سراغ مثل و شبهت بار تفتیش عبث
۱۵۴
عقل جازم شد که بردارد ز دوش احتمال
۱۵۵
جان فدای مشهد پاکت که پنداری به آن
۱۵۶
کرده است آب و هوا از روضهٔ خلد انتقال
۱۵۷
هم فضایش یا ربا نزهت ز فرط خرمی
۱۵۸
هم هوایش دال بر صحت ز عین اعتدال
۱۵۹
عرصه چون شد تنگ در ما نحن وفیه آن به که من
۱۶۰
از مکان بندم زبان و از مکین گویم سخن
۱۶۱
گرچه گردون را به بالا خرگه والا زدند
۱۶۲
خرگه قدر تو را بالاتر از بالا زدند
۱۶۳
جلوگاهت عرش اعلا بود از آن بارگاه
۱۶۴
در جوار بارگاه تخت او ادنی زدند
۱۶۵
در امامت هشتمین نوبت که مخصوص تو بود
۱۶۶
عرشیان بر بام این نه گنبد مینا زدند
۱۶۷
خاتمی کایزد بر آن نام ولی خود نگاشت
۱۶۸
نام نامی تو صورت بست از آن هر جا زدند
۱۶۹
گرچه در ملک امامت سکه یکسان شد رقم
۱۷۰
بر سر نام تو الا بهر استثنا زدند
۱۷۱
ای که بر نقد طوافت سکهٔ هفتاد حج
۱۷۲
از حدیث نقد رخشان سکهٔ بطحا زدند
۱۷۳
دین پناها گرچه یک نوبت به نام بنده نیز
۱۷۴
از طوافت نوبت این دولت عظمی زدند
۱۷۵
چشم آن دارم که دولت باز رو در من کند
۱۷۶
بار دیگر چشم امید مرا روشن کند
۱۷۷
ای به شغل جرم بخشی گرم دیوان شما
۱۷۸
مغفرت را گوش بخشایش به فرمان شما
۱۷۹
عاصیان را در تنت از مژدهٔ جانی نو که هست
۱۸۰
دوزخ اندر حال نزع از ابر احسان شما
۱۸۱
طبع کاه و کهربا دارند در قانون عقل
۱۸۲
دست امید گنه‌کاران و دامان شما
۱۸۳
پادشاها آن که فرمایندهٔ این نظم شد
۱۸۴
یعنی آصف مسند جم جاه سلمان شما
۱۸۵
از سپهر طبع خویش و صد سخندان دگر
۱۸۶
از ثنا ایات نازل گشت در شان شما
۱۸۷
آن چه خود کرده است در انشای این نظم بلند
۱۸۸
کس نخواهد کرد از مدحت سرایان شما
۱۸۹
من که تلقین‌های غیبم همچو طوطی کرده است
۱۹۰
در پس آیینهٔ معنی ثنا خوان شما
۱۹۱
گوش برغیبم که در تحسین نوائی بشنوم
۱۹۲
از غریو کوس رحمت هم صدائی بشنوم
۱۹۳
بس که در مدحت بلندست اهل معنی را اساس
۱۹۴
سوده بر جیب ثنایت دامن حمد و سپاس
۱۹۵
جز ید قدرت ترازو دار نبود گر به فرض
۱۹۶
بار عظمت سر فرود آرد به میزان قیاس
۱۹۷
از صفات کبریائی آن چه دور از ذات توست
۱۹۸
نیست جز معبودی اندر دیده وقت شناس
۱۹۹
یا شفیع‌المذنبین تا بوده‌ام کم بوده است
۲۰۰
در من از شعل گنه بیکار یک حس از حواس
۲۰۱
حالیا بردوش دارم بار یک عالم گنه
۲۰۲
در دو عالم بیش دارم از گناه خود هراس
۲۰۳
محتشم را شرم می‌آید که آرد بر زبان
۲۰۴
آن چه من از لطف مخصوص تو دارم التماس
۲۰۵
التماس اینست کز من عفو اگر دامن کشد
۲۰۶
وز پلاس عبرتم در حشر پوشاند لباس
۲۰۷
عذرگویان از دلش بیرون بر اکراه من
۲۰۸
خار دامن گیر عصیان بر کنی از راه من
۲۰۹
صد دعا و صد درود خوش ورود خوش ادا
۲۱۰
کردش رحمت فرو از بارگاه کبریا
۲۱۱
هر یکی از عرش آمین گو رئوس قدسیان
۲۱۲
هر یکی در عرش تحسین خوان نفوس انبیا
۲۱۳
خاصه سلطان الرسل با اولیای خاص خویش
۲۱۴
سیما شاه اسد سیما علی‌المرتضی
۲۱۵
بعد از آن از اهل بیت آن شه ایوان دین
۲۱۶
زهرهٔ زهرا لقب بنت‌النبی خیرالنسا
۲۱۷
پس حسن پرورده کلفت قتیل زهر قهر
۲۱۸
پس حسین آزرده گر بت شهید کربلا
۲۱۹
باز با سجاد و باقر صادق و کاظم که هست
۲۲۰
مقتدایان را ز چار ارکان بر این چار اقتدا
۲۲۱
پس نقی و عسکری بین آن مهی کز شش جهت
۲۲۲
می‌کنند از نورشان خلق جهان کسب ضیا
۲۲۳
قصه کوته آن درود و آن دعا بادا تمام
۲۲۴
بر تو با تسلیم مستثنای مهدی والسلام

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.