محتشم کاشانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۴۰

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چراغ خود دگر در بزم او بی‌نور می‌بینم
۲
بهشتی دارم اما دوزخی از دور می‌بینم
۳
به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم من
۴
که در دستش کمان خشم را پرزور می‌بینم
۵
نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازد
۶
که من میل نگه زان نرگس مخمور می‌بینم
۷
به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش را
۸
ز طوفانی که دارد در قفا پرشور می‌بینم
۹
هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خود
۱۰
به چشم دور بین مثل شب دیجور می‌بینم
۱۱
برای غیر گوری کنده بودم در زمین غم
۱۲
کنون تابوت خود را بر لب آن گور می‌بینم
۱۳
چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جان
۱۴
ز دست او کنون خود را به آن دستور می‌بینم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.