غزل شمارهٔ ۹۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حکمی که همچو آب روان در دیار اوست
۲
خونریز عاشقان تبه روزگار اوست
۳
از غیرتم هلاک که بر صید تازهای
۴
هم زخم زخم کاری و هم کار کار اوست
۵
خون میچکاند از دل صد صید بینصیب
۶
تیر شکاری که نصیب شکار اوست
۷
بدعاقبت کسی که چو من اعتماد وی
۸
بر عهدهای بسته نا استوار اوست
۹
حرفی که میگذارد و میداردم خموش
۱۰
لطف نهان و مرحمت آشکار اوست
۱۱
باغیست تازه باغ عذارش که بی گزاف
۱۲
صد فصل در میان خزان و بهار اوست
۱۳
نیکوترین نوازش جانان محتشم
۱۴
آزار جان خسته و جسم فکار اوست
۱۵
فریاد اگر نه جابر آزار او شود
۱۶
سلمان جابری که خداوندگار اوست