غزل شمارهٔ ۵۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خم زلف تو دام کفر و دین است
۲
ز کارستان او یک شمه این است
۳
جمالت معجز حسن است لیکن
۴
حدیث غمزهات سحر مبین است
۵
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
۶
که دایم با کمان اندر کمین است
۷
بر آن چشم سیه صد آفرین باد
۸
که در عاشق کشی سحرآفرین است
۹
عجب علمیست علم هیئت عشق
۱۰
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
۱۱
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
۱۲
حسابش با کرام الکاتبین است
۱۳
مشو حافظ ز کید زلفش ایمن
۱۴
که دل برد و کنون دربند دین است