غزل شمارهٔ ۵۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
۲
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
۳
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
۴
ز جام غم می لعلی که میخورم خون است
۵
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
۶
اگر طلوع کند طالعم همایون است
۷
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
۸
شکنج طره لیلی مقام مجنون است
۹
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
۱۰
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
۱۱
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
۱۲
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
۱۳
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
۱۴
کنار دامن من همچو رود جیحون است
۱۵
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
۱۶
به اختیار که از اختیار بیرون است
۱۷
ز بیخودی طلب یار میکند حافظ
۱۸
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است