غزل شمارهٔ ۱۳۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفت
۲
شهر را بر من ز هجر خویش زندان کرد و رفت
۳
وقت رفتن داد تیغ غمزه را زهر آب ناز
۴
وان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت
۵
من فکندم خویش را از خاکساری در رهش
۶
او ز استغنا مرا با خاک یکسان کرد و رفت
۷
غایب از چشمم چو میشد با نگاه آخرین
۸
خانهٔ چشم مرا از گریه ویران کردو رفت
۹
روز اقبال مرا در پی شب ادبار بود
۱۰
کز من آن خورشید تابان روی پنهان کرد و رفت
۱۱
باد یارب در امان از درد بیدرمان عشق
۱۲
آن که دردم داد و نومیدم ز درمان کرد و رفت
۱۳
دوزخی تا بنده شد بهر عذاب محتشم
۱۴
دوش کان کافر دلش تاراج ایمان کرد و رفت