غزل شمارهٔ ۱۹۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چراغی آمد و بر آفتاب پهلو زد
۲
که دست حسن ویش صد طپانچه بر رو زد
۳
بر این شکار به صد اهتمام اگرچه کشید
۴
شکار بیشه دیگر کمان ولی او زد
۵
درین سراچه چو جای دو پادشاه نبود
۶
یکی برفت و سراپرده را به یک سو زد
۷
ز سیر دل ره او بست تیر دلدوزی
۸
که این نهفته از آن گوشههای ابرو زد
۹
ز سحر قوم خبر داد معجز موسی
۱۰
زمانه نقش کزان هر دو چشم جادو زد
۱۱
ز ناز تا بتوان سنگ در ترازو نه
۱۲
که عشق حسن تو را برد و برتر ازو زد
۱۳
تو عذر دلبر نو محتشم بخواه که یار
۱۴
به تازگی ره یاران ز قد دلجو زد