غزل شمارهٔ ۴۶۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تا بر سپهر از زر انجم بود نشان
۲
دست در نثار تو بادا درم فشان
۳
این که در ترقی کار تو بس که هست
۴
ذات تو را بهر سر مو صد نشان ز شان
۵
بر صاف سلسبیل کشان طعنه میزنند
۶
از دردجرعه کرمت چاشنی چشان
۷
عدلت ز عدل کسری و کی میبرد سبق
۸
به ذلت ز بذل حاتم طی میدهد نشان
۹
نطق سفیه گفت تو را بارگه نشین
۱۰
دل بر دهن زدش که بگو پادشه نشان
۱۱
از زر فشانی تو ره درگهت شده
۱۲
ممتاز بر زمین چو بر افلاک کهکشان
۱۳
زان عهد یاد باد که بیباده محتشم
۱۴
میشد خوشان ز خوش دلی خدمت خوشان
