سیف فرغانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۲۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جانم از عشقت پریشانی گرفت
۲
کارم از هجر تو ویرانی گرفت
۳
وصل تو دشوار یابد چون منی
۴
مملکت نتوان به آسانی گرفت
۵
گرسعادت یار باشد بنده را
۶
سهل باشد ملک و سلطانی گرفت
۷
دست در زلفت به نادانی زدم
۸
مار را کودک به نادانی گرفت
۹
دوست بی‌همت نگردد ملک کس
۱۰
ملک بی‌شمشیر نتوانی گرفت
۱۱
حسن رویت ای صنم آفاق را
۱۲
راست چون دین مسلمانی گرفت
۱۳
بر سر بالین عشاقت به شب
۱۴
خواب چون بلبل سحر خوانی گرفت
۱۵
گفتمت کامم بده، گفتی به طنز
۱۶
من بدادم گر تو بتوانی گرفت
۱۷
در بهای وصل اگر جان میخوهی
۱۸
راضیم چون نرخش ارزانی گرفت
۱۹
اینچنین ملکی که سلطان را نبود
۲۰
چون تواند سیف فرغانی گرفت ؟

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.