سیف فرغانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۳۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
قومی که جان به حضرت جانان همی برند
۲
شور آب سوی چشمهٔ حیوان همی برند
۳
بی سیم و زر گدا و به همت توانگرند
۴
این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند
۵
جان بر طبق نهاده به دست نیاز دل
۶
پای ملخ به نزد سلیمان همی برند
۷
آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست
۸
خرما ببصره زیره بکرمان همی برند
۹
تمثال کارخانهٔ مانی نقش بند
۱۰
سوی نگارخانهٔ رضوان همی برند
۱۱
اندر قمارخانهٔ این قوم پاک باز
۱۲
دلق گدا و افسر سلطان همی برند
۱۳
این راه را که ترک سر است اولین قدم
۱۴
از سر گرفته‌اند و به پایان همی برند
۱۵
میدان وصل او ز پی عاشقان اوست
۱۶
وین گوی دولتی‌ست که ایشان همی‌برند
۱۷
بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست
۱۸
آنچه ز دوست یافته‌اند آن همی برند
۱۹
گر گوهر است جان تو ای سیف زینهار
۲۰
آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.