Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سیف فرغانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۱۱۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
زهی خورشید را داده رخ تو حسن و زیبایی
۲
در لطف تو کس بر من نبندد گر تو بگشایی
۳
به زیورها نکورویان بیارایند گر خود را
۴
تو بی‌زیور چنان خوبی که عالم را بیارایی
۵
تو را همتا کجا باشد که در باغ جمال تو
۶
کند پسته شکرریزی کند سنبل سمن سایی
۷
اگر نزبهر آن باشد که در پایت فتد روزی
۸
که باشد گل که در بستان برآرد سر به رعنایی
۹
هم از آثار روی تست اگر گل راست بازاری
۱۰
ادب نبود تو را گفتن که چون گل حورسیمایی
۱۱
اگر روزی ز درویشی دلی بردی زیان نبود
۱۲
که گر دولت بود یک شب به وصلش جان بیفزایی
۱۳
چه باشد حال مسکینی که او را با غنای تو
۱۴
نه استحقاق وصل تست و نی از تو شکیبایی
۱۵
من مسکین بدین حضرت به صد اندیشه می‌آیم
۱۶
ز بیم آنکه گویندم که حضرت را نمی‌شایی
۱۷
اگر چه دیدهٔ مردم بماند خیره در رویت
۱۸
ببخشی دیده را صد نور اگر تو روی بنمایی
۱۹
تو از من نیستی غایب که اندر جان خیال تو
۲۰
مرا در دل چو اندیشه است و در دیده چو بینایی
۲۱
مرا با تو وصال ای جان میسر کی شود هرگز
۲۲
که من از خود روم آن دم که گویندم تو می‌آیی
۲۳
چنان شیرینی ای خسرو که چون فرهاد در کویت
۲۴
جهانی چون مگس جمعند بر دکان حلوایی
۲۵
کنون ای سیف فرغانی که پایت خسته شد در ره
۲۶
برو بار سر از گردن بیفگن تا بیاسایی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.