غزل شمارهٔ ۱۱۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اگر خورشید و مه نبود برین گردون مینایی
۲
تو از رو پرده برگیر و همی کن عالم آرایی
۳
سزای وصف روی تو سخن در طبع کس ناید
۴
که در تو خیره میماند چو من چشم تماشایی
۵
میان جمع مه رویان همه چون شب سیه مویان
۶
تو با این روی چون خورشید همچون روز پیدایی
۷
ترا لیلی نشاید گفت لیکن عاقل از عشقت
۸
عجب نبود که چون مجنون برآرد سر به شیدایی
۹
منم از عشق روی تو مقیم خاک کوی تو
۱۰
مگس از بهر شیرینی ست در دکان حلوایی
۱۱
اگر در روز وصل تو نباشم جمع با یاران
۱۲
من و آه سحرگاه و شب هجران و تنهایی
۱۳
مرا با غیر خود هرگز مکن نسبت، مدان مایل
۱۴
مسلمان چون کند نسبت مسیحا را به ترسایی
۱۵
میان صبر و عشق ای جان نزاع است از برای دل
۱۶
که اندر دل نمیگنجد غم عشق و شکیبایی
۱۷
حرم بر عاشقان تنگ است از یاران غار تو
۱۸
چو سگ بیرون در خسبم من مسکین ز بی جایی
۱۹
عزیز مصر اگر ما را ملامتگر بود شاید
۲۰
تو حسن یوسفی داری و من مهر زلیخایی
۲۱
ز جان بازان این میدان کسی همدست من نبود
۲۲
که من در راه عشق تو به سر رفتم ز بیپایی
۲۳
چو سعدی سیف فرغانی به وصف پستهٔ تنگت
۲۴
چو طوطی گر سخن گوید کند ز آن لب شکرخایی
۲۵
چو جنت دایم اندر وی همه رحمت فراز آید
۲۶
«تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی»