شمارهٔ ۴۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو بگذشت از غم دنیا به غفلت روزگار تو
۲
در آن غفلت به بیکاری بشب شد روز کار تو
۳
چو عمر تو بنزد تست بیقیمت، نمیدانی
۴
که هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو
۵
چو روبه حیلهها سازی ز بهر صید عوانی
۶
تو مرداری خوری آنگه که سگ باشد شکار تو
۷
تو همچون گربه آنجایی که آن ظالم نهد خوانی
۸
مگر سیری نمیداند سگ مردار خوار تو
۹
طعامش لحم خنزیر است و چون آبش خوری شاید
۱۰
ز بی نانی اگر از حد گذشتهست اضطرار تو
۱۱
ز بیماری مزورهای چون کشکاب میسازد
۱۲
ز بهر مرگ جان خود دل پرهیزگار تو
۱۳
تو بیدارو و بیقوت نیابی زین مرض صحت
۱۴
بمیرد اندرین علت دل بیمار زار تو
۱۵
تو را زان سیم میباید که در کار خودی دایم
۱۶
چو کار او کنی هرگز نیاید زر به کار تو
۱۷
ز حق بیزاری، ار باشد سوی خلق التفات تو
۱۸
ز دین درویشی، ار باشد به دنیا افتقار تو
۱۹
زر طاعت بری آنجا که اخلاصی در آن نبود
۲۰
بسی بر تو شکست آرد درست کم عیار تو
۲۱
ز نقد قلب بر مردم زمین حشر تنگ آید
۲۲
به صحرای قیامت در، چو بگشایند بار تو
۲۳
کجا پوشیده خواهد ماند افعالت در آن حضرت؟
۲۴
که یکسان است نزد او نهان و آشکار تو
۲۵
چو طاوسی تو در دنیا و، در عقبی کجا ماند
۲۶
سیه پایی تو پنهان به بال چون نگار تو
۲۷
به جامه قالب خود را منقش میکنی تا شد
۲۸
تکلفهای بیمعنی تو صورت نگار تو
۲۹
بدین سرمایه خشنودی که از دنیا سوی عقبی
۳۰
بخواهی رفت و ، راضی نی ز تو پروردگار تو
۳۱
ازین سیرت نمیترسی که فردا گویدت ایزد
۳۲
که تو مزدور شیطانی و، دوزخ مزد کار تو
۳۳
ایا سلطان لشکر کش، به شاهی چون علم سرکش
۳۴
که هرگز دوست با دشمن ندیده کارزار تو!
۳۵
ملک شمشیر زن باید، چو تو تن میزنی ناید
۳۶
ز تیغی بر میان بستن مرادی در کنار تو
۳۷
نه دشمن را بریده سر چو خوشه، تیغ چون داست
۳۸
نه خصمی را چو خرمن کوفت، گرز گاوسار تو
۳۹
عیالان رعیت را به حسبت کدخدایی کن
۴۰
چو کدبانوی دنیا شد به رغبت خواستار تو
۴۱
مروت کن! یتیمی را به چشم مردمی بنگر
۴۲
که مروارید اشک اوست در گوشوار تو
۴۳
خری شد پیشکار تو که در وی نیست یک جو دین
۴۴
دل خلقی ازو تنگ است اندر روز بار تو
۴۵
چو آتش بر فروزی تو به مردم سوختن هر دم
۴۶
از ان، کان خس نهد خاشاک دایم بر شرار تو
۴۷
چو تو بیرای و بیتدبیر او را پیروی کردی
۴۸
تو در دوزخ شوی پیشین و، از پس پیشکار تو
۴۹
به باطل چون تو مشغولی ز حق و خلق بیخشیت
۵۰
نه خوفی در درون تو، نه امنی در دیار تو
۵۱
نه ترسی نفس ظالم را ز بیم گوشمال تو
۵۲
نه بیمی اهل باطل را ز عدل حق گزار تو
۵۳
به شادی میکنی جولان درین میدان، نمیدانم
۵۴
در آن زندان غم خواران که باشد غمگسار تو؟
۵۵
بپای کژروت روزی درآیی ناگهان در سر
۵۶
و گر سم بر فلک ساید سمند راهوار تو
۵۷
ایا دستور هامان وش! که نمرودی شدی سرکش
۵۸
تو فرعونی و چون قارون به مال است افتخار تو!
۵۹
چو مردم سگسواری کن اگر چه نیستی زیشان
۶۰
و گرنه در کمین افتد سگ مردم سوار تو
۶۱
به گرد شهر هر روزی شکارت استخوان باشد
۶۲
که کهدانی سگی چندند شیر مرغزار تو
۶۳
چو تشنه لب از آب سرد آسان بر نمیگیرد
۶۴
دهان از نان محتاجان، سگ دندان فشار تو
۶۵
به گاو آرند در خانه به عهد تو که و دانه
۶۶
ز خرمنهای درویشان، خران بیفسار تو
۶۷
به ظلم انگیختی ناگه غباری و، ز عدل حق
۶۸
همی خواهیم بارانی که بنشاند غبار تو
۶۹
به جاه خویش مفتونی و، چون زین خاک بگذشتی
۷۰
به هر جانب رود چون آب، مال مستعار تو
۷۱
ز خر طبعی تو مغروری بدین گوسالهٔ زرین
۷۲
که گاو سامری دارد امل در اغترار تو
۷۳
بسیج راه کن مسکین! درین منزل چه میباشی
۷۴
امل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو؟
۷۵
چو سنگ آسیا روزی ز بیآبی شود ساکن
۷۶
درین طاحون خاک افشان اگر چرخی، مدار تو
۷۷
نگیری چون هوا بالا و این خاکت خورد بیشک
۷۸
چو آب، ار چه بسی باشد درین پستی قرار تو
۷۹
تو نخل بارور گشتی به مال و دسترس نبود
۸۰
به خرمای تو مردم را ز بخل همچو خار تو
۸۱
رهت ندهند اندر گور سوی آسمان، زیرا
۸۲
چو قارون در زمین ماندهست مال خاکسار تو
۸۳
ازین جوهر که زر خوانند محتاجان ورا، یک جو
۸۴
به میتین بر توان کند از یمین کان یسار تو
۸۵
تو را در چشم دانایان ازین افعال نادانان
۸۶
سیه رو میکند هر دم، سپیدی عذار تو
۸۷
مسلمان وقتها دارد ز بهر کسب آمرزش
۸۸
ولی آن وقت بیرون است از لیل و نهار تو
۸۹
تو را در قوت نفس است ضعف دین و آن خوشتر
۹۰
که نفس تست خصم تو و، دین تو حصار تو
۹۱
حصارت را کنی ویران و خصمت را دهی قوت
۹۲
که دینت رخنهها دارد ز حزم استوار تو
۹۳
ایامستوفی کافی که در دیوان سلطانان
۹۴
به حل و عقد در کار است بخت کامکار تو!
۹۵
گدایی تا بدان دستی که اندر آستین داری
۹۶
عوانی تا به انگشتی که باشد در شمار تو
۹۷
قلم چون زرده ماری شد به دست چون تو عقرب در
۹۸
دواتت سلهٔ ماری کزو باشد دمار تو
۹۹
خلایق از تو بگریزند همچون موش از گربه
۱۰۰
چو در دیوان شه گردد سیهسر زرده مار تو
۱۰۱
تو ای بیچاره آنگاهی به سختی در حساب افتی
۱۰۲
کزین دفتر فرو شویند نقش چون نگار تو
۱۰۳
ایا قاضی حیلت گر، حرام آشام رشوت خور
۱۰۴
که بی دینی است دین تو و بیشرعی شعار تو!
۱۰۵
دل بیچارهای راضی نباشد از قضای تو
۱۰۶
زن همسایهای آمن نبوده در جوار تو
۱۰۷
ز بیدینی تو چون گبری و، زند تو سجل تو
۱۰۸
ز بیعلمی تو چون گاوی و، نطق تو خوار تو
۱۰۹
چو باطل را دهی قوت ز بهر ضعف دین حق
۱۱۰
تو دجالی درین ایام و، جهل تو حمار تو
۱۱۱
اگر خوی زمان گیری و، گر ملک جهان گیری
۱۱۲
مسیحی هم پدید آید کزو باشد دمار تو
۱۱۳
تو را در سر کلهداریست چون کافر، از آن هر شب
۱۱۴
ببندد عقد با فتنه، سر دستاردار تو
۱۱۵
چو زر قلب مردود است و تقویم کهن باطل
۱۱۶
درین ملکی که ما داریم، یرلیغ تتار تو
۱۱۷
کنی دیندار را خواری و دنیا دار را عزت
۱۱۸
عزیز تست خوار ما، عزیز ماست خوار تو
۱۱۹
دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نکند
۱۲۰
تو این دانه کجا خواهی که که دارد غرار تو
۱۲۱
تو را بینند در دوزخ به دندان سگان داده
۱۲۲
زبان لغو گوی تو، دهان رشوه خوار تو
۱۲۳
ایا بازاری مسکین، نهاده در ترازو دین
۱۲۴
چو سنگت را سبک کردی گران زان است بار تو!
۱۲۵
تو گویی سودها کردم، ازین دکان چو برخیزی
۱۲۶
به بازار قیامت در پدید آید خسار تو
۱۲۷
ایا درویش رعناوش، چو مطرب با سماعت خوش
۱۲۸
به نزد ره روان بازیست رقص خرسوار تو!
۱۲۹
چه گویی، نی روش اینجا به خرقهست آب روی تو
۱۳۰
چه گویی، همچو گل تنها به رنگ است اعتبار تو
۱۳۱
بهانه بر قدر چه نهی؟ قدم در راه نه، گر چه
۱۳۲
ز دست جبر در بندست پای اختیار تو
۱۳۳
به اسب همت عالی توانی ره به سر بردن
۱۳۴
گر آید در رکاب جهد پای اقتدار تو
۱۳۵
به درویشی به کنجی در برو بنشین و پس بنگر
۱۳۶
جهانداران غلام تو، جهان ملک و عقار تو
۱۳۷
تو را عاری بود ز آن پس شراب از جام جم خوردن
۱۳۸
چو شد در جشن درویشی ز خرسندی عقار تو
۱۳۹
ز تلخی ترش رویان شد آخر کام شیرینت
۱۴۰
چو شور آب قناعت شد شراب خوش گوار تو
۱۴۱
تو را در گلستان جان هزارانند چون بلبل
۱۴۲
وزین باب ار سخن گویی بود فصل بهار تو
۱۴۳
سخن مانند بستان است و ذکر دوست در وی گل
۱۴۴
چو بلبل صد نوا دارد درین بستان، هزار تو
۱۴۵
تو چنگی در کنار دهر و صاحبدل کند حالت
۱۴۶
چو زین سان در نوا آید بریشموار تار تو
۱۴۷
چو تیز آهنگ شد قولت، نباشد سیف فرغانی!
۱۴۸
غزل سازی درین پرده که باشد دستیار تو