غزل شمارهٔ ۱۵۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
لعل تو به سر چشمهٔ زمزم نتوان داد
۲
این مهر خدا داده به خاتم نتوان داد
۳
عشاق تو را زجر پیاپی نتوان کرد
۴
مستان تو را جام دمادم نتوان داد
۵
بر چشم تو نتوان نظر از عین هوس کرد
۶
آهوی حرم را به خطا رم نتوان داد
۷
هر کس خم ابروی تو را دید به دل گفت
۸
در هیچ کمانی به از این خم نتوان داد
۹
نقد دل و دین بر سر سودای تو دادیم
۱۰
جنسی است محبت که جوی کم نتوان داد
۱۱
ماییم و جهانی که به خاطر نتوان گفت
۱۲
ماییم و پیامی که به محرم نتوان داد
۱۳
سری که میان من و میگون لب ساقی است
۱۴
کیفیت آن را به دو عالم نتوان داد
۱۵
جانان مرا بار خدا داده ز رحمت
۱۶
جسمی که به صد جان مکرم نتوان داد
۱۷
آن معجزه کز لعل تو دیدهست فروغی
۱۸
هرگز به دم عیسی مریم نتوان داد