شمارهٔ ۷۱ - عرض صحیفهٔ طولانی نصیحت، پیش ضمیر ملهم سلطان، که نسخهایست صحیح از لوح محفوظ حفظ الله تعالی عن التلویح السو
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گرفتن سهل باشد، این جهان را
۲
کلید آن جهان، باید شهان را
۳
مکن بس بر همین کز تیغ و از رای
۴
همه دنیا گرفتی، شسته بر جای
۵
به همت آسمان را قلعه کن باز
۶
به ملک خشکی و تری مکن ناز
۷
بکن کاری همین جا تا توانی
۸
که آنجا هم، چو اینجا، ملک رانی
۹
مسلم بایدت گر پادشاهی
۱۰
بباید کردن از دلها گدائی
۱۱
دعا زین به نمیدانم به جایت
۱۲
که از دلها حشم بخشد خدایت
۱۳
مکن تیغ سیاست را چنان تیز
۱۴
که چون آتش، نداند کرد پرهیز
۱۵
شه آن به کاو عمل چون آب راند
۱۶
که هم جان بخشد و، هم جان ستاند
۱۷
کسی کاو مملکت را بد سگال است
۱۸
بکش، کان خون، بی حرمت حلال است
۱۹
به کار دیگران، بر شعله زن آب
۲۰
خرد بیدار دار و تیغ در خواب
۲۱
چو هستندت همه پائین پرستان
۲۲
زبر دستی مکن بر زیر دستان
۲۳
رهت چون رفت خلق از دیده در پیش
۲۴
رهٔ خود را تو روب از دیدهٔ خویش
۲۵
به چندین، مشعل امشب کار ره کن
۲۶
ره ظلمات فردا را نگه کن
۲۷
ازینجا بر چراغی گر توانی
۲۸
که تا آنجا به تاریکی نمانی
۲۹
چراغی نی که باد از وی برد نور
۳۰
چراغی کان نمیرد از دم صور
۳۱
مشو مغرور این مشتی خیالات
۳۲
که در پیش تو میآید به حالات
۳۳
جهان خوابیست پیش چشم بیدار
۳۴
به خوابی دل نه بندد مرد هوشیار
۳۵
تو یک ذره غباری از زمینی
۳۶
که اندر خواب خود را کوه بینی
۳۷
چو بر تو دست تقدیر آورد زور
۳۸
کنی روشن که جمشیدی و یامور
۳۹
بخواب اندر مگر موشی شتر شد
۴۰
ز پری تنش دل نیز پر شد
۴۱
ز خواب خوش بر آمد شاد گشته
۴۲
همی شد سو به سو پر باد گشته
۴۳
بنا گاه اشتری باری برو ریخت
۴۴
ز صد من یک جو آزاری برو ریخت
۴۵
ته آن بار مسکین موش درماند
۴۶
به مسکینی جمازه در عدم راند
۴۷
خوش است این خوابهائی خوش به تعبیر
۴۸
اگر بر عکس ننمایند تأثیر
۴۹
چو بازیچه است ملک سست بنیاد
۵۰
بدین بازیچه چون طفلان مشو شاد
۵۱
نمیگویم که ترک خسروی کن،
۵۲
رهٔ کم توشگان را پیروی کن،
۵۳
تو کی این پای ره پیمای داری
۵۴
که زنجیر زر اندر پای داری
۵۵
تواین ره کی روی کز ناز و تمکین
۵۶
زنی ده گام بر یک خشت زرین
۵۷
به دل اصحاب دل را آشنا باش
۵۸
درون درویش و بیرون پادشاه باش
۵۹
به شاهی سهل باشد ملک را نی
۶۰
به ملک بندگی رس گر توانی
۶۱
نه اندک، کارها بسیار کردی
۶۲
ولی بهر دل خود کارکردی
۶۳
کنون کار از پی آن کن که هر بار
۶۴
دهد در کار اندک، مزد بسیار
۶۵
چو توقیعی که اندر پادشاهی است
۶۶
خلافت نامهٔ ملک خدائی است
۶۷
ستون ملک نبود پایهٔ تخت
۶۸
نه چوب چتر باشد عمدهٔ بخت
۶۹
بسی دیدم کمرهای کریمان
۷۰
همه در یتیمش از یتیمان
۷۱
جفای خلق پیش شاه گویند
۷۲
جفا چون شه کند، داد از که جویند؟
۷۳
نه هر فرقی سزای تاج شاهی است
۷۴
نه هر سر لایق صاحب کلاهی است
۷۵
همه باشند بهر تاج محتاج
۷۶
یکی را زانهمه روزی شود تاج
۷۷
فلک هر لحظه میدوزد کلاهی
۷۸
کزان تاجی نهد بر فرق شاهی
۷۹
کسی را تاج زر بر سر دهد زیب
۸۰
که ناید بر ضعیف از تختش آسیب
۸۱
رساند از کف خود جمله را بهر
۸۲
کز آن پروردهٔ راحت شود دهر
۸۳
غم عالم چنان باشد به جانش
۸۴
که باشد عالمی غم بهر آنش
۸۵
جهانداری به از عالم ستانی
۸۶
که از خورشید ناید سائبانی
۸۷
رعیت چون خلل یابد ز بنیاد
۸۸
کجا ماند بنای دولت آباد
۸۹
رعیت مایهٔ بنیاد مال است
۹۰
زمال اسباب ملک آماده حال ست
۹۱
چو تیشه بشکند از راندن سخت
۹۲
نه کرسی ساختن بتوان و نی تخت
۹۳
کسی کاز بهر تو صد رنج ورزد،
۹۴
ز تو آخر به یک راحت خیزد؟
۹۵
نه شه را از گل دیگر سرشتند
۹۶
نه نعمت زان او تنها نوشتند
۹۷
چو ماهم گوهریم از یک خزانه،
۹۸
چرا گنجد تفاوت در میانه ؟؟
۹۹
کند شیر، ار بخوردن، بخل گرگی
۱۰۰
برو تهمت بود نام بزرگی!
۱۰۱
درخت ار سایه نبود بر زمینش
۱۰۲
چرا خلقی بود سایه نشینش
۱۰۳
بداد دست ده، تا صد شود شاد
۱۰۴
به دست داد ماند کشور آباد
۱۰۵
کند ابری که دایم سایهبانی
۱۰۶
به از باران که باشد ناگهانی
۱۰۷
فروخوان نامهٔ مظلوم زان پیش
۱۰۸
که بینی رو سیه زو نامهٔ خویش
۱۰۹
سپید است ار چه ایوان شهنشاه
۱۱۰
سیه گردد ز دود تیرهٔ آه
۱۱۱
عنان شاه گر بر آسمان است
۱۱۲
دعا را دست بالاتر از آن است
۱۱۳
ته غار اژدهای با چنان زور
۱۱۴
شود مسکین چو در چشمش خزد مور
۱۱۵
توان بی توانان هست چندان
۱۱۶
که پیچد سخت دست زورمندان
۱۱۷
پگه خیز است خورشید سمائی
۱۱۸
که دارد عالمی زو روشنائی
۱۱۹
چو سلطان بندگی را پیش گیرد
۱۲۰
خدا آن بندگی زو درپذیرد
۱۲۱
وگر شد رسم شاهان جام گلگون
۱۲۲
به اندازه نه از اندازه بیرون
۱۲۳
مبین یک جرعه در طاس شرابی
۱۲۴
که طوفان است از بهر خرابی
۱۲۵
سرود و لهو هم باید به مقدار
۱۲۶
که چون بسیار شد، عکس آورد بار
۱۲۷
نشاید تا بدان حد نغمه و نای
۱۲۸
که پای تخت هم بر خیزد از جای