شمارهٔ ۷۶ - آغاز انشعاب عشقهٔ عشق خضر خان از شاخ سبز و تر دول رانی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
همیشه دور چرخ لاجوردی
۲
نداند پیشهای جز ره نوردی
۳
ز دورش هر یکی گردش به کاریست
۴
به ریز هر یکی دیگر شماریست
۵
چونی امید پاینده است و نی بیم
۶
خوش آنکس کاونهد گردن به تسلیم
۷
چو نتوان رشتهٔ گردون گستن
۸
بباید دل درو ناچار بستن
۹
چه داند طوطی کافتاده در دام
۱۰
که از شکر دهندش طعمه در کام
۱۱
چه داند باز چون بندند پایش
۱۲
که دست شاه خواهد بود جایش
۱۳
دری کو خواست شد بر افسر خاص
۱۴
رسد در گنج شاه از دست غواص
۱۵
خدایا، هر که را نعمت دهی بیش
۱۶
در آموزش، سپاس نعمت خویش!
۱۷
چنین خواندم در آن دیباچهٔ راز
۱۸
که هر حرفی ازو میکرد صد ناز
۱۹
که چون شاهنشه جمشید مسند
۲۰
علاء الدین والد نیا محمد
۲۱
به ملک دهلی از عون الهی
۲۲
برامد بر سریر پادشاهی
۲۳
سری کز باد کین دیدش خطرناک
۲۴
باب تیغ کردش طعمهٔ خاک
۲۵
هم اندر هندرایان را رهی کرد
۲۶
هم از تاتار غزنین را تهی کرد
۲۷
الغخان معظم را بفرمود
۲۸
که لشکر جانب دریا کشد زود
۲۹
در آن حد «کرن رای» ای بود با نام
۳۰
به قدرت کامکار اندر همه کام
۳۱
ازو رایان ساحل در تف و تاب
۳۲
روان در بحر و بر فرمانش چون آب
۳۳
چو تیغ افشاند بر وی خان مغفور
۳۴
ز میدان تیره دل چو سایه از نور
۳۵
حرمهای مهین رای والا
۳۶
سرا پا غرقه در لولوی لالا
۳۷
به دست افتاد با پیل و خزانه
۳۸
جهانی پر شد از رانی و رانه
۳۹
بتانی ستاره بدیده نی ماه
۴۰
نه چشم بد در ایشان یافته راه
۴۱
سران جمله خوبان گل اندام
۴۲
پری روئی که «کنولادی» بدش نام
۴۳
چو دیده ز ارجمندی نازنین خوی
۴۴
چو جان پوشیده از بینندگان روی
۴۵
گرامی آفتابی سایه پرورد
۴۶
ولی خورشیدش از هیبت شده زرد
۴۷
امانت دار آن خان جهانگیر
۴۸
که از عصمت بران آهو نزد تیر
۴۹
به فیروزی چو باز آمد از آن فتح
۵۰
به پیش تخت شه زد بوسه بر سطح
۵۱
به عرض بارگاه آورد در پیش
۵۲
متاع و پیل و اسپ و زر ز حد بیش
۵۳
نهانی تحفهٔ کان پیشکش کرد
۵۴
هم آن نازک تنان ما هوش کرد
۵۵
سران جمله «کنولا دی را نی»
۵۶
سزای خدمت تخت کیانی
۵۷
چنان ماهی و آن انجم به دنبال
۵۸
به فرمان در حرم رفتند در حال
۵۹
چو آمد در شبستان شه آن شمع
۶۰
پریشان خاطرش گشت اندکی جمع
۶۱
چنان افشرد بهر بندگی پای
۶۲
که کرد اندر دل شاه جهان جای
۶۳
کسی کش بخت و دولت پای گیرد
۶۴
به چشم بختیاران جای گیرد
۶۵
غرض القصد «کنو لادی رانی»
۶۶
دو دختر داشت گاه کامرانی
۶۷
چو رانی، سوی حضرت شد سبک پای
۶۸
بماند آن هر دو گوهر در کف «رای»
۶۹
چنان افتاد حکم ایزد پاک
۷۰
که شد در بزرگ اندر دل خاک
۷۱
دویم را عمر شش مه بود رفته
۷۲
که بودان شش مهمه ماه دو هفته
۷۳
پری روی ز مردم حور زاده
۷۴
سپهرش نام «دیولدی» نهاده
۷۵
چو «کنولادی» در را صدف بود
۷۶
به خدمت پیش شاه بحر کف بود
۷۷
همی کرد آن چنان خدمت به درگاه
۷۸
که حاصل میشدش خوشنودی شاه
۷۹
شبی خوش دید دارای زمن را
۸۰
به عرض آورد راز خویشتن را
۸۱
که از شاخ جوانی بر درختم
۸۲
دو غنچه ناشگفته داشت بختم
۸۳
چو زینجا باد اقبال آن طرف تاخت
۸۴
مرا زانجا ربود این جانب انداخت
۸۵
شدم من خوش ز بخت روشن خویش
۸۶
ولی ماند ان دو گل در گلشن خویش
۸۷
یکی زان دو سپرد اندر جوانی
۸۸
پرستاران شه را زندگانی
۸۹
دوم مانده است و، چون پیوند خون است
۹۰
دل من بهر آن خون، بیسکونست
۹۱
دمی گر مهر شه بر بنده تابد
۹۲
به گرمی خون به خون پیوند یابد
۹۳
چو شه را در شد این دیباچه در گوش
۹۴
نموداری دگر رو دادش از هوش
۹۵
به دل میگشت جستن هر زمانش
۹۶
پرستاری ز بهر خضر خانش
۹۷
موافق باز خواندش در دل آن گفت
۹۸
ستاره خواست تا مه را کند جفت
۹۹
برای کار دان فرمان فرستاد
۱۰۰
که ما را بخت آگاهی چنان داد
۱۰۱
که داری در سرای دولت خویش
۱۰۲
مبارک روی دختی دولت اندیش
۱۰۳
چو بر طغرای فرمان دیده سائی
۱۰۴
ز دو دیده فرست آن روشنائی
۱۰۵
که گردد بیت این خورشید معمور
۱۰۶
شود روشن شبستانش بدان نور
۱۰۷
سریر آرای ملک هندوان «کرن»
۱۰۸
که بد صاحبقران «رای» ای در آن قرن
۱۰۹
ازین شادی که آمد ناگهانش
۱۱۰
نگنجید اندرون پوست جانش
۱۱۱
کجا در ذره گنجد این که خورشید
۱۱۲
دهد نزد خودش پیوند جاوید
۱۱۳
چو با چشمه کند بحر آشنائی
۱۱۴
شود آن چشمه هم بحر از روانی
۱۱۵
بران شد کان طرب را کار سازد
۱۱۶
علم بر پشت پیلان بر فرازد
۱۱۷
متاع قیمتی صد پیل بالا
۱۱۸
ز دیبا و خز و لولوی لالا
۱۱۹
دگر کالای گوناگون نه چندان
۱۲۰
که گنجد در خیال هوشمندان
۱۲۱
پس آن که با هزار امیدواری
۱۲۲
نشاند نازنین را در عماری
۱۲۳
فرستد سوی دولت خانهٔ تخت
۱۲۴
که آن دولت رسد در خانهٔ بخت
۱۲۵
درین اثنا چنان شد شاه را رای
۱۲۶
که بستاند از آن رای «کرن» جای
۱۲۷
بران سو نامزد گشتند در دم
۱۲۸
الفغان معظم پنجمین هم
۱۲۹
امیران دگر باجیش و انبوه
۱۳۰
که از پامال اسپان سرمه شد کوه
۱۳۱
چو در «گجرات» رفت آن لشکر سخت
۱۳۲
بخاک افگند رای کاردان رخت
۱۳۳
چو آنجا، نی صلاح جان و تن دید
۱۳۴
هزیمت را سلاح خویشتن دید
۱۳۵
نبرد از هم دمان و خون و پیوند
۱۳۶
به جز خاص شبستان لعبتی چند
۱۳۷
نهان از دیدهٔ مردم پری وار
۱۳۸
بسوی «دیوگیر» افگند رهوار
۱۳۹
رسید انجا و گشت ایمن ز خونریز
۱۴۰
عنان را نرم کرد از جنبش تیز
۱۴۱
چو «سنکهن دیو» پور رای رایان
۱۴۲
بشد آگاه ز آگاهی سرایان
۱۴۳
که «گرن» از «گوجرات» آمد برین سوی
۱۴۴
ز تاب تیغ ترکان تافته روی
۱۴۵
به پرده دختری دارد نهفته
۱۴۶
گلی پوشیده روی ناشگفته
۱۴۷
لطافت مایهای چون آب باران
۱۴۸
سزای تخت گاه تاجداران
۱۴۹
طمع در بست «سنگهن» تا به صد جهد
۱۵۰
برد در برج خویش آن ماه را مهد
۱۵۱
برادر را که «بهلیم» بود نامش
۱۵۲
بخواند و گرد حمال پیامش
۱۵۳
بران سو رفت «بهلیم دیو» چون باد
۱۵۴
به مهمان راز مهمانی برون داد
۱۵۵
چو «کرن» از ردهٔ بخت پریشان
۱۵۶
حمایت جوی بود از سوی ایشان
۱۵۷
نیارست اندران پیغام نه کرد
۱۵۸
ضرورت باز حل پیوند مه کرد
۱۵۹
فرستادند بر بومی همای
۱۶۰
مه روشن به کام اژدهائی
۱۶۱
چو یک فرسنگ ماند اندر تگاپوی
۱۶۲
که اندر «دیو گیر» آرد پری روی
۱۶۳
سپاه شه که بود اندر پی «کرن»
۱۶۴
که کردی در زمانی کار یک قرن
۱۶۵
چو باد تند زد ناگه بر ایشان
۱۶۶
همه جمعیت خس شد پریشان
۱۶۷
به کوه و دشت سر زد «کرن» سر کش
۱۶۸
سپاهی در عقب چون کوه آتش
۱۶۹
چنان بگرفت زاندیشه سر خویش
۱۷۰
که چون اندیشه نا پیدا شد از پیش
۱۷۱
در آن جنبش «دولرانی» که بختش
۱۷۲
بری میخواست چیدن از درختش
۱۷۳
دوان میشد به پشت باد پائی
۱۷۴
چو گل کش باد بر گیرد ز جائی
۱۷۵
به پیکان گوش او کز اوج و از پست
۱۷۶
بسان تیر میشد شست در شست
۱۷۷
غرض ناگه رسید از غیب تیری
۱۷۸
که تیر چرخ زان بر زد نفیری
۱۷۹
بماند آن رخش آتش پای سرکش
۱۸۰
گرفت ماه شد در برج آتش
۱۸۱
الغفان در حرم میداشت مستور
۱۸۲
چو فرزند خودش در پردهٔ نور
۱۸۳
چو فرمان شد که آن ریحان فردوس
۱۸۴
به شهر آرند چون برجیس در قوس
۱۸۵
رسانیدند در ایوان جمشید
۱۸۶
به جلباب حیا پوشیده خورشید
۱۸۷
کنون بین کاختر هر هفت کرده
۱۸۸
چها بیرون دهد از هفت پرده
۱۸۹
بیا مطرب بساز ابریشمی چنگ
۱۹۰
برین شادی که آمد دوست در چنگ