بخش ۵ - عشق
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون تن آدم ز گل آراستند
۲
خانهٔ جان بهر دل آراستند
۳
آدمی آن است که در وی دل است
۴
ور نه علف خانهٔ آب و گل است
۵
دل نه همان قطرهٔ خون است و بس
۶
کز خود و اشام برادر نفس
۷
دل اگر این مهره آب و گل است
۸
خر هم از اقبال تو صاحبدل است
۹
لیک دل آن شد که هوایی دروست
۱۰
و ز طرفی بوی وفایی در اوست
۱۱
زنده به جان خود همه حیوان بود
۱۲
زنده به دل باش که عمران بود
۱۳
غمزده به جان که غم اندوز نیست
۱۴
سوخته به دل که در او سوز نیست
۱۵
سردی دل مردگی دل بود
۱۶
خون چو به تن سرد شود گل بود
۱۷
ز اهل تکلف نتوان یافت سود
۱۸
تا نبود شعلهٔ هستی فروز
۱۹
عشق زبانی ز هر افسرده پرس
۲۰
سوزش آن از دل آزرده پرس
۲۱
ذوق نمک گر چه زبان را خوش است
۲۲
چون به جراحت فگنی آتش است
۲۳
خون دل سوختگان باشد آب
۲۴
گریه کند بر سر آتش کباب
۲۵
گر چه کس از خسته نه کاوش کند
۲۶
ریش نمک خورده تراوش کند
۲۷
نافه که بو از همه سو گرددش
۲۸
پوست کجا برهٔ بو گرددش
۲۹
آه گواه دل غمکش بود
۳۰
دود به غمازی آتش بود
۳۱
موم بود دل که ز عشق است زار
۳۲
کو بگداز اوفتد از یک سرار
۳۳
هست چو دیوار تن رود سیر
۳۴
کاه گلی کرده و سنگی به زیر
۳۵
خرقهٔ آلوده ز صدق است دور
۳۶
هیزم تر دود برارد نه نور
۳۷
سوخته را جنبش والا بود
۳۸
کوشش آتش سوی بالا بود
۳۹
مشعلهٔ عشق چو شد خانگی
۴۰
سوخته شد عقل به پروانگی
۴۱
کشته این تیغ سیاست بس است
۴۲
آنکه امان یافت ازو کم کسی است
۴۳
راند چو بر تختهٔ هستی قلم
۴۴
عالیها سافلها زد رقم
۴۵
ز له به مهمانی انسان نهاد
۴۶
داغ به پیشانی شیطان نهاد
۴۷
راند چو بر خصم کهن کینه را
۴۸
کشت به خاک آتش دیرینه را
۴۹
قاعده خاک بر اختر کشید
۵۰
رایت آتش به زمین در کشید
۵۱
جام چه آگه که چه صهباست این
۵۲
غوک چه داند که چه دریاست این
۵۳
هشت حدیقه چمن این گلند
۵۴
چار فرشته مگس این ملند
۵۵
چرخ که زیر است و زبر هر نفس
۵۶
زیر و زبر کردهٔ عشق است و بس
۵۷
روح درین زاویه بیگانهای است
۵۸
عقل درین سلسله دیوانهای است
۵۹
آنکه چشید این قدح تلخ فام
۶۰
تلخ شدش چشمهٔ حیوان به کام
۶۱
شربت شیری به خماری خورند
۶۲
بادهٔ تلخ از پی کاری خورند
۶۳
چاشنی بادهٔ تلخ آنکه یافت
۶۴
روی ز شیرینی عالم بتافت
۶۵
شیفته از بوی میافتد خراب
۶۶
عارف هشیار ز بوی گلاب
۶۷
جان به یکی جرعه که این نکته ریخت
۶۸
کرد خرد حمله و بیرون گریخت
۶۹
زنده نه آن است که جانی دروست
۷۰
اوست که از عشق نشانی در اوست
۷۱
جان که نه عشقش بود آن بازی است
۷۲
عشق نه بازی است که جان بازی است
۷۳
چند بری عشق به بازی به سر
۷۴
عشق دگر باشد و بازی دگر
۷۵
مرد که در عشق بجان فرد نیست
۷۶
گر صف کافر شکند مرد نیست
۷۷
زنده دلان خوش ز غم دل شوند
۷۸
جانوران پاک به بسمل شوند
۷۹
پاک روانی که به آگاهی اند
۸۰
کشتهٔ حق چون ملخ و ماهی اند
۸۱
به که درین ره به رضا ایستی
۸۲
رنجه شوی چون به قضا ایستی
۸۳
گر همه بر دیده زند دوست تیر
۸۴
منت بر دیده نه و در پذیر
۸۵
چون تو فغان از سر خاری کنی
۸۶
به که جز از عشق شماری کنی
۸۷
دل که اسیر رخ رنگین بود
۸۸
موم شود گر چه که سنگین بود
۸۹
خار اگر چند بود تیزتر
۹۰
آتش سوزنده ازو تیزتر
۹۱
هر بت زیبا که جمالش بود
۹۲
فتنه نیازادهٔ خالش بود
۹۳
مردن عاشق نه ز غمخواری است
۹۴
کز پی جان غمزده به دلداری است
۹۵
نز هوس است این همه آشوب دل
۹۶
هست بتان را مژه جاروب دل
۹۷
دل که بود شیفتهٔئی از خود است
۹۸
حاجبی ابروی خوبان بد است
۹۹
سیمبرانی که تو بینی چو ماه
۱۰۰
عقرب جاناند ز زلف سیاه
۱۰۱
طرهٔشان دزد ولایت زن است
۱۰۲
نرگس شان آهوی شیر افگن است
۱۰۳
گر چه همه چشم و چراغ دلند
۱۰۴
سوخته داند که چه داغ دلند
۱۰۵
مایهٔ مهراند ولی کینهجوی
۱۰۶
دشمن جانند ولی دوست روی
۱۰۷
آفت تقوی لب می نوششان
۱۰۸
زلف بلای به بناگوششان
۱۰۹
چون خطشان سرمه دهد در شراب
۱۱۰
کیست کز آن باده نگردد خراب
۱۱۱
دل شدگان را رخ زیبا مل است
۱۱۲
مستی بلبل نه ز مل کز گل است
۱۱۳
گر نبود دیدهٔ شهوت گرای
۱۱۴
چیست به از دیدن صنع خدای
۱۱۵
دیدهٔ خوبان است به شهوت وبال
۱۱۶
قند چو میگشت نباشد حلال
۱۱۷
گر نگری پاک رخ لاله فام
۱۱۸
نیست گل و لاله به دیدن حرام
۱۱۹
آنکه ز حق پاکی چشمش عطاست
۱۲۰
منع ز رخسار بتانش خطاست
۱۲۱
دیده که در وی نظر پاک نیست
۱۲۲
سرمهٔ آن دیده به جز خاک نیست
۱۲۳
دیده نباشد که نظر نیستش
۱۲۴
کور چه بیند که بصر نیستش
۱۲۵
دل چو رخ خوب تمنا کند
۱۲۶
دیده به ناچار تماشا کند
۱۲۷
زانچه که دل را غم آوارگی است
۱۲۸
دیده چه آگاه که نظارگی است
۱۲۹
زان دل آزرده خرابی کند
۱۳۰
کو چو نمک یافت کبابی کند
۱۳۱
هر صنمی را که نمک بیشتر
۱۳۲
خسته دلان را دل ازو ریشتر
۱۳۳
حسن نه نیکویی رنگ است و پوست
۱۳۴
هر چه کند جای به دلها نکوست
۱۳۵
نیست غم از رنگ و صفایی که هست
۱۳۶
ناز و کرشمه است بلایی که هست
۱۳۷
آنکه در و شوخی خوبان کم است
۱۳۸
میل بد و هست ولی یکدم هست
۱۳۹
نافه که بوییش نباشد به پوست
۱۴۰
خون فشرده نتوان داشت دوست
۱۴۱
خوب که او حسن نداند فروخت
۱۴۲
سینه ز آتش نتواند بسوخت
۱۴۳
باغ چه داند که چه چیزش خوش است
۱۴۴
گل چه شناسد که چرا دلکش است
۱۴۵
لاجرم آنکس که به گل روی کرد
۱۴۶
داد ز دستش چو دمی بوی کرد
۱۴۷
آدمی است آنکه بلای دل است
۱۴۸
افت پوشیده برای دل است
۱۴۹
هستی این طایفه سر تا قدم
۱۵۰
عاشق و معشوق شد و عشق هم
۱۵۱
آنکه دماغ بشر این بوی یافت
۱۵۲
قابل آن بود از ان روی یافت
۱۵۳
سوخته را دل بود از صبر دور
۱۵۴
آتش سوزنده نباشد صبور
۱۵۵
دل که به سوی رخ دلکش بود
۱۵۶
هست چو مومی که بر آتش بود
۱۵۷
ای که ز جانان کنی افسانهای
۱۵۸
کم نتوان بود ز پروانهای