بخش ۲۸ - رفتن خسرو پیش فرهاد و مناظرهٔ ایشان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شهنشه گفت کز بخت دل افروز
۲
به جوی شیر خواهم رفت امروز
۳
کشید از تن لباس مرزبانان
۴
برون آمد بر آئین شتابان
۵
از آن سو پرس پرسان کوه بر کوه
۶
به جوی شیر شد تنها ز انبوه
۷
تماشا کرد لختی بر لب جوی
۸
بدید آن سنگها را روی در روی
۹
بهر نقش هنر چون نقش بینی
۱۰
نظر میکرد و می گفت آفرینی
۱۱
چو دید آن اوستادی را به بنیاد
۱۲
به بنیاد دگر شد سوی استاد
۱۳
جوانی دید در هیکل چو کوهی
۱۴
ز فر مهتران در وی شکوهی
۱۵
گرامی پیکرش مانده خیالی
۱۶
چنان بدری ز غم گشته هلالی
۱۷
بلا بیش از شمردن دیده جانش
۱۸
سزاوار شمردن استخوانش
۱۹
رخش پر خون و سر تا پای پر خاک
۲۰
میان خاک و خون غلطیده غمناک
۲۱
بگفتش کیستی و در چه سازی
۲۲
بگفتا عاشقم در جان گدازی
۲۳
بگفتش عشقبازی را نشان چیست
۲۴
بگفتا آنکه داند در بلا زیست
۲۵
بگفتش عاشقان زین ره چه پویند
۲۶
بگفتا دل دهند و درد جویند
۲۷
بگفتش دل چرا با خود ندارند
۲۸
بگفتا خوبرویان کی گذارند
۲۹
بگفتش مذهب خوبان کدامست
۳۰
بگفتا کش فریب و عشوه نامست
۳۱
بگفتش پیشهٔ دیگر چه دانند
۳۲
بگفتا غم دهند و جان ستانند
۳۳
بگفتش تلخی غم هیچ کم نیست
۳۴
بگفتا گر غم شیریسنت غم نیست
۳۵
بگفت از درویش چونی درین سوی
۳۶
بگفتا مردم از غم دور از آن روی
۳۷
بگفتش بر تو اندازد گهی نور
۳۸
بگفت آری ولیکن چون مه از دور
۳۹
بگفت او را مبین تا زنده مانی
۴۰
بگفتا مرگ به زان زندگانی
۴۱
بگفت ار زو به جان باشد زیانی
۴۲
بگفت ارزان بود جورش به جانی
۴۳
بگفتش دور کن زان دوست یاری
۴۴
بگفت این نیست شرط دوست داری
۴۵
بگفت او شهر سوز و خامکار است
۴۶
بگفتا عشق را با این چکار است
۴۷
بگفت از عشق او تا کی خوری غم
۴۸
بگفتا تا زیم در مردگی هم
۴۹
بگفتش گر بمیری در هوایش
۵۰
بگفتا در عدم گویم دعایش
۵۱
بگفتش گر سرت برد به شمشیر
۵۲
بگفتا هم به سویش بینم از زیر
۵۳
بگفت ار خون تو ریزد جفایش
۵۴
بگفتا هم بمیرم در هوایش
۵۵
بگفت آخر نه خونریزی وبالست
۵۶
بگفت ار دوست میریزد حلالست
۵۷
بگفت ار بگذرد سوی تو ناگاه
۵۸
بگفت از دیده روبم پیش او راه
۵۹
بگفتش گر نهد بر چشم تو پای
۶۰
بگفت از چشم در جان سازمش جای
۶۱
بگفت ار بینیش در خواب قامت
۶۲
بگفتا بر نخیزم تا قیامت
۶۳
بگفت آید گهی خوابت درین باب
۶۴
بگفت آری برادر خواندهٔ خواب
۶۵
بگفت ار گوید از ناخن بکن سنگ
۶۶
بگفتا کاوم از مژگان به فرسنگ
۶۷
بگفتش خوش بزی چند از غم دوست
۶۸
بگفتا چون زیم چون جان من اوست
۶۹
بگفت از عشق جانت در هلاکست
۷۰
بگفتا عاشقان را زین چه باکست
۷۱
زهر چش گفت دارای زمانه
۷۲
جوابی بازدادش عاشقانه
۷۳
تعجب کرد شه زان استواری
۷۴
وزان سوزش به چندان پخته کاری
۷۵
کسی کز عشق درد آشام باشد
۷۶
اگر پخته نباشد خام باشد
۷۷
چو دیدش کو وفا را پای دارد
۷۸
قدم در دوستی بر جای دارد
۷۹
زبان را داشت زان جولان گری باز
۸۰
بر آئین دگر شد نکته پرداز
۸۱
مزاجش را به پوزش راز پرسید
۸۲
وزان حال پریشان باز پرسید
۸۳
که چونی وز کجا افتادت این روز
۸۴
که می سوزد دل من بر تو زین سوز
۸۵
جوابش داد مرد غم سرشته
۸۶
که این بود از قضا بر من نبشته
۸۷
چو باشد دست تقدیرم عناگیر
۸۸
کجا بیرون توانم شد ز تقدیر
۸۹
بگفت دیده چون دل مایل افتاد
۹۰
بلای دیده لابد بر دل افتاد
۹۱
ازین پیشم نبود این بانگ و فریاد
۹۲
که طبعم بنده بود و جانم آزاد
۹۳
ملک گفت اندک اندک پر شد این سیل
۹۴
به پستی هم بران نسبت کند میل
۹۵
دل اندر چیز دیگر بند و میکوش
۹۶
کش از خاطر کنی عمدا فراموش
۹۷
چنان آزاد گردی روزکی چند
۹۸
که ناری بیش یاد این مهر و پیوند
۹۹
بگفت آن گه توان برجستن از چاه
۱۰۰
که تا زانو بود یا تا کمرگاه
۱۰۱
اگر چه هست شیرین جان مسکین
۱۰۲
ولیکن نیست شیرینتر ز شیرین
۱۰۳
چو از دل رفت شیرین جان چه باشد
۱۰۴
چو خصم خانه شد مهمان که باشد
۱۰۵
مرا تا جان بود ترکش نگیرم
۱۰۶
وگر میرم رها کن تا بمیرم
۱۰۷
منه بر جان من بندی که داری
۱۰۸
به خسرو گوی هر پندی که داری
۱۰۹
هر آن کس کو دهد دیوانه را پند
۱۱۰
نخوانندش خردمندان خردمند
۱۱۱
گر از لعلش مرا روزیست جامی
۱۱۲
رسم زو عاقبت روزی به کامی
۱۱۳
وگر نبود ز بختم فتح بابی
۱۱۴
گدائی مرده گیر اندر خرابی
۱۱۵
چو لوح زندگانی شد ز من پاک
۱۱۶
چه خواهد ماندن از من پارهای خاک
۱۱۷
تو خسرو را نصیحت کن در این درد
۱۱۸
که خواهد ماندن از تاج و نگین فرد
۱۱۹
دل شه زین جواب آتش انگیز
۱۲۰
به جوش آمد چو دیگی ز آتش تیز
۱۲۱
به منزل شد ز کوهستان اندوه
۱۲۲
غبار کوه کن بر سینه چون کوه
۱۲۳
ز فرهاد آنچه در دل داشت حالی
۱۲۴
دل اندر پیش یاران کرد خالی
۱۲۵
ندیمان کان سخن در گوش کردند
۱۲۶
نبد جای و سخن خاموش کردند
۱۲۷
فرو بستند لب در کار شیرین
۱۲۸
عجب ماندند از گفتار شیرین
۱۲۹
ملک گفت این وجود خاک بنیاد
۱۳۰
خرابم شد ز سنگ انداز فرهاد
۱۳۱
اگر خون ریزمش بر رسم شاهان
۱۳۲
مبارک نیست خون بیگناهان
۱۳۳
ور این اندیشه را در خویش گیرم
۱۳۴
عجب نبود گر از غیرت بمیرم
۱۳۵
بباید رفت راهم را به هنجار
۱۳۶
که پایم وارهد ز آشوب این خار
۱۳۷
بزرگ امید گفت این سهل کاریست
۱۳۸
به مژگان خارم ار در پات خاریست
۱۳۹
روان کن هرزه گوئی را که در حال
۱۴۰
برو از مردن شیرین زند فال
۱۴۱
اگر میرد فتوح خویش گیریم
۱۴۲
و گر نه کار دیگر پیش گیریم
۱۴۳
خوش آمد شاه را آن چاره سازی
۱۴۴
نمودش مرگ آن بیچاره بازی