بخش ۸ - راه نمودن فرزند، قره العین عین الدین خضر را، که از ظلمات دنیا سوی روشنایی گراید، رواه الله من عین الحیوة عمره، کالخضر، بصحه الذات
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای چاره ده ماهه زرگانی
۲
هم خضر و هم آب زندگانی
۳
اکنون که نداری از خرد ساز
۴
می پروردت زمانه در ناز
۵
امید که چون شوی خردمند
۶
خالی نکنی درونه زین پند
۷
از چارده بگذرد چو سالت
۸
گردد مه چارده جمالت
۹
بر نکتهٔ عقل، دست سایی
۱۰
بر گنج هنر، گرهگشایی
۱۱
دانسته شوی به کاردانی
۱۲
بر سر صحیفهٔ معانی
۱۳
خواهی که دلت نماند از نور
۱۴
اندرز مرا ز دل مکن دور
۱۵
پیوند هنر طلب، چو مردان
۱۶
وز بی هنران، عنان بگردان
۱۷
خضرا زپی آن نهادمت نام
۱۸
کت عمر ابد بود سرانجام
۱۹
لیکن نبود حیات جاوید
۲۰
تا سر نکشی به ماه و خورشید
۲۱
و آن راست به اوج آسمان سر
۲۲
کز جوهر علم یافت افسر
۲۳
و آن خواجه برد کلید این گنج
۲۴
کو بر تن خویشتن نهد رنج
۲۵
خواهی قلمت به حرف ساید
۲۶
بی دود و چراغ راست ناید
۲۷
ناک از پس غوره، می دهد مل
۲۸
شاخ، از پس سبزه می کشد گل
۲۹
کانی که کنی، ز بهر گوهر
۳۰
سنگت دهد اول، آنگهی، زر
۳۱
چون باز کنی ز نیشکر بند
۳۲
خس در دهن آید، آنگهی قند
۳۳
ور دل کندت هنر فزایی
۳۴
پیشه مکنی ثنا سرایی
۳۵
چون زین فن بد شوی، شکیبا
۳۶
می گوی سخن ولیک زیبا
۳۷
از کارگه حریر زن لاف
۳۸
خس پاره مکن چو بوریا باف
۳۹
حرفی که ازو دلی گشاید
۴۰
از هر قلمی برون نیاید
۴۱
ور بر دهد این درخت قندت
۴۲
و آوازه چو من شود بلندت
۴۳
ز آن مایه که افتدت به دامان
۴۴
تنها نخوری چو ناتمامان
۴۵
چون آمده، گر یکیست ور هفت
۴۶
بدهی ندهی، بخواهدت رفت
۴۷
باری کم از آنک از تو چندی
۴۸
آسوده شود، نیازمندی
۴۹
چون مرد، بگرد مرد میگرد
۵۰
نی همچو بخیل ناجوان مرد
۵۱
سرمایهة مردمی مکن گم
۵۲
کز مردمیست نور مردم
۵۳
گر چه زرت از عدد بود بیش
۵۴
درویش نواز باش و درویش
۵۵
خواهی که به مهتری زنی چنگ
۵۶
در یوزهٔ کهتران مکن تنگ
۵۷
تا پا ننهی به دستیاری
۵۸
از دوست مخواه دوستداری
۵۹
بیداری پاسبان بی مزد
۶۰
گنجینه برد به شرکت دزد
۶۱
یاری که به جان نیاز مایی
۶۲
در کار خودش مده روایی
۶۳
صد یار بود به نان، شکی نیست
۶۴
چون کار به جان فتد، یکی نیست
۶۵
کن بر کف همگنان درم ریز
۶۶
جز در کف کودکان نوخیز
۶۷
کاموخته شد چو خرد، با سیم
۶۸
کالای بزرگ را بود به یبم
۶۹
ور خود، به غلط، نعوذ بالله
۷۰
در سمت سیاقت، افتدت راه
۷۱
با آنکه شوی وزیر کشور
۷۲
دزدی باشی، کلاه بر سر
۷۳
دانی، ز قلم هنر چه جویی؟
۷۴
از آب سیه، سپیدرویی؟
۷۵
چون بر سر شغل و کام باشی
۷۶
می کوش که نیک نام باشی
۷۷
در هر چه ترا شمار باشد
۷۸
آن کن که صلاح کار باشد
۷۹
ناخن که سر خراش دارد
۸۰
برند سرش، چو سر برآرد
۸۱
ناکس که خراش چون خسان کرد
۸۲
با او، آن کن، که با کسان کرد
۸۳
بر خویشتن آنکه او نبخشود
۸۴
بخشودن او خرد نفرمود
۸۵
در جنبش فتنه، جا نگه دار
۸۶
بر خار چه جرم، پا نگهدار
۸۷
شد چیره چو دشمن ستمکار
۸۸
از وی نرهی، مگر به هنجار
۸۹
مرغی که تپد به حلقهٔ دام
۹۰
اندر خفه جان دهد سرانجام
۹۱
چون کار فتاد با گرانان
۹۲
با صرفه زنند کاردانان
۹۳
مردم، چو دهد عنان به فرهنگ
۹۴
از باد بگردد آسیا سنگ
۹۵
بینائی عقل پیش میدار
۹۶
بینا شو و پاس خویش میدار
۹۷
ایمن منشین به عالم خس
۹۸
کز چرخ نرست بی بلا کس
۹۹
کنجد که ز کام آسیا جست
۱۰۰
هم در لگد جواز شد پست
۱۰۱
خواهی که نگردی آرزومند
۱۰۲
میباش بهر چه هست خرسند
۱۰۳
پویان حریص، روی زر دست
۱۰۴
خرسندی دل صلاح مردست
۱۰۵
مردم چو زر ز عنان بتابد
۱۰۶
همت شرف کمال یابد
۱۰۷
این سرخ گلی که خون فشانست
۱۰۸
سرخیش ز خون سر کشانست
۱۰۹
ایمن بود از شکنجه درویش
۱۱۰
زر هر چه که بیشتر، بلا بیش
۱۱۱
گشتی به سر و روی کله دار
۱۱۲
شو ساخته خدنگ خون خوار
۱۱۳
ور نیز شوی وزیر مقبل
۱۱۴
از خامه زنان مباش غافل
۱۱۵
چون در صف پردلان کنی جای
۱۱۶
سر پیش نه اول، آنگهی پای
۱۱۷
مردانه که کار مرد ورزد
۱۱۸
آن به که ز بیم جان نلرزد
۱۱۹
گیرم ز عدو عنان بتابد،
۱۲۰
از مرگ کجا خلاص یابد؟
۱۲۱
کار نظر است پیش دیدن
۱۲۲
نتوان به قفای خویش دیدن
۱۲۳
آن، کش مدد ضمیر باشد
۱۲۴
پیلش به نظر حقیر باشد
۱۲۵
باز آنکه دلش هراس پیشه است
۱۲۶
شیر نمدش چو شیر بیشه است
۱۲۷
لیکن سبکی مکن چنان هم
۱۲۸
کت دل برود ز دست و جان هم
۱۲۹
د رحمله مشو مبارز خام
۱۳۰
هنجار ببین و پیش نه گام
۱۳۱
ور بر تو عدو کند زبان تیز
۱۳۲
چون مایه کار هست مگریز
۱۳۳
بر پر هنرست جور و بیداد
۱۳۴
کس را نبود ز بی هنر یاد
۱۳۵
چون رخت کلال خاک باشد
۱۳۶
از نقب زنش چه باک باشد؟
۱۳۷
گردیدهٔ ظاهرت گر دیدهٔ
۱۳۸
در عیب کسان نظر مینداز
۱۳۹
وریا و بی بینش یقینی
۱۴۰
آن به که سوی خدای بینی
۱۴۱
مپسند بهر چه رایت آسود
۱۴۲
آن کن که بود خدای خشنود
۱۴۳
میباش چو شاخ سبز دلکش
۱۴۴
کاتش ز نیش نگیرد آتش
۱۴۵
بفروز چراغ پارسیایی
۱۴۶
کوراست سری به روشنایی
۱۴۷
خواهی که رسی به چرخ گردان
۱۴۸
مگذار عنان نیک مردان
۱۴۹
شمعی که بود ز روشنی دور
۱۵۰
ندهد به چراغ دیگران نور
۱۵۱
دولت آن شد که دل فروزی
۱۵۲
وز ترک امل کلاه دوزی
۱۵۳
در دامن نیستی زنی دست
۱۵۴
تا هست شوی به عالم هست
۱۵۵
دانی که بخاطر هوسناک
۱۵۶
هر کس نرسد به عالم پاک
۱۵۷
با این همه هم ز جست و جویی
۱۵۸
کاهل مشوی به هیچ سویی
۱۵۹
خواهی شرف بزرگواری
۱۶۰
می کوش به همتی که داری