بخش ۱۰ - آغاز سلسله جنبانیدن مجنون و لیلی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دندانه گشای قفل این راز
۲
زین گونه در سخن کند باز
۳
کان روز که زاد قیس فرخ
۴
رخشنده شد آن قبیله را رخ
۵
زان نور خجستهٔ شب افروز
۶
بر عامریان خجسته شد روز
۷
بنشست پدر به شادمانی
۸
بگشاد دری به مهمانی
۹
واندر پس پرده مادرش نیز
۱۰
آراست ز صفه تا به دهلیز
۱۱
خوبان قبیله را طلب کرد
۱۲
آفاق ز نغمه بر طرف کرد
۱۳
جستند حکیم طالع اندیش
۱۴
کاگه کند از حکایت پیش
۱۵
دانا بشمار خود نظر کرد
۱۶
گفت آنچه سر از شمار بر کرد
۱۷
کاین طفل مبارک اختر خوب
۱۸
یوسف صفتی شود چو یعقوب
۱۹
با آنکه ز گردش زمانه
۲۰
در فضل و هنر شود یگانه
۲۱
لیکن فتدش گهٔ جوانی
۲۲
در سر هوسی، چنانکه دانی
۲۳
از عشق بتی نژند گردد
۲۴
دیوانه و مستمند گردد
۲۵
اندیشه چنان کند به زارش
۲۶
کاز دست رود عنان کارش
۲۷
مادر پدر از چنین شماری
۲۸
ماندند، دمی، به خار خاری
۲۹
لیکن ز نشاط روی فرزند
۳۰
گشتند، بهر چه هست، خرسند
۳۱
آن نکته به سهل بر گرفتند
۳۲
و آیین طرب ز سر گرفتند
۳۳
یک چند چو دور چرخ در گشت
۳۴
آن گلبن تر شگفتهتر گشت
۳۵
سالش به شمار پنجم افتاد
۳۶
زو نور به چرخ و انجم افتاد
۳۷
شد تازه، چو نیم رسته سروی
۳۸
یا بال دمیده نو تذروی
۳۹
نزد همه شد به هوشمندی
۴۰
چون مردم دیده، ز ارجمندی
۴۱
زیرک دلیش چو باز خواندند
۴۲
در پیش معلمش نشاندند
۴۳
دانای رقم ز بهر تعلیم
۴۴
کردش به کنار تخته تسلیم
۴۵
جهد ادبش بدان چه دانست
۴۶
می کرد چنانچ می توانست
۴۷
آراسته مکتبی چو باغی
۴۸
هر لاله درو، چو شب چراغی
۴۹
زین سوی نشسته کودکی چند
۵۰
آزاده و زیرک و خردمند
۵۱
زان سوی ز دختران چون حور
۵۲
مسجد شده چون بهشت پر نور
۵۳
هر تازه رخی چو دستهٔ گل
۵۴
بر گل زده جنتهای سنبل
۵۵
بود از صف آن بتان چون ماه
۵۶
ماهی، زده آفتاب را، راه
۵۷
لیلی نامی که مه غلامش
۵۸
خالش نقطی ز نقش نامش
۵۹
مشعل کش آفتاب و انجم
۶۰
دیوانه کن پری و مردم
۶۱
سلطان شکر لبان آفاق
۶۲
لشکر شکن شکیب عشاق
۶۳
سر تا به قدم کرشمه و ناز
۶۴
هر سر کش حسن و هم سرانداز
۶۵
نازی و هزار فتنه در دهر
۶۶
چشمی و هزار کشته در شهر
۶۷
نی بت که چراغ بت پرستان
۶۸
طاوس بهشت و کبک بستان
۶۹
اندر صف آن بتان شیرین
۷۰
چون زهره به ثور و مه به پروین
۷۱
زانو زده قیس در دگر سوی
۷۲
هم چرب زبان و هم سخن گوی
۷۳
نازک چو نهال نو دمیده
۷۴
خوش طبع و لطیف و آرمیده
۷۵
شیرین سخنی که هوش میبرد
۷۶
رونق ز شکر فروش میبرد
۷۷
وان لاله رخان ارغوان ساق
۷۸
نیز از دل و جانش گشته مشتاق
۷۹
ایشان همه را بقیس میلی
۸۰
وان سوخته در هوای لیلی
۸۱
لیلی خود ازو خراب جان تر
۸۲
گشته نفس از نفس گرانتر
۸۳
هر دو به نظاره روی در روی
۸۴
در رفته خیال موی در موی
۸۵
لب مانده ز گفت و زبان هم
۸۶
دل گشته بهم یکی و جان هم
۸۷
این زو به غم و گداز مانده
۸۸
دل بسته و دیده باز مانده
۸۹
وان کرده نظر به روی این گرم
۹۰
وافگنده ز دیده برقع شرم
۹۱
این گفته غم خود از رخ زرد
۹۲
او داده جوابش از از دم سرد
۹۳
این دیده درو به چشم پاکی
۹۴
او نیز، ولی به شرمناکی
۹۵
این گشته به آب دیدگان مست
۹۶
او شسته ز جان خویشتن دست
۹۷
این کام خود از فغان خود دوخت
۹۸
او، سینهٔ خود، ز آه خود سوخت
۹۹
سلطان خرد برون شد از تخت
۱۰۰
هم خانه به باد داد و هم رخت
۱۰۱
فریاد شبان بمانده از کار
۱۰۲
میش آبله پای و گرگ خونخوار
۱۰۳
مستان ز شراب خانه جسته
۱۰۴
خم بر سر محتسب شکسته
۱۰۵
مجنون ز نسیم آن خرابی
۱۰۶
شد بی خبر از تنگ شرابی
۱۰۷
از خون جگر شراب میخورد
۱۰۸
وز پهلوی خود کباب میخورد
۱۰۹
دزدیده درو نگاه میکرد
۱۱۰
میدید ز دور و آه میکرد
۱۱۱
میبود ز نیک و بد هراسش
۱۱۲
میداشت خرد هنوز پاسش
۱۱۳
اندیشه هنوز خام بودش
۱۱۴
دل در غم ننگ و نام بودش
۱۱۵
چون لاله، جبین شگفته میداشت
۱۱۶
داغی به جگر، نهفته میداشت
۱۱۷
میسوخت چو شمع با رخ زرد
۱۱۸
در گریه و سوز خنده میکرد
۱۱۹
دانا رقمش به تخته میجست
۱۲۰
او تخته به آب دیده میشست
۱۲۱
استاد، سخن ز علم میراند
۱۲۲
او جمله کتاب عشق میخواند
۱۲۳
وان لعبت دردمند دل تنگ
۱۲۴
دل داده به باد و مانده بی سنگ
۱۲۵
خون دلش از صفای سینه
۱۲۶
پیدا چو می اندر آب گینه
۱۲۷
بر چهره ز شرم پرده میدوخت
۱۲۸
و آتش به دلش گرفته میسوخت
۱۲۹
هر چند که غنچه بود سر بست
۱۳۰
میکرد ز بوی خلق را مست
۱۳۱
بودند به زاری آن دو غم خوار
۱۳۲
در چنبر یکدگر گرفتار
۱۳۳
یاران که به هر کناره بودند
۱۳۴
دزدیده در آن نظاره بودند
۱۳۵
میکرد دو سینه جوش بر جوش
۱۳۶
میرفت دو قصه گوش بر گوش
۱۳۷
این داشت فسانه در مدارا
۱۳۸
او گفت حکایت آشکارا
۱۳۹
رازی که ز سینها بجوشد
۱۴۰
او باز کند گر این بپوشد
۱۴۱
باشد چو خریطه پر ز سوزن
۱۴۲
بندی دهنش، جهد ز روزن
۱۴۳
بر روی محیط پل توان بست
۱۴۴
نتوان لب خلق را زبان بست