بخش ۱۲ - خراب شدن مجنون به اول دور عشق، و از مستی، در پایهاء کو افتادن، و خبر یافتن پدر، وسوی آن بی خبر دویدن، و از آب دیده و باد سینه سلسله در پای مجنون کردن، و زنجیر کشانش پیش مادر آوردن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون ماند پریوش حصاری
۲
در حجرهٔ غم به سوگواری
۳
قیس از هوس جمال دلبند
۴
در درس ادب دوید یک چند
۵
در گوشهٔ صحن و کنج دیوار
۶
میکرد سرود عشق تکرار
۷
بی صرفه همی شتافت چون کور
۸
بی رشته همی تنید چون مور
۹
آهی به جگر فرود میخورد
۱۰
والماس به سینه خرد میکرد
۱۱
زین گونه به چارهای که دانست
۱۲
میکرد شکیب تاتوانست
۱۳
چون سیل غمش رسید بر فرق
۱۴
از پرده برون فتاد چون برق
۱۵
بیرون شد و کرد پیرهن چاک
۱۶
و افگند به تارک از زمین خاک
۱۷
گریان به زمین فتاد بی تاب
۱۸
بر خاک، مراغه کرد چون آب
۱۹
برداشت ز خانه راه صحرا
۲۰
چون خضر نمود میل خضرا
۲۱
میرفت چو باد کوه بر کوه
۲۲
خلقی ز پسش دوان به انبوه
۲۳
هر کس ز لطافت جوانیش
۲۴
میخورد، فسوس زندگانیش
۲۵
اینش ز درونه پند میداد
۲۶
وانش به جفا گزند میداد
۲۷
طفلان به نظاره سنگ در دست
۲۸
اینش زد و آن شکست و آن خست
۲۹
با این شغبی که در گذر بود
۳۰
دیوانه ز خویش بی خبر بود
۳۱
میراند ز آب دیده رودی
۳۲
میگفت، چو بیدلان، سرودی
۳۳
میزد ز درون جان دم سرد
۳۴
زآن باد چو ریگ رقص میکرد
۳۵
چون گشت یقین که مرد دل ریش
۳۶
دارد سفری دراز در پیش
۳۷
زین غم همه در گداز گشتند
۳۸
گریان به قبیله باز گشتند
۳۹
رازش به زمانه عام کردند
۴۰
مجنون زمانش نام کردند
۴۱
بردند خبر ز روزگارش
۴۲
سوی پدر بزرگوارش
۴۳
کان رو که تو میفشاندیش گرد
۴۴
ز آسیب زمانه لطمهای خورد
۴۵
گر در پی او شوی به پرواز
۴۶
باشد که هنوز یابیش باز
۴۷
پیر از خبری چنان جگر دوز
۴۸
زد نعرهٔ از درون پر سوز
۴۹
خون از جگر دریده میریخت
۵۰
نی نی که جگر ز دیده میریخت
۵۱
هر جا جگرش به چشم تر بود
۵۲
کش دل سوی گوشه جگر بود
۵۳
از دم همه خون جگر همی کرد
۵۴
و ز بی جگری جگر همی خورد
۵۵
اشکش به جگر نمک نه کم داشت
۵۶
گویی نمک و جگر بهم داشت
۵۷
وان مادر دردمند پر جوش
۵۸
کان قصه شنید گشت بی هوش
۵۹
غلطید به خاک تیره مویان
۶۰
آن گمشده را به خاک جویان
۶۱
موی از دل ناامید میکند
۶۲
پیچه ز سر سپید میکند
۶۳
بیچاره پدر دوید بیرون
۶۴
همراه سرشک و همدمش خون
۶۵
میرفت ز سوز دل شتابان
۶۶
فریاد کنان بهر بیابان
۶۷
چون گشت بسی به دشت و کهسار
۶۸
از کوه شنید نالهٔ زار
۶۹
اندر پی آن ترانه زد گام
۷۰
افگنده ز اشک، باده در جام
۷۱
دریافت حریف را چو مستان
۷۲
با زمزمهٔ هزار دستان
۷۳
میگفت دران فراق خون ریز
۷۴
با خود غزلی جراحت انگیز
۷۵
چون چشم پدر فتاد بر وی
۷۶
شد سست ز سختی غمش پی
۷۷
چون سوختگان دوید سویش
۷۸
بنشست به گریه پیش رویش
۷۹
دیدش چو چراغ مرده بینور
۸۰
دور از من و تو، ز خویشتن دور
۸۱
چون روی پدر بدید فرزند
۸۲
لختی دل پاره یافت پیوند
۸۳
خم کرد تن ستم رسیده
۸۴
مالید به پای پیر دیده
۸۵
پیر، از جگر کباب گشته
۸۶
رخ شست، به خون آب گشته
۸۷
بگریست برو به خسته جانی
۸۸
بوسید سرش به مهربانی
۸۹
میسوخت به زاری از گزندش
۹۰
میداد ز سوز سینه پندش:
۹۱
کای شمع دل و چراغ دیده
۹۲
وی میوهٔ جان و باغ دیده
۹۳
با آن خردی که داشت رایت،
۹۴
چون در وحل اوفتاد پایت؟
۹۵
درد که نهاد بر تو این بار؟
۹۶
سودای که کرد با تو این کار؟
۹۷
باد که وزید بر چراغت؟
۹۸
آه که به سینه کرد داغت؟
۹۹
بودم به گمان که گاه پیری
۱۰۰
مونس شوی ام به دستگیری
۱۰۱
رو در که کنم که در چنین سوز؟
۱۰۲
روزی به شب آرم اندرین روز
۱۰۳
دریاب که عمر بر سر آمد
۱۰۴
طوفان اجل به سر در آمد
۱۰۵
پیری هوس جوانیم برد
۱۰۶
مرگ آمد و زندگانیم برد
۱۰۷
چندین نه بس است تخلی دهر؟
۱۰۸
دیگر، چه کنی تو عیش من زهر؟
۱۰۹
آتش که به شعله خوی دارد،
۱۱۰
روغن زدنش چه روی دارد؟
۱۱۱
من خود ز زمانه پا براهم،
۱۱۲
تو رشته چه میبری به چاهم؟
۱۱۳
تنگست دلم، مپوی چندین
۱۱۴
دل تنگی من مجوی چندین
۱۱۵
ای جان پدر، به خانه باز آی
۱۱۶
وی مرغ، به آشیانه باز آی
۱۱۷
بشتاب که نادرین غم آباد
۱۱۸
پیش از اجلم رسی به فریاد
۱۱۹
زین پس که بجستنم شتابی
۱۲۰
جوئیم بسی، ولی نیابی
۱۲۱
وان مادر تو که در نقابست
۱۲۲
او هم ز غمت چو من خرابست
۱۲۳
زان پیش که دیده را کند پیش،
۱۲۴
محروم مدارش از رخ خویش
۱۲۵
ماییم دو تیره روز بی کس
۱۲۶
یک دیده به چشم ما تویی، بس
۱۲۷
مپسند که از جمال تو دور
۱۲۸
بی دیده شویم و بلکه بی نور
۱۲۹
آخر پدر توام، نه اغیار
۱۳۰
بیگانه مشو چنین به یک بار
۱۳۱
بیمار اگر چه دردناکست
۱۳۲
بیمار پرست در هلاکست
۱۳۳
ز آنجا که یکیست خون و پیوند
۱۳۴
مرگ پدرست رنج فرزند
۱۳۵
ز آزردن دست و پا توان زیست،
۱۳۶
ز آزار جگر توان زیست؟
۱۳۷
این جای نه جای تست، برخیز
۱۳۸
وین کار نه کار تست، بگریز
۱۳۹
گیرم که به غم زبون توان بود،
۱۴۰
بی خانه و جای، چون توان بود؟
۱۴۱
گر زآن منی، از آن من باش
۱۴۲
ور نه به مراد خویشتن باش
۱۴۳
هر چند که عشق جمله در دست
۱۴۴
نیرو شکن صلاح مردست
۱۴۵
مرد ار چه به سوزدش، همه تن
۱۴۶
دودی ندهد، برون ز روزن
۱۴۷
مسپار بدست دیو تن را
۱۴۸
گرد آر عنان خویشتن را
۱۴۹
زین غم همه گر مراد یارست
۱۵۰
غم هیچ مخور که در کنارست
۱۵۱
گر بر مه آسمان نهی هوش
۱۵۲
کوشم که رسانمت در آغوش
۱۵۳
آن مه که دلت ازو خرابست
۱۵۴
لیلیست نه آخر آفتابست
۱۵۵
ننشینم تا به چاره و رای
۱۵۶
با او ننشانمت به یک جای
۱۵۷
لیکن نکنی چو دیو را بند
۱۵۸
دیوانه نشد سزای پیوند
۱۵۹
این دیو دلی رها کن از خوی
۱۶۰
مردم شو و راه مردمی جوی
۱۶۱
تا بود که ز عون بخت پر نور
۱۶۲
هم خوابه شود فرشته با حور!
۱۶۳
مجنون چو نوید کام بشنود
۱۶۴
بنشست ز مغزش اندکی دود
۱۶۵
با پیر به شرم گفت گریان
۱۶۶
کای ز آتش من دل تو بریان
۱۶۷
از من به من آنچه یک گزندست
۱۶۸
دانم که ترا هزار چندست
۱۶۹
لیکن چکنم، که نفس خود کام
۱۷۰
از حیله و دم نمیشود رام
۱۷۱
خوگیر، که از بلا گریزم،
۱۷۲
از بند قضا کجا گریزم؟
۱۷۳
بی چاره وجود سست تدبیر
۱۷۴
مرغیست به ریسمان تقدیر
۱۷۵
آن روز که بودم از غم آزاد
۱۷۶
میبود برای خود دلم شاد
۱۷۷
و اکنون که نه بر فرار خویشم
۱۷۸
این هم نه باختیار خویشم
۱۷۹
پروانهٔ شمع را که فرمود
۱۸۰
کاو از تن خود برآورد دود؟
۱۸۱
آنک آفت آسمان نداند
۱۸۲
داند چو دران شکنجه ماند
۱۸۳
گر کار به دست خویش بودی
۱۸۴
کار همه خلق پیش بودی
۱۸۵
چون نیست ز مردم آنچه زاید
۱۸۶
تسلیم شدم بهر چه آید
۱۸۷
تا یاری جان به قالبم هست
۱۸۸
جان بدهم و یار ندهم از دست
۱۸۹
با همسر او شوم چو افسر
۱۹۰
یا در سر کار او کنم سر
۱۹۱
های ای پدر من و سر من
۱۹۲
من گوهر تو تو افسر من
۱۹۳
زین گونه که بهر من دویدی
۱۹۴
آزرده شدی و رنج دیدی
۱۹۵
غم خوارگیم فگندت از زیست
۱۹۶
ور تو نخوری غم، دگر کیست؟
۱۹۷
زین غم چو مرا قرار بر تست
۱۹۸
غم زآن منست و بار بر تست
۱۹۹
درد دل خسته را دوا کن
۲۰۰
وآن وعده که کردهای وفا کن!
۲۰۱
پذرفت پدر که سخت کوشد
۲۰۲
کالا خرد و درم فروشد
۲۰۳
آن چاره کند که تا تواند
۲۰۴
دیوانه به ماه نور ساند
۲۰۵
مجنون به وثیقتی چنان چست
۲۰۶
شد با پدر و رضای او جست
۲۰۷
با هم دو ستم کش زمانه
۲۰۸
رفتند ز دشت سوی خانه