بخش ۲۲ - غنودن نرگس لیلی از بیماری، و مجنون بیخواب را در خواب دیدن، و به نفس تند خویش از جای جستن، و بیرون پریدن، و کمر کوه گرفتن، و مجنون را بر تیغ کوه خراشیده و خسته دریافتن، و دست سلوت بر خستگی او سودن، و مرهم راحت رسانیدن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
افسانه سرای شکرین گفت
۲
ز الماس زبان، گهر چنین سفت:
۳
کان گوشه نشین روی بسته
۴
بودی همه وقت دل شکسته
۵
پرداخته دل ز صبر و آرام
۶
گشتی همه شب چو ماه بر بام
۷
هنگام سحر، ز بخت ناشاد
۸
چون ابر گریستی به فریاد
۹
ناگاه شبی، ز بعد سالی
۱۰
بگرفت ز اندهش ملالی
۱۱
دید از نظر جمالش
۱۲
دیوانهٔ خویش را به صد درد
۱۳
کامد به نظاره خیال پرورد
۱۴
نالید بسی ز زلف و خالش
۱۵
گه شست به خون دل سرایش
۱۶
گاه از مژه رفت خاک پایش
۱۷
میخواند قصیدههای دل سوز
۱۸
میکرد گله ز بخت بد روز
۱۹
زان ناله که زد به خواب در یار
۲۰
بینندهٔ خواب گشت بیدار
۲۱
چون جست ز خواب تا نشیند
۲۲
وآن دیدهٔ خویش باز بیند
۲۳
نی یار و نه آن وفا سگالی
۲۴
بستر تهی و کنار خالی
۲۵
لختی ز طپانچه روی را کوفت
۲۶
خونابه ز رخ به آستین روفت
۲۷
آهی زد و سوخت پردهٔ راز
۲۸
وز پرده برون فتادش آواز
۲۹
در خانه همه مزاج دانان
۳۰
بر بسته دهن چو بیزبانان
۳۱
زآن بیم که خواست زهره سفتن
۳۲
کس زهره نداشت پند گفتن
۳۳
چون، سبزهٔ این کبود گلشن،
۳۴
آراسته شد، ز صبح روشن
۳۵
آن مهد نشین، به جهد برخاست
۳۶
بر پشت جمازه محمل آراست
۳۷
بگشاد زمام را به تندی
۳۸
کامد ز تکش صبا به کندی
۳۹
میراند شتر به دشت پویان
۴۰
آن گمشده را به خاک جویان
۴۱
چون شیب و فراز را بسی جست
۴۲
وز هر خاری چو گلبنی رست
۴۳
دیدش، چو ز بن شکسته شاخی،
۴۴
افتاده، میان سنگلاخی
۴۵
بر پشتهٔ کوه پشت داده
۴۶
بر بالش خار سر نهاده
۴۷
آورده صباش بوی لیلی
۴۸
مژگانش به خواب کرده میلی
۴۹
او خفته و سر به خاکدانش
۵۰
شیران شکار، پاسبانش
۵۱
از بوی ددان صید فرسای
۵۲
از کار بشد جمازه را پای
۵۳
آن تشنه جگر، ز جان خود سیر
۵۴
آمد سبک از جمازه در زیر
۵۵
اندیشه نکرد از آن دد و دام
۵۶
در خوابگهٔ رفیق زد گام
۵۷
با عشق چو صدق بود هم دست
۵۸
هر یک ز ددان به جانبی جست
۵۹
او پهلوی یار خویشتن رفت
۶۰
جان جلوه کنان به سوی تن رفت
۶۱
افشاند غبارش از تن ریش
۶۲
بنهاده سرش به زانوی خویش
۶۳
از گریهٔ زار در مکنون
۶۴
میریخت ولی به روی مجنون
۶۵
آن چشم که راه خواب میزد
۶۶
بر عاشق خفته آب میزد
۶۷
یعنی که ز گریهٔ گهربار
۶۸
زد بر رخش آب و کرد بیدار
۶۹
باران چو نشاند سبزه را گرد
۷۰
از خواب درآمد آن گل زرد
۷۱
مجنون که ز خواب دیده بگشاد
۷۲
چشمش به جمال لیلی افتاد
۷۳
از جانش برامد آتشین جوش
۷۴
زد نعره و باز گشت بیهوش
۷۵
بیمار که دارویش بتر کرد
۷۶
دردش به طبیب نیز اثر کرد
۷۷
او داشته دل، ولی سپرده
۷۸
این، یافته جان، و لیک مرده
۷۹
او، خفته میان خاک مانده
۸۰
این، بر شرف هلاک مانده
۸۱
او، باخبر از گزند این غم
۸۲
این، بی خبر از خود و ازو هم
۸۳
آمد، چو در آن قصاص هجران،
۸۴
در هر دو، ز بوی یکدگر جان
۸۵
جستند ز جا فرشته و حور
۸۶
چون مرده به محشر از دم صور
۸۷
مجنون ز جگر نفیر میزد
۸۸
لیلی ز کرشمه تیر میزد
۸۹
گشت آن پری از دو چشم غماز
۹۰
دیوانه خویش را فسون ساز
۹۱
از ساعد و زلف کرد تسلیم
۹۲
زنجیر ز مشک و طوقش از سیم
۹۳
چون بود دو دل یکی به سینه
۹۴
یعنی که دو در به یک خزینه
۹۵
تن نیز به یک سبیله شد راست
۹۶
نقش دویی از میانه برخاست
۹۷
در ساخت به مهر دوست با دوست
۹۸
وامیخت دو مغز در یکی پوست
۹۹
شد تازه دو چاشنی به یک خوان
۱۰۰
شد زنده دو کالبد به یک جان
۱۰۱
آسود، دو مرغ در یکی دام
۱۰۲
وامیخت دو باده در یکی جام
۱۰۳
آراسته شد دو تن به یک ذوق
۱۰۴
افروخته شد دو دل به یک شوق
۱۰۵
بودند، به یاری، آن دو هم عهد
۱۰۶
آمیخته همچو شیر با شهد
۱۰۷
چون حاجت دوستی روا شد
۱۰۸
هر چیز که جز غرض، وفا شد
۱۰۹
از بوس و کنار دل بیاسود
۱۱۰
جز مصحلتی، دگر همه بود
۱۱۱
از هر نمطی سخن شد آغاز
۱۱۲
آمد به میان جریدهٔ راز
۱۱۳
مجنون ز نشاط یار جانی
۱۱۴
بگشاد زبان به در فشانی:
۱۱۵
کای از خم زلف عنبرین تاب
۱۱۶
بر بسته به چشم دوستان خواب
۱۱۷
عمری، در تو بدیده رفتم
۱۱۸
عمری دگر، از غمت نخفتم
۱۱۹
امروز که بعد روزگاری
۱۲۰
بادی خوشی آمد از بهاری
۱۲۱
ز آسایش دل ربود خوابم
۱۲۲
ناگه به سر آمد آفتابم
۱۲۳
در خواب چنان نمود بختم
۱۲۴
کاختر به فلک نهاد رختم
۱۲۵
بر تخت من و تو روی بر روی
۱۲۶
چون موج دو چشمه بر یکی جوی
۱۲۷
خوابم چو ز پیش پرده برداشت
۱۲۸
تعبیر نظاره در نظر داشت
۱۲۹
تا روز قیامت ار بود تاب
۱۳۰
نتوان خفتن، به یاد این خواب
۱۳۱
لیلی، که دو خواب هم عنان دید
۱۳۲
بیداری بخت را نشان دید
۱۳۳
اول بگزید لب به دندان
۱۳۴
پس باز گشاد لعل خندان
۱۳۵
دوشینه خیال خود کم و بیش
۱۳۶
آن آینه را نهاد در پیش
۱۳۷
چون عکس دو آینه یکی بود
۱۳۸
رفت، ار به یگانگی شکی بود
۱۳۹
آن هر دو، چو بخت خویش بیدار
۱۴۰
زان خواب عجب، به حیرت کار
۱۴۱
افسانهٔ خواب چون به سر شد
۱۴۲
بیداری هجر پرده در شد
۱۴۳
هر یک ز شب سیاه بی روز
۱۴۴
میکرد شکایتی جگر سوز
۱۴۵
چندان غم دل شد آشکارا
۱۴۶
کامد به نفیر سنگ خارا
۱۴۷
چندان نم دیده رفت در خاک
۱۴۸
کز تندی سیل شد زمین چاک
۱۴۹
هر دو چو دو سرو ناز پرورد
۱۵۰
ز آسیب خزان فتاده در گرد
۱۵۱
مجنون ز خیال غیرت اندیش
۱۵۲
میخواست برد ز سایهٔ خویش
۱۵۳
زان آه که بیدریغ میزد
۱۵۴
بر سایهٔ خویش تیغ میزد
۱۵۵
وان یار یگانه وفا جوی
۱۵۶
کشته به یگانگی یکی گوی
۱۵۷
خود را چو نکرد ز آشنا فرق
۱۵۸
میکرد به خون دو دیده را غرق
۱۵۹
دو سوخته دل، بهم رسیده
۱۶۰
سیوم نه کسی جز آب دیده
۱۶۱
حوران ز نسیم شوقشان مست
۱۶۲
بگشاده فرشته در دعا دست
۱۶۳
از عشرت آن دو مست بیجام
۱۶۴
در رقص در آمده دد و دام
۱۶۵
تیهو به عقاب راز گفته
۱۶۶
یوسف به کنار گرگ خفته
۱۶۷
جولان زده آهویی به نخجیر
۱۶۸
بر گردن شیر بسته زنجیر
۱۶۹
صیاد که تیر بیحد انداخت
۱۷۰
بر صید کشید و بر خود انداخت
۱۷۱
ساقی و حریف جام در دست
۱۷۲
ناخورده شراب، هر دو سرمست
۱۷۳
صبحی به چنین امیدواری
۱۷۴
نشگفت شکوفهٔ بهاری
۱۷۵
بر گنج رسیده دزد را پای
۱۷۶
خازن شده و خزینهٔ بر جای
۱۷۷
افزون ز طلب چو بافت مردم
۱۷۸
شک نیست که دست و پا کند گم
۱۷۹
مفلس که رسد به گنج ناگاه
۱۸۰
ز افزونی حرص گم کند راه
۱۸۱
آب از پس مرگ تشنه جستن
۱۸۲
هم کار آید ولی به شستن