Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
امیرخسرو دهلوی · دیوان اشعار

بخش ۱ - آغاز کتاب و منتخب یکی از داستان‌های هشت بهشت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای گشایندهٔ خزاین جود
۲
نقش پیوند کارگاه وجود
۳
همه هستی ز ملک تا ملکوت
۴
یک رقم زان جریدهٔ جبروت
۵
هست بی نیست آشکار و نهفت
۶
توئی و جز ترا نشاید گفت
۷
ای به صد لطف کارسازنده
۸
بنده را از کرم نوازنده
۹
آمدم بر در تو بی‌خودوار
۱۰
با خودم دار بی خودم مگذار
۱۱
به کرم رخت خواجگیم بسوز
۱۲
بنده‌ام خوان و بندگی آموز
۱۳
دور کن باد خسروی ز سرم
۱۴
پر کن از خاک بندگی بصرم
۱۵
آن چنان ره به خویش کن بازم
۱۶
کز تو با دیگری نپردازم
۱۷
سخن آن به که بعد حمد خدای
۱۸
بود از نعمت خواجهٔ دو سرای
۱۹
بهترین نقطهٔ رسل بشمار
۲۰
آسمان دایره است او پرگار
۲۱
چار یارش بچار سوی یقین
۲۲
چهار رکن و چهار صفهٔ دین
۲۳
آن بزرگان که همنشین ویند
۲۴
روشن از پرتو یقین ویند
۲۵
گویم افسانه‌های طبع فزای
۲۶
از لب لعبت فسانه سرای
۲۷
هر فسانه صراحیئی ز شراب
۲۸
دور مستی و بلک داروی خواب
۲۹
هر یکی را بهشت نام کنم
۳۰
حور و کوثر درو تمام کنم
۳۱
پس نویسم به کلک مشک سرشت
۳۲
نام این هشت خانه هشت بهشت
۳۳
تا کسی کاندرو گذر یابد
۳۴
بی قیامت بهشت دریابد
۳۵
گنج پیمای این خزینهٔ پر
۳۶
از خزینه چنین گشاید در
۳۷
کافتاب جمال بهرامی
۳۸
چو شد از نور در جهان نامی
۳۹
پدرش رخت زندگانی بست
۴۰
او به جای پدر به تخت نشست
۴۱
هر کرا دید در خود پیشی
۴۲
داد با شغل دولتش خویشی
۴۳
کاردارش نشد به روی زمین
۴۴
جز خردمند و راستکار و امین
۴۵
عهدهٔ ملک چو بر ایشان بست
۴۶
خود بفارغدلی به باده نشست
۴۷
عیش می کرد و کام دل می راند
۴۸
باده می خورد و گنج می افشاند
۴۹
جستی از مطربان چابک دست
۵۰
آنچه بی می توان شد از وی مست
۵۱
حاضر خدمتش غلامی چند
۵۲
گشته همتاش در کمان و کمند
۵۳
خاص‌تر ز آن همه کنیزی بود
۵۴
افتی در ته سپهر کبود
۵۵
بس که کردی بهر دلی آرام
۵۶
به دلارا میش برآمده نام
۵۷
قامتی در خوشی چو عمر دراز
۵۸
هوس انگیزتر ز عشق مجاز
۵۹
بر چو نارنج نو به شاخ درخت
۶۰
سخت رسته ز صحبت دل سخت
۶۱
چو به دنبال چشم کرده نگاه
۶۲
برده صد ره رونده را از راه
۶۳
نیم دزدیده خنده زیر لبش
۶۴
کرده تعلیم دزدی عجبش
۶۵
سختی تلخ در لبی چو نبات
۶۶
مرگ را داده چاشنی ز حیات
۶۷
گیسوی پیچ پیچش از سرناز
۶۸
داده بر دست فتنه رشته دراز
۶۹
تنی از نازکی درونه فریب
۷۰
پای تا سر همه لطافت و زیب
۷۱
در تماشاش روز و شب بهرام
۷۲
همچو جمشید در نظارهٔ جام
۷۳
ره سوی صیدگاه بی گاهش
۷۴
آهوی شیر گیر همراهش
۷۵
داشت میلی تمام در نخچیر
۷۶
گور صد شیر کنده بود به تیر
۷۷
رغبتش جز به صید گور نبود
۷۸
با دگر وحشیانش زور نبود
۷۹
گور چندان فکندی از سر شور
۸۰
که شدی پشته‌ها چون گنبد گور
۸۱
با مدادان که این غزالهٔ نور
۸۲
مشک شب را نهفت در کافور
۸۳
شاه بهرام هم به عادت خویش
۸۴
توسنان شکار جست به پیش
۸۵
اشقر خاص زیر ران آورد
۸۶
لرزه در باد مهرگان آورد
۸۷
نازنین را به همرکیبی خویش
۸۸
کرد همراه ناشکیبی خویش
۸۹
شاه بهرام و ترک بهرامی
۹۰
کرده صیدش بصد دلارامی
۹۱
هر دو پویه زنان به راه شدند
۹۲
صید جویان به صیدگاه شدند
۹۳
زین میان ناگه از کرانهٔ دشت
۹۴
آهوئی چند پیش شاه گذشت
۹۵
گفت با شه غزال شیر انداز
۹۶
کاهو آمد به سوی شیر فراز
۹۷
هر یکی را ز تو چنان جویم
۹۸
کانچنان افگنی که من گویم
۹۹
ناوکی زن بر آهوی ساده
۱۰۰
که شود ماده نر نرش ماده
۱۰۱
شاه دریافت خورده دانی او
۱۰۲
تاخت مرکب به هم عنانی او
۱۰۳
به خدنگی دو شاخ از آهوی نر
۱۰۴
برد زانگونه کو نداشت خبر
۱۰۵
ضربه فرق او از انسان راند
۱۰۶
که ازو تا به ماده فرق نماند
۱۰۷
کار نر چو به مادگی پرداخت
۱۰۸
سوی ماده که نر کند در تاخت
۱۰۹
دو یک انداز را بهم پیوست
۱۱۰
بس بر آهو روانه کرد ز شست
۱۱۱
هر دو در سر چنان نشاندش غرق
۱۱۲
که دو شاخ پدید کرد ز فرق
۱۱۳
زان دو شرط هنر که در خورد کرد
۱۱۴
کرد نر ماده ماده را نر کرد
۱۱۵
کرد چون خواهش صنم همه راست
۱۱۶
از وی انصاف آن هنر درخواست
۱۱۷
پاسخش داد ماه نوش لبان
۱۱۸
کی کمال تو عقده بند زبان
۱۱۹
این هنر قدت خداوندی
۱۲۰
جادویی بود نی هنرمندی
۱۲۱
لیک از انجا که راست اندیش است
۱۲۲
دستها را ز دستها پیشی است
۱۲۳
بین که تا نفگی ز بینش پیش
۱۲۴
بینش خویش را به بینش خویش
۱۲۵
کانج ازین گرده‌هات نغز نمود
۱۲۶
نیز ازین نغز تر تواند بود
۱۲۷
شاه را طیره کرد گفتارش
۱۲۸
زعفران گشت رنگ گلنارش
۱۲۹
گفت کای در خور جفا بدی
۱۳۰
این چه گستاخیست و بی خردی
۱۳۱
من که کارم همه نمونه بود
۱۳۲
دیگری به ز من چگونه بود
۱۳۳
این سخن گفت و پی به کین افشرد
۱۳۴
او فگندش زین و مرکب برد
۱۳۵
ماند بی خویشتن صنم تا دیر
۱۳۶
تشنه و غرق آب و از جان سیر
۱۳۷
بس به صد خستگی ز جا برخاست
۱۳۸
راه صحرا گرفت و می شد راست
۱۳۹
از کف پای خارهای چو تیر
۱۴۰
می گذشتش چو سوزنی ز حریر
۱۴۱
پا که از برگ گل فکار شود
۱۴۲
چون شود چون به زیر خار شود
۱۴۳
کس نه همراه و رهنماش مگر
۱۴۴
سایه در زیر و آفتاب ز بر
۱۴۵
می‌نمود اندران پریشانی
۱۴۶
گفته و کرده را پشیمانی
۱۴۷
قدری چو برین نمط بشتافت
۱۴۸
گذر اندر سواد دیهی یافت
۱۴۹
آن دهی بود بر کرانهٔ دشت
۱۵۰
کادمی هیچ از آن طرف نگذشت
۱۵۱
آمد آن مه دران خرابه شتاب
۱۵۲
همچو مهتاب کوفتد به خراب
۱۵۳
در شد اندر تریچ دهقانی
۱۵۴
در سفال شکسته ریحانی
۱۵۵
بود دهقان جوانی آزاده
۱۵۶
هم هنرمند و هم ملک زاده
۱۵۷
طرفه بر بط زنی گزیده سرود
۱۵۸
دست چون ابر و برق بر سر رود
۱۵۹
باز دانسته پرده‌ها را راز
۱۶۰
مضحک و مبکی و منوم ساز
۱۶۱
چون نگه کرد سرو سیمین را
۱۶۲
روی گل رنگ و زلف مشکین را
۱۶۳
ماند حیران که این چه جانور است
۱۶۴
وندرین دشتش از کجا گذر است
۱۶۵
این پری از کجا پرید اینجا
۱۶۶
ور پری نیست چون رسید اینجا
۱۶۷
گفت کای چشم بد ز روی تو دور
۱۶۸
کیستی تو بدین لطافت و نور
۱۶۹
ملکی با پری و یا مردم
۱۷۰
خبری ده که با خبر گردم
۱۷۱
صنم تن گدل ز تنگ دلی
۱۷۲
داد بیرون دمی به صد خجلی
۱۷۳
گفت یک یک ز جان بی آرام
۱۷۴
قصهٔ خویش و غصهٔ بهرام
۱۷۵
گفت ز آنجا که کارنامهٔ تست
۱۷۶
شرف ما به بارنامهٔ تست
۱۷۷
چون تو شایسته خداوندی
۱۷۸
من پذیرفتمت به فرزندی
۱۷۹
گر قناعت کین به خشک و تری
۱۸۰
حاضر خدمتم به ماحضری
۱۸۱
خواجه زان اختر فلک مایه
۱۸۲
بر زمین بوسه داد چون سایه
۱۸۳
از هنرها که بود حاصل او
۱۸۴
از دل خویش ریخت در دل او
۱۸۵
کرد استاد در همه جای
۱۸۶
خاصه در پرده بریشم ونای
۱۸۷
چند گه جادوئی شد اندر ساز
۱۸۸
که بکشتی و زنده کردی باز
۱۸۹
این خبر شهره گشت در آفاق
۱۹۰
کز جهان جادوئی برامد طاق
۱۹۱
کاهو از دشت سوی خود خواند
۱۹۲
کشد و باز زنده گرداند
۱۹۳
گفت و گویی بهر کران افتاد
۱۹۴
غلغلی در همه جهان افتاد
۱۹۵
از پژوهندگان در گاهی
۱۹۶
یافت دارای دولت آگاهی
۱۹۷
زان هوسها که بود در بهرام
۱۹۸
زین خبر در دلش نماند آرام
۱۹۹
بامدادان عنان به صحرا داد
۲۰۰
سرو را باد و باد را پا داد
۲۰۱
چون تمنای آن تماشا داشت
۲۰۲
رفت جائی که آن تمنا داشت
۲۰۳
گفت بهرام کارزو داریم
۲۰۴
که هنرهات پیش چشم آریم
۲۰۵
نازنین را که آن همه رم و رام
۲۰۶
بود بهر شکنجهٔ بهرام
۲۰۷
زان تمنای شه که در خور یافت
۲۰۸
جای جولان خویشتن دریافت
۲۰۹
گشت همراه شیر گیری شاه
۲۱۰
نازند راه آوان زان راه
۲۱۱
چو زد آهو بسی و گور انداخت
۲۱۲
لحن آهو نواز را بنواخت
۲۱۳
آهوان رمیده با دل ریش
۲۱۴
پای کوبان درامدند ز پیش
۲۱۵
چو سوی خویش خواندشان به سرود
۲۱۶
پرده خواب راست کرد به رود
۲۱۷
در زمان کان نفس فرو بردند
۲۱۸
همه خفتند گوئیا مردند
۲۱۹
چون دمی دیده‌ها بهم بستند
۲۲۰
ساخت آن جسته را که برجستند
۲۲۱
زان نمونه که شرح نتوان داد
۲۲۲
زنده را کشت و کشته را جان داد
۲۲۳
دید شه نیز سحرمندی او
۲۲۴
بست چشمش ز چشم بندی او
۲۲۵
لیکن آورد همچو طراران
۲۲۶
بر گهر طعنهٔ خریداران
۲۲۷
کاین چنین‌ها بسی است اندر دهر
۲۲۸
هر کسی دارد از طلسمی بهر
۲۲۹
کاردانی به کشوری نبود
۲۳۰
که ازو کار دانتری نبود
۲۳۱
در شکر خنده شد بت شیرین
۲۳۲
گفت آری از ان ما همه این
۲۳۳
زیرکان در هنر بوند تمام
۲۳۴
لیک بهتر زمانه از بهرام
۲۳۵
شاه آواز آشنا بشناخت
۲۳۶
ناوکش را نشانهٔ جان ساخت
۲۳۷
داد منزل به جان مشتاقش
۲۳۸
در برآورد چون به غلطاقش
۲۳۹
زد ز عذر گناه خود نفسی
۲۴۰
عذرهای گذشته خواست بسی
۲۴۱
بس به صد شادی و دلارامی
۲۴۲
باز بردش به تخت بهرامی
۲۴۳
دل کزان پیش مهربان بودش
۲۴۴
پیش از ان شد که پیش از ان بودش
۲۴۵
شاه فرمود کان دو صورت حال
۲۴۶
آید اندر نمونهٔ تمثال
۲۴۷
نقش بندان بخانهٔ تصویر
۲۴۸
در خور نق نگاشته و سریر
۲۴۹
پور منذر که بود نعمان نام
۲۵۰
در سبق هم جریدهٔ بهرام
۲۵۱
شه ز بس دانش و معانی اور
۲۵۲
وز بزرگی و کاردانی او
۲۵۳
در همه ملک اشارتش داده
۲۵۴
دستگاه و زارتش داده
۲۵۵
چون ز صحرا نوردی بهرام
۲۵۶
مصلحت را گسسته دید عنان
۲۵۷
جست دانای کار مردی چند
۲۵۸
تجربت یافته ز چرخ بلند
۲۵۹
دادشان یادگارهای گران
۲۶۰
در خور پیشگاه تاجوران
۲۶۱
کاورند از برای خلوت بخت
۲۶۲
هفت دختر ز هفت صاحب تخت
۲۶۳
رهروان بعد هفت ماه خرام
۲۶۴
آوریدند هفت ماه تمام
۲۶۵
چون قوی شد بنای پردهٔ راز
۲۶۶
کرد نعمان بنای دیگر ساز
۲۶۷
بر لب جوی مرغزاری جست
۲۶۸
کز بهشتش نمونه بود درست
۲۶۹
خواند معمار کاردان را پیش
۲۷۰
باز گفتش خیال خاطر خویش
۲۷۱
از زمین تا فراز گنبد مهر
۲۷۲
هفت گنبد برآوری چو سپهر
۲۷۳
بود بنای کاردان مردی
۲۷۴
کز زمین آسمان بنا کردی
۲۷۵
شیده نامی که هر چه پیدا کرد
۲۷۶
خلق را زان نمونه شیدا کرد
۲۷۷
هفت گنبد چو رنگ و بوی گرفت
۲۷۸
جا در و هفت ماه روی گرفت
۲۷۹
هر یکی هم به رنگ مسکن خویش
۲۸۰
جامه را رنگ داده بر تن خویش
۲۸۱
چون شد اسباب هفت خانه تمام
۲۸۲
باز گفتند قصه با بهرام
۲۸۳
کانچه نعمان کاردان آراست
۲۸۴
زاد می زادگان نیاید راست
۲۸۵
شاه کاین مژدهٔ نشاط شنود
۲۸۶
میل طبعش عنان ز دست ربود
۲۸۷
چون رسید اندران خجسته سواد
۲۸۸
گشت بر لاله کرد و بر شمشاد
۲۸۹
بوی گلهاش مغز پرور گشت
۲۹۰
مغزش از بوی گل معطر گشت
۲۹۱
بیشتر شد به بوستان فراخ
۲۹۲
میوه بر میوه دید شاخ به شاخ
۲۹۳
چون درامد به کار خانه نو
۲۹۴
دید هر سو نگار خانه نو
۲۹۵
جنتی بر ز جور زیبا دید
۲۹۶
جان ز نظاره ناشکیبا دید
۲۹۷
مجلسی یافت پر ز نعمت و کام
۲۹۸
با حریفان نو نوشت به جام
۲۹۹
آن چنان شد به روی خوبان شاد
۳۰۰
کش ز عیش گذشته نامد یاد
۳۰۱
خواند نعمان کاردان را پیش
۳۰۲
بخششی کردش از نهایت بیش
۳۰۳
آفرین گفت بر چنان رائی
۳۰۴
که بر آراست آن چنان جائی
۳۰۵
روز شنبه که باد مشک انگیز
۳۰۶
شد به دامان صبح غالیه بیز
۳۰۷
شه به گنبد سرای مشکین شد
۳۰۸
خانه زو همچو نافه چین شد
۳۰۹
ماه هند و نژاد رومی چهر
۳۱۰
خاست از خوابگاه ناز به مهر
۳۱۱
کرد چون ساقیان برعنائی
۳۱۲
نقل ریزی و مجلس آرائی
۳۱۳
ز اول بامداد تا گه شام
۳۱۴
عشرت و عیش بود و باده و جام
۳۱۵
شه ز مستی نمود رغبت خواب
۳۱۶
هم ز گل مست بود و هم ز شراب
۳۱۷
جانش از ذوق بوسه مفتون بود
۳۱۸
مستی نقلش از می افزون بود
۳۱۹
زان پری پیکر بهشتی وش
۳۲۰
خواست کافسانهٔ سراید خوش
۳۲۱
گفت وقتی به روزگار نخست
۳۲۲
بود شاهی به شهر یاری چست
۳۲۳
در سر اندیب پایه تختش
۳۲۴
قدم آدم افسر بختش
۳۲۵
هوسی بودش از دل افروزی
۳۲۶
در چه کار دانش آموزی
۳۲۷
داشت پیوسته چون نکو رایان
۳۲۸
میل با زیرکان دانایان
۳۲۹
سه پسر داشت هوشمند و جوان
۳۳۰
هم توانگر به علم و هم بتوان
۳۳۱
خواند روزی نهانی از اغیار
۳۳۲
هر یکی را جدا به پرسش کار
۳۳۳
گفت اول به اولین فرزند
۳۳۴
که مرا شد بنفشه سرو بلند
۳۳۵
قرعه بر تست پادشاهی را
۳۳۶
رونق ماه تا به ماهی را
۳۳۷
آن بنا نو کنی به داد و به جود
۳۳۸
که جهان خوش بود خدا خشنود
۳۳۹
ناتوان را برفق پیش آئی
۳۴۰
با توانا کنی توانائی
۳۴۱
به شبانی رمه نگهداری
۳۴۲
گوسپند ان به گرگ نگذاری
۳۴۳
پور دانا به خاک سود کلاه
۳۴۴
گفت جاوید باد دولت شاه
۳۴۵
تا توئی ملک بر کسی نه سزاست
۳۴۶
بی تو خود زیستن ز بهر چراست
۳۴۷
مور با آنکه در سریر شود
۳۴۸
کی سلیمان تخت گیر شود
۳۴۹
شه دران آزمایش کارش
۳۵۰
چون پسنیده دید گفتارش
۳۵۱
در دلش صد هزار تحسین خواند
۳۵۲
واشکارش به خشم بیرون راند
۳۵۳
خواند فرزند دومین را پیش
۳۵۴
خاص کردش به آزمایش خویش
۳۵۵
با فسونگر زبان به افسون داد
۳۵۶
ماجرای گذشته بیرون داد
۳۵۷
پسر زیرک از خردمندی
۳۵۸
کرد پرسنده را زبان بندی
۳۵۹
گفت ما را به جان و بینائی
۳۶۰
کردنی شد هر آنچه فرمائی
۳۶۱
لیک پیشت حدیث تاج و سریر
۳۶۲
عیب باشد ز بنده عیب مگیر
۳۶۳
دیرمان تو که تا توئی بر جای
۳۶۴
دیگری کی نهد به مسند پای
۳۶۵
وان زمان کاین زمانه گذران
۳۶۶
با تو نیز آن کند که با دگران
۳۶۷
مهتری هست آخر از من خرد
۳۶۸
بار سر جز به دوش نتوان برد
۳۶۹
شاه زو هم گره در ابرو کرد
۳۷۰
وز حضور خودش به یک سو کرد
۳۷۱
روی در خرد کاردان آورد
۳۷۲
خرده‌ای باز در میان آورد
۳۷۳
داد پاسخ جوان کارشناس
۳۷۴
که ز طفلان نکو نیاید پاس
۳۷۵
شاه چون دید کان سه گوهر پاک
۳۷۶
می‌شناسند گوهر از خاشاک
۳۷۷
شادمان شد ز بخت فرخ خویش
۳۷۸
سود بر خاک بندگی رخ خویش
۳۷۹
لیکن از پیش بینی و پی غور
۳۸۰
با جگر گوشگان شد اندر شور
۳۸۱
داد فرمان که هر سه بدر منیر
۳۸۲
پیش گیرنده ره ز پیش سریر
۳۸۳
تا حد ملک شهریار بود
۳۸۴
هر که ماند گناهکار بود
۳۸۵
زین سخن هر سه تن ز جای شدند
۳۸۶
توشه بستند و ره گرای شدند
۳۸۷
ره نوشتند بی شکیب و سکون
۳۸۸
تا شدند از دیارشان بیرون
۳۸۹
در رسیدند تا به اقلیمی
۳۹۰
که از آن بود ملکشان نیمی
۳۹۱
روزی از گردش ستاره و ماه
۳۹۲
می نوشتند سوی شهری راه
۳۹۳
تا که از پیش زنگی چون قیر
۳۹۴
تک زنان سویشان گذشت چو نیر
۳۹۵
گفت کای رهروان زیبا روی
۳۹۶
شتری دید کس روان زین سوی
۳۹۷
زان سه برنا یکی زبان بگشاد
۳۹۸
نقش نادیده را روان بگشاد
۳۹۹
گفت کان گمشده که رفت از دست
۴۰۰
یک طرف کور هست گفتا هست
۴۰۱
دومین باز کرد لب خندان
۴۰۲
گفت او را کمست یک دندان
۴۰۳
سومین هوشمند با تمیز
۴۰۴
گفت یک پای لنگ دارد نیز
۴۰۵
گفت چون راست شد نشانی او
۴۰۶
بایدم ره به هم عنانی او
۴۰۷
باز گفتند هر یکیش جواب
۴۰۸
که همین راه گیر و رو بشتاب
۴۰۹
مرد پوینده راه پیش گرفت
۴۱۰
رفت و دنبال کار خویش گرفت
۴۱۱
آن جوانان براه گام به گام
۴۱۲
می نمودند نرم نرم خرام
۴۱۳
تا زمانیکه گرم گشت سپهر
۴۱۴
موج آتش فشاند چشمه مهر
۴۱۵
زیر عالی درخت انبه شاخ
۴۱۶
کش دو پرتاب بود سایه فراخ
۴۱۷
در رسیدند رنجدیده ز راه
۴۱۸
میل کردن سوی آب و گیاه
۴۱۹
چشمه دیدند دست و پا شستند
۴۲۰
بر گل و سبزه خوابگه جستند
۴۲۱
چون ز یاد خوش درونه نواز
۴۲۲
نرگس مستشان شد اندر ناز
۴۲۳
ساربان باز در رسید چو باد
۴۲۴
با زبانی چو خنجر پولاد
۴۲۵
گفت این سوی تا بیک فرسنگ
۴۲۶
پایم از تاختن نداشت درنگ
۴۲۷
دیده گردی از آن رمیده ندید
۴۲۸
گرد چه بود که آفریده ندید
۴۲۹
گفت ازیشان یکی که بشنو گفت
۴۳۰
هر چه دیدیم چون توانش نهفت
۴۳۱
هست بارش دو سوی رویاروی
۴۳۲
روغن این سوی و انگبین آن سوی
۴۳۳
دومین کرد روی کار بر او
۴۳۴
هست گفتا زنی سوار بر او
۴۳۵
سومین گفت زن گرانبار است
۴۳۶
وز گرانیش کار دشوارست
۴۳۷
ساربان زانهمه نشان درست
۴۳۸
گرد شک را ز پیش خاطر شست
۴۳۹
آگهی چون نداشت از فن شان
۴۴۰
چنگ در زد سبک بدامنشان
۴۴۱
زان نفیر و فغان کزو برخاست
۴۴۲
گرد گشتند خلق از چپ و راست
۴۴۳
تا نهایت بران قرار افتاد
۴۴۴
که بباید شدن چو کار افتاد
۴۴۵
ملک عهد را خبر کردن
۴۴۶
راه انصاف را نظر کردن
۴۴۷
ساربان ماجرای حال که بود
۴۴۸
وانهمه پاسخ و سوال که بود
۴۴۹
گفت اول دعای دولت شاه
۴۵۰
که بمان تا بود سپید و سیاه
۴۵۱
ماسه بر نامسافریم و غریب
۴۵۲
در تک و پویه زاری و خورد نصیب
۴۵۳
می‌بریدیم ره ز گرش دهر
۴۵۴
نارسیدیم بر در این شهر
۴۵۵
او شتر جست و ما به لابه و لاغ
۴۵۶
تازه کردیم نقش او را داغ
۴۵۷
شد ملک گرم از این حکایت و گفت
۴۵۸
کانچه پیداست چون توانش نهفت
۴۵۹
برده را بازده بهانه مکن
۴۶۰
خویشتن را به بد نشانه مکن
۴۶۱
این سخن گفت و چون ستمکاران
۴۶۲
بندشان کرد چون گنهکاران
۴۶۳
آن جوانان نغز با فرهنگ
۴۶۴
سوی زندان شدند با دل تنگ
۴۶۵
شتر یاوه گشته با همه ساز
۴۶۶
بر در ساربان رسید فراز
۴۶۷
مردی آمد که در فلان کهسار
۴۶۸
بر درختیش مانده بود مهار
۴۶۹
من بران سو شدم بخار کشی
۴۷۰
دیدم و کردمش مهار کشی
۴۷۱
زن که بالاش بود گفت نشان
۴۷۲
تا من آوردمش بر تو کشان
۴۷۳
ساربان دادش آنچه واجب بود
۴۷۴
بس به سوی ملک روان شد زود
۴۷۵
گفت باشد که من ز دولت شاه
۴۷۶
یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه
۴۷۷
شتر و هر چه بود بار بر او
۴۷۸
وان عروسی که بد سوار براو
۴۷۹
شه نظر سوی عدل فرماید
۴۸۰
بندیان را ز بند بگشاید
۴۸۱
شه ز آزار به گناهی چند
۴۸۲
از جگر بر کشید آهی چند
۴۸۳
خواندشان با هزار خجلت و شرم
۴۸۴
نرم دل کردشان به پرسش نرم
۴۸۵
وانگهی دادشان ز بند خلاص
۴۸۶
خلعتی داد هر یکی را خاص
۴۸۷
پس بپرسیدشان که قصه خویش
۴۸۸
باز پاید نمودن از کم و بیش
۴۸۹
کانچه مردم ندید پیکر او
۴۹۰
چون نشانی دهد ز جوهر او
۴۹۱
ماجرا گرد رست باشد و راست
۴۹۲
خواسته بی کران دهم بی خواست
۴۹۳
ور کم و بیش در میان آید
۴۹۴
سر شمشیر در زبان آید
۴۹۵
پس یکی زان سه تن زبان بگشاد
۴۹۶
گفت بادی همیشه خرم و شاد
۴۹۷
من که کوریش را نشان گفتم
۴۹۸
بینشم ره نمود زان گفتم
۴۹۹
همه یک سوی دیدم اندر راه
۵۰۰
خوردنش از درخت و خاره گیاه
۵۰۱
دومین گفت کز ره فرهنگ
۵۰۲
من بیک پای ازانش گفتم لنگ
۵۰۳
کانچنان دیدمش براه نشان
۵۰۴
که به یک پای رفته بود کشان
۵۰۵
برگ و شاخی که خورد کرده او
۵۰۶
دیدم افتاده نمی خورد او
۵۰۷
هر چه ناخورده می نمود در او
۵۰۸
برگ یک یک درست بود در او
۵۰۹
شاه گفتا که آن سه چیز نخست
۵۱۰
هر چه گفتید راست بود و درست
۵۱۱
سه دیگر بدانش و تمیز
۵۱۲
روشن وراست گفت باید نیز
۵۱۳
بازیکتن زبان راز گشاد
۵۱۴
وانچه درپرده بود باز گشاد
۵۱۵
گفت کاول دمی که از من رفت
۵۱۶
ماجرا ز انگبین و روغن رفت
۵۱۷
وان چنان بد که در خس و خاشاک
۵۱۸
دیدم آلایشی چکیده به خاک
۵۱۹
مگس افکنده بود یک سو شور
۵۲۰
سوی دیگر قطار لشکر مور
۵۲۱
هر چه در وی دوید مور به جهد
۵۲۲
حکم کردم که روغن است نه شهد
۵۲۳
وانچه سویش مگس نمود هجوم
۵۲۴
به فراست شد انگبین معلوم
۵۲۵
آن چنان دیدمش که گشت یقین
۵۲۶
اثر زانو شتر به زمین
۵۲۷
گشت پیدا ز پهلوی زانو
۵۲۸
نقش نعلین‌های کدبانو
۵۲۹
گفت سوم که رای من بنهفت
۵۳۰
زان سبب حامل و گرانش گفت
۵۳۱
کاندران جای کان جمازه نشین
۵۳۲
بر جمازه سوار شد ز زمین
۵۳۳
گفتم این حامل گرانبار است
۵۳۴
کزمین خاستنش دشوار است
۵۳۵
شاه کز هر سه تن شنید جواب
۵۳۶
بنده شد زان فراستی به صواب
۵۳۷
هر یکی را به صد نوا و نواخت
۵۳۸
ساخت برگی چنان که باید ساخت
۵۳۹
زان نمو دارد ور بینی‌شان
۵۴۰
کرد رغبت به همنشینی‌شان
۵۴۱
منزلی دادشان درون سرای
۵۴۲
تا بود نزدشان به خلوت جای
۵۴۳
دل چو گشتیش فارغ از همه کار
۵۴۴
تازه کردی نشاط را بازار
۵۴۵
با حریفان تو و به تنهائی
۵۴۶
باده خوردی به مجلس آرائی
۵۴۷
گوش کردی دم نهانی شان
۵۴۸
بهره جستی ز کاردانی‌شان
۵۴۹
آنگهی گفت جمله را خندان
۵۵۰
کافرین بر شما خردمندان
۵۵۱
با شما دوستان با تمیز
۵۵۲
یافتم بهره‌مندی از همه چیز
۵۵۳
با شما عیش موجب هنر است
۵۵۴
هر چه پیش است سود بیشتر است
۵۵۵
لیک گردندهٔ جهان پیمای
۵۵۶
نتوان بند کرد در یک جای
۵۵۷
ازین نمط خواست عذرها بسیار
۵۵۸
بس بهر یک سپرد صد دینار
۵۵۹
هر سه از بخت شادمانهٔ خویش
۵۶۰
ره گرفتند سوی خانه خویش ...

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.