غزل شمارهٔ ۷۶ - زندان زندگی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
۲
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
۳
در آستان مرگ که زندان زندگیست
۴
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
۵
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
۶
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
۷
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
۸
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
۹
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
۱۰
من در صف خزف چه بگویم که چیستم