شمارهٔ ۱۶۲ - کتاب و کلاهی نزد بزرگی داشت در تقاضای آن گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به کلاهی بزرگ کرد مرا
۲
آنکه گیتی به چشمشس آمد خرد
۳
آنکه آب کلاهداری چرخ
۴
آب دستار خواجگیش ببرد
۵
هر که پیشش کمر به خدمت بست
۶
بر کله گوشهٔ زمانه سپرد
۷
... در زهرهٔ سپهر نمود
۸
تا کلاهه بخورد و لب بسترد
۹
پس چو از قلهٔالمبالاتش
۱۰
پس از آن کس مرا به کس نشمرد
۱۱
دست از صحبتم چنان بکشید
۱۲
پای بر فرق من چنان بفشرد
۱۳
که نه محرم شدم به شادی و غم
۱۴
نه حریف آمدم به صافی و درد
۱۵
گفتم آن را کله چگونم نهم
۱۶
که کلاهی ببایدش زد و برد
۱۷
خیز پیرا که راه ما غلط است
۱۸
به سر راه باز گرد چو کرد
۱۹
آن جوان بخت را بپرس و بگوی
۲۰
که سفینه بده کلاه بمرد
