عطار · الهی نامه

(۱) حکایت سرپاتک هندی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بهندستان یکی را کودکی بود
۲
که عقلش بیش و عمرش اندکی بود
۳
زهر علمی بسی تحصیل بودش
۴
ازان بر هر کسی تفضیل بودش
۵
اگرچه بود در هر علم سرکش
۶
ز جمله علم تنجیم آمدش خوش
۷
در آنجا وصف شاه چینیان بود
۸
ز حسن دخترش آنجا نشان بود
۹
بیک ره فتنهٔ آن دلستان شد
۱۰
که آسان بر پری عاشق توان شد
۱۱
حکیمی بود در شهری دگر دور
۱۲
که در تنجیم و در طب بود مشهور
۱۳
ندادی در سرا کس را رهی باز
۱۴
نبودی هرگزش در خانه دمساز
۱۵
ازان تنها نشستی تا دگر کس
۱۶
نداند علم او او داند و بس
۱۷
پدر را گفت آن کودک که یک روز
۱۸
مرا بر پیش آن پیر دلفروز
۱۹
که می‌گویند می‌آید بر او
۲۰
شه پریان و آنگه دختر او
۲۱
دلم را آرزوی دیدن اوست
۲۲
بود کانجا به بینم چهرهٔدوست
۲۳
که تا گردم زهر علمی خبردار
۲۴
نمیرم همچو دنیادار مردار
۲۵
پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند
۲۶
بدو هستند خلق آرزومند
۲۷
که او ره باز می‌ندهد کسی را
۲۸
چو تو بود آرزوی وی بسی را
۲۹
که می‌ترسد که گر یابد کسی راه
۳۰
ز علم و حکمت وی گردد آگاه
۳۱
پسر گفتا که آنجا برنهانم
۳۲
که من خود حیلت این کار دانم
۳۳
پسر شد با پدر القصّه در راه
۳۴
پسر کردش ز مکر خویش آگاه
۳۵
که پیش آن حکیم هندوان شَو
۳۶
ز دل کینه برون کن مهربان شو
۳۷
بدو گو کودکی دارم کر و لال
۳۸
ندارم نعمتی هستم مقل حال
۳۹
برای آخرت بپذیرش از من
۴۰
چنینن بار گران بر گیر از من
۴۱
که تا درخدمت تو روزگاری
۴۲
کند چونانکه فرمائیش کاری
۴۳
گهت آتش کند گه آورد آب
۴۴
بیندازد بحرمت جامهٔ خواب
۴۵
اگر بیرون روی در بسته دارد
۴۶
سر صد خدمتت پیوسته دارد
۴۷
بغایت زیرکست اما کر و لال
۴۸
مگردان ناامیدم از همه حال
۴۹
چنین کس گر کسی بُرهان نماید
۵۰
وجودش با عدم یکسان نماید
۵۱
پدر پیش حکیم آمد بسی گفت
۵۲
که تا آخر حکیمش در پذیرفت
۵۳
حکیمش امتحانی کرد در حال
۵۴
که بشناسد که تا هست او کر و لال
۵۵
مگر داروی بیهوشی بدو داد
۵۶
چو کودک خورد حالی تن فرو داد
۵۷
طبیبی را ز در بیرون شد اُستاد
۵۸
بجست از جای آن کودک بایستاد
۵۹
بدانست او که هست آن امتحانش
۶۰
که مست خواب خواهد کرد جانش
۶۱
بگرد خانه همچون باد می‌گشت
۶۲
بکار خویشتن استاد می‌گشت
۶۳
ازان می‌گشت وزان بود آن شتابش
۶۴
کزان دارو نگیرد بو که خوابش
۶۵
چو آمد اوستاد و کرد در باز
۶۶
هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز
۶۷
میان خواب بانگ خفته می‌کرد
۶۸
نه خود را مست و نه آشفته می‌کرد
۶۹
چو اُستاد آمد و بنشست بر جای
۷۰
فرو بردش درفشی سخت در پای
۷۱
بجست از جای کودک پس بیفتاد
۷۲
بزاری همچو گنگان کرد فریاد
۷۳
چو بیرون آمدی بانگ از دهانش
۷۴
نشان دادی ز گنگی زبانش
۷۵
میان بانگ ازو پرسید اُستاد
۷۶
که ای کودک نگوئی تا چه افتاد
۷۷
نداد البتّه آن کودک جوابش
۷۸
برفت از زیرکی کاری صوابش
۷۹
چو کرد آن امتحان اُستاد محتال
۸۰
یقینش شد که هم کرّست و هم لال
۸۱
چه گویم روز و شب ده سال پیوست
۸۲
دران خانه بدین تدبیر بنشست
۸۳
اگر بیرون شدی از خانه استاد
۸۴
کتابش می‌گرفتی سر بسر یاد
۸۵
وگر استاد اندر خانه بودی
۸۶
بسی گفتی زهر علم او شنیدی
۸۷
گرفتی یاد کودک آن سخنها
۸۸
نوشتی چون شدی در خانه تنها
۸۹
بهر علمی چنان استاد شد او
۹۰
که از استاد خود آزاد شد او
۹۱
یکی صندوق بودی قفل کرده
۹۲
که استادش نهفتی زیر پرده
۹۳
نه مهرش برگرفتی نه گشادی
۹۴
نه چشم کس بر آنجا اوفتادی
۹۵
بدل می‌گفت آن کودک که پیداست
۹۶
که آن چیزی که می‌جویم من آنجاست
۹۷
ولی زهره نبود آن در گشادن
۹۸
که داد صبر می‌بایست دادن
۹۹
مگر شد شاه زاد شهر رنجور
۱۰۰
کسی آمد بر استاد مشهور
۱۰۱
که چیزی در سر این شاه زادست
۱۰۲
کزان شه زاده از پای اوفتادست
۱۰۳
چو حیوانی بجنبد گاه گاهی
۱۰۴
بعلم آن کسی را نیست راهی
۱۰۵
اگر دریابدش استاد پیروز
۱۰۶
وگرنه زار خواهد مرد امروز
۱۰۷
ازان علت نبود آن کودک آگاه
۱۰۸
چو استادش روانه گشت در راه
۱۰۹
روان شد کودک و چادر برافکند
۱۱۰
که تا خود را بدان منظر درافکند
۱۱۱
چو رفت القصه پیش شاه استاد
۱۱۲
به بالائی بلند آن کودک استاد
۱۱۳
دران پرده که شه بیرون سر داشت
۱۱۴
ورم بود و درو یک جانور داشت
۱۱۵
همه مویش بچید و پرده بشکافت
۱۱۶
چو خرچنگی درو جنبندهٔ یافت
۱۱۷
فرو برده بدیگر پرده چنگال
۱۱۸
یکی آلت حکیم آورد در حال
۱۱۹
که تا او را براندازد ز پرده
۱۲۰
مگر گردد بآهن دور کرده
۱۲۱
چو آهن بیشتر بردی فرا پیش
۱۲۲
فرو می‌برد او چنگل بسر بیش
۱۲۳
ز زخم چنگل او شاه زاده
۱۲۴
فغان می‌کرد از درد چکاده
۱۲۵
ز بالا آن همه شاگرد می‌دید
۱۲۶
بآخر صبر او زان کار برسید
۱۲۷
زبان بگشاد کای استاد عالم
۱۲۸
بآهن می‌کنی این بند محکم
۱۲۹
ولیکن گر رسد بر پشت داغش
۱۳۰
همه چنگل برآرد از دماغش
۱۳۱
چو آگه شد ز سرّ کار استاد
۱۳۲
ز غصّه جان بدان عالم فرستاد
۱۳۳
چو مرد آن مرد کودک را بخواندند
۱۳۴
باعزازش بجای او نشاندند
۱۳۵
بداغ آن جانور را دور انداخت
۱۳۶
ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت
۱۳۷
چو بهتر گشت شاه از دردمندی
۱۳۸
نهادش نام سر پاتک بهندی
۱۳۹
بسی زر دادش و خلعت فرستاد
۱۴۰
بدو بخشید جای و رخت استاد
۱۴۱
بیامد کودک و بگشاد صندوق
۱۴۲
در آنجا دید وصف روی معشوق
۱۴۳
کتابی کان بود در علم تنجیم
۱۴۴
همه برخواند وشد استاد اقلیم
۱۴۵
بآخر ز آرزوی آن دلفروز
۱۴۶
نبودش صبر یک ساعت شب و روز
۱۴۷
کشید آخر خطی و در میانش
۱۴۸
نشست وشد ز هر سو خط روانش
۱۴۹
عزیمت خواند تا بعد از چهل روز
۱۵۰
پدید آمد پری زاد دلفروز
۱۵۱
بتی کز وصف او گوینده لالست
۱۵۲
چه گویم زانکه وصف او محالست
۱۵۳
چو سر پا تک ز سر تا پای او دید
۱۵۴
درون سینهٔ خود جای او دید
۱۵۵
تعجب کرد ازان و گفت آنگاه
۱۵۶
چگونه جا گرفتی جانم ای ماه
۱۵۷
جوابش دادآن ماه دلفروز
۱۵۸
که با تو بوده‌ام من ز اولین روز
۱۵۹
منم نفس تو تو جوینده خود را
۱۶۰
چرا بینا نگردانی خرد را
۱۶۱
اگر بینی همه عالم تو باشی
۱۶۲
ز بیرون و درون همدم تو باشی
۱۶۳
حکیمش گفت هست از نفس معلوم
۱۶۴
که مارست و سگست و خوک آن شوم
۱۶۵
تو زیبای زمین و آسمانی
۱۶۶
بدین خوبی بنفس کس نمانی
۱۶۷
پری گفتش اگر اماره باشم
۱۶۸
بتر از خوک و سگ صد باره باشم
۱۶۹
ولی وقتی که گردم مطمئنه
۱۷۰
مبادا هیچکس را این مظنّه
۱۷۱
ولی چون مطمئنه گشتم آنگاه
۱۷۲
خطاب اِرجعِیم آید ز درگاه
۱۷۳
کنون نفس توام من ای یگانه
۱۷۴
اگر گردم پی شیطان روانه
۱۷۵
مر اماره خوانند اهل ایمان
۱۷۶
مگر شیطان من گردد مسلمان
۱۷۷
اگر شیطان مسلمان گردد اینجا
۱۷۸
همه کاری بسامان گردد اینجا
۱۷۹
چو چندان رنج برد آن مرد طالب
۱۸۰
که تا شد جان او بر نفس غالب
۱۸۱
کسی کو سر جان خواهد ز دلخواه
۱۸۲
بسا رنجا که او بیند درین راه
۱۸۳
کنون تو ای پسر چیزی که جستی
۱۸۴
همه در تست و تودر کار سستی
۱۸۵
اگر در کار حق مردانه باشی
۱۸۶
تو باشی جمله و هم خانه باشی
۱۸۷
توئی بیخویشتن گم گشته ناگاه
۱۸۸
که تو جویندهٔ خویشی درین راه
۱۸۹
توئی معشوق خود با خویشتن آی
۱۹۰
مشو بیرون ز صحرا با وطن آی
۱۹۱
ازان حب الوطن ایمان پاکست
۱۹۲
که معشوق اندرون جان پاکست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.