Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · الهی نامه

(۸) حکایت ایاز با سلطان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ایاز سیمبر در خواب خوش بود
۲
دلش چون دیده یک ساعت بیاسود
۳
ببالین آمدش محمودِ غازی
۴
که بود اندر سر او سرفرازی
۵
ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار
۶
هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار
۷
چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه
۸
همی مالید پایش تا سحرگاه
۹
بآخر چون زخواب خوش درآمد
۱۰
ز شرم شاه چون آتش برآمد
۱۱
چو شاهش دید گفت ای حسنت افزون
۱۲
چو تو باز آمدی من رفتم اکنون
۱۳
دران ساعت که تو بیخویش بودی
۱۴
زهر وصفت که گویم بیش بودی
۱۵
دران ساعت که دیدم جان فزایت
۱۶
نبودی تو که من بودم بجایت
۱۷
چو با خویش آمدی محبوب گم شد
۱۸
چو تو طالب شدی مطلوب گم شد
۱۹
مباش ای دوست تا محبوب باشی
۲۰
که گر باشی بخود محجوب باشی
۲۱
ز خود بگذر که بی خود جمله مائی
۲۲
چو بیخود خوش تری با خود چرائی
۲۳
چو معدومی همه موجود باشی
۲۴
چو بر هیچی همه محمود باشی
۲۵
همی تا با خودی از تو نگویند
۲۶
ولی تا بیخودی جز تو نجویند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.