(۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان میداد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بزرگی گفت پر شوقست جانم
۲
که شد عمری که من دربندِ آنم
۳
که از من صدقهٔ برسد بدرویش
۴
که آن صدقه نبیند کس کم و بیش
۵
چو رفتست این دقیقه بر زبانش
۶
چنین گفتست هاتف آن زمانش
۷
که تو باید اگر صاحب یقینی
۸
که آن صدقه که بخشیدی نه بینی
۹
تو همچون مُردهٔ بد مینمائی
۱۰
که خود را مُرده و زنده بلائی
۱۱
نخواهی زندگانی گر بدانی
۱۲
که مردن بهترت زین زندگانی
۱۳
اگر تو پیش دان و پیش بینی
۱۴
همه کم کاستی خویش بینی